در آمریکا دموکرات ها بیش از پیش با «بی ملاحظگی» کنارآمده اند، در حالیکه جمهوری خواهان رویکردی وقیحانه تر از همیشه در رابطه با کمک به ثروتمندان در پیش گرفته اند. این موضوع تا کجا پیش خواهد رفت؟

گروه راهبرد «سدید»؛ مایک پرل: "آنارشیست، مارکسیست، گرامشیان، کمونیست، لنینیست، تروتسکیت، مائوئیست، کارگر به سرعت به برچسب های منسوخ شده یا، بدتر از آن، نشانه هایی از خشونت بدل می شدند. استثمار انسان توسط انسان و منطق حداکثر سود که سابقا به منزلۀ اعمالی شنیع بودند، دوباره در همه جا به رکن های اصلیِ آزادی و دموکراسی بدل شدند. "

برگرفته از داستان فرزند گمشده اثر النا فرانت

اکثر آمریکایی ها، حتی آنهایی که هر روز کار می کنند تا دستمزدهای ناچیزی به دست آورند، خود را درگیر در یک جدال ابدی علیه این یک درصد نمی کنند. زمانه تغییر می کند. در اواخر قرن بیستم، در ایتالیا، جنگ طبقاتی، واقعیت زندگی بود. این امر طبیعی بود و حتی انتظارمی رفت، بطور متوسط "جو سیکس پک ها"[1] هم کمونیست شوند، ، و برای درگیری میانِ فاشیست ها و آنچه که امروزه "ضد فاشیست "[2]می نامیم . تنها خیلی بعدتر، در پایان جنگ سرد و زمانی که نظام جهانی نئولیبرال فرا رسید، سرمایه داری بیشتر بعنوان عنصر اصلیِ سازندۀ یک جامعۀ مدرن دموکراتیک مد نظر قرار گرفت. با همه این ها، تغییرات وسیع در نگرش های اجتماعی در رابطه با ثروت و کار می تواند به سرعت اتفاق بیفتد: در آمریکا مشغولیت طبقه کارگر به کمونیست خشونت باردرمیانه دهه ها 1930 و 1940 جای خود را به ترس از سرخِ مک کارتی داد _و این معروف تر از دو توهم بزرگ ملی درباره کمونیسم بود.

بنابراین پویایی طبقاتی می تواند در طول زمان بسیار تغییر کند. آیا این بدان معنی است که به زودی در ایالات متحده تغییرات تکتونیکی[3] رخ خواهد داد؟ آیا نوعی جنگ طبقاتی خشونت آمیز آمریکایی در آستانه اتفاق افتادن است؟

علی رغم آنچه که جمهوری خواهان به عنوان دموکرات های بی ملاحظه تبلیغ می کنند ، واقعیت این است که حتی دردولت دونالد ترامپ، اپوزوسیون بطور نسبتا زیادی به همکاری با "حزب بزرگ قدیمی[4]" ادامه می دهد وحضور" چماق به دست های"[5]چپ گرا نیزکم رنگ است. این روزها، شما گاها مشت های برافراشته تظاهر کنندگان ضد فاشیست را در تظاهرات راست های افراطی می بینید. بعضی از هنرمندان از گیوتین بعنوان تمثیل استفاده می کنند. و بله بسیاری از مفسران چپ گرا بطور فزاینده ای برای یک جنگ طبقاتی تمام عیار فراخوان می دهند، اگرچه معمولا این به معنای خشونت نیست.

علی رغم خشم فروخفته طبقه عاصی، که گاه و بی گاه با شلیک کلمات خشمگین یا پرتاب قطره های شیرشکلات  بر روی جمهوری خواهان بروز می کند ، و یا حتی مضروب شدن دو نئو_نازی در فاصله دو سال ، اوضاع در ایالات متحده پایدار است.

با این حال، برای درک اینکه ما چقدر از یک جنگ داخلی طبقه -محور دور هستیم، با برخی از متخصصان صحبت کردم: آنا گیفمن[6]، یک دانشمند آمریکاییِ روس تبار بلشویسم و افراط گرای سیاسی و استاد برجسته دانشگاه بوستون؛ چارلز پست[7]، یک جامعه شناس و مورخ نزاع طبقاتی در ایالات متحده در کالج کمویونیتی منهتن[8]و مارک اسکارسلی، دانشمند سیاسی در Cal Poly-Pomona، پژوهش های او متمرکز بر جنگ داخلی مدرن و مسائل مربوط به فقر شدید می باشد. با کمک آنها ، من اقداماتی که برای تبدیل خط و نشان کشیدن های امروزی به یک قیام واقعی طبقه- کارگر لازم است  را تجزیه و تحلیل کردم.

بعضی ها بحث می کنند که من بعنوان نویسنده این مقاله، باید دنبال جنگ باشم. من این گونه نیستم، بعلاوه، هیچ کدام از متخصصانی که نام بردم، حتی به این فکرهم نکردند که در ایالات متحده جنگ طبقاتی اتفاق بیفتد. اسکارسلی به ویژه می خواست من تاکید کنم که چقدر رخ دادن چنین اتفاقی غیر ممکن است.

 

1.بازگشت "طبقه کارگر" به مثابه یک هویت

پیش از هر چیز، اگر تصور شما از "طبقه کارگر" ی که من می گویم، مرد سفید پوستِ معدنچی است، اشتباه کرده اید. تا سال 2015، 64 درصد از طبقه کارگر در ایالات متحده را زنان تشکیل می دادند که عمدتا از کارگران بخش خدماتی بودند_ در مقایسه با کارگران صنعتی _  و دربین آنان سیاه پوستان نیز حضور داشتند. در واقع با یک حساب سر انگشتی انتظار می رود طی چهارده سال آینده، سفید پوستان در بین طبقه کارگر در اقلیت باشند.

در این مدت، دست کم، مفهوم جنگ طبقاتی اخیرا دوباره اهمیت پیدا کرده است.در هر دو جناح چپ و راست، "جنگ طبقاتی" و "نزاع طبقاتی" مترادف با مفهوم "مبارزه  طبقاتی" مارکسیستی که کارل مارکس از آن بعنوان مبارزه ابدی کارگران تحت نظام سرمایه داری یاد می کرد، به کار گرفته می شود. طبق گفتۀ پست، "طبقۀ سرمایه دار در ایالات متحده و در سطح جهان، از اواخر دهه 1970، به طور ناخوشایندی بر علیه مردمِ کارگر بود". شما نیازی نیست برای فهمیدن این امریک چپ افراطی باشید_به نقل از Vox, یک بنیاد فکری  نسبتاَ میانه ، جنگ طبقاتی بزرگِ آمریکایی ها تا سال 2014 به پایان می رسد. Vox استدلال های توماس پیکتی[9] اقتصاددان را در قالبی نو بیان می کند. پیکتی در کتاب سرمایه در قرن21می گوید: تمایل سریع به سرمایه گذاری نسبت به درآمدجدید حاصل از کار، باعث می شود نابرابری بسرعت افزایش یابد.

اما علی رغم اینکه ممکن است چهره های راست افراطی درباره خشم طبقه کارگرازنخبگان اظهار نظر کنند، یا اینکه لیبرال ها دربارۀ "اضطراب اقتصادی" ای که منجر به رییس جمهوری دونالد ترامپ می شود، استدلال کنند، لزوماَ این چنین نگرانی هایی علت اصلیِ جنبش اخیر راست افراطی ادر ایالات متحده نیستند.راستش را بخواهید، بعضی از رای دهنده گان در محله های سیاهان در Rust Belt ممکن است هیلاری کلینتون را به این علت که ثروت اجتماعشان تحت تاثیر باراک اوباما ضعیف شد، کنار گذاشته باشند. و احتمال دارد تمایل زیادِ آمریکایی های سفید و روستایی به جمهوری خواهان ناشی از خشم آنها نسبت به انحصارات قدرتمندی که اقتصاد مدرن را شکل می دهد ، باشد. بر اساس یک مطالعه در سال 2018،  بسیاری از رای دهندگان سفید پوستی که ازاوباما به ترامپ چرخش داشته اند، بیش از هر چیزی ترس های نژادی و مهاجرتی داشتند. رای دهندگان به ترامپ، بخصوص سفید پوستان، مردان و مسیحیان، انگیزه شان از رای دادن دست کم تا حد زیادی به حس از دست دادن جایگاه والای گروهشان در آمریکا که غیر مستقیم به ثروت مربوط می شود، بستگی داشته است.

با این وجود، اسکارسلی می گوید، اگر ما فرض کنیم که برخی از رای دهندگان به ترامپ بخاطر عصبانیت از سیاست های اقتصادی حزب دموکرت به او رای دادند، این بدان معنی نیست که آنها از عقاید چپ گرا متنفرند. بر عکس، بلطف  رویکرد "راه سوم"[10] بیل کلینتون که حزبش را به سمت میانه روی برد، دموکرات ها "چپ  میانه اصلی را که خشک و بدون نماینده واقعی بود را رها کرده اند". بنابر این تصور کنید که اگر هر کدام ازاین قضایای جنگ طبقاتی رخ دهد، بخشی از "طبقه کارگری سفید پوست "حامیِ ترامپ به سمت چپ گراها می روند. .این امر آن اندازه که فکر می کنید عجیب نیست.

 

2.این طبقه کارگر متحد ، تلاش می کند تا قضایا را تغییر دهد

در حال حاضر، طبقه کار گر گروهی از افراد هستند که فقط تلاش مبکنند روزی خود را بدست بیاورند، و اکثر آنها مایل نیستند به جنگ علیه ثروتمندان بپردازند.بر مبنای مقالۀ کارشناسیِ جامعه شناس مایکل کراس[11] که در سال 2015 منتشر شد، بسیاری از افراد طبقه کارگر به هیچ وجه به سیاست فکر نمی کنند زیرا که "رده پایین در سلسله مراتب طبقه بندی اجتماعی نشان دهندۀ  فقدان نسبی ارزش اجتماعی و اقتصادی درک شده در جامعه است". و داده های موجود نشان می دهد که این روند ممکن است حتی در انتخابات بیشتر نمود یابد: نظر سنجی CNN نشان می دهد که رای دهندگان با درآمد سالانه 50000دلار 41 درصد کل رای دهندگان در انتخابات 2012و تنها 36درصد را در 2016 تشکیل می دهند.

اما مشارکت سیاسی چیزی فراتر از رای دادن است، وهمیشه نزاع طبقاتی به ندرت یک سویه می شود.پست می گوید" به نظر می رسید جنبش کارگری تا سال 2015، سقوط کند، اما ظاهرا این روزها دوباره احیا شده است". در سال 2018، علاوه بر اعتصابات غیر منتظرۀ گاها غیر قانونیِ معلمان، رای گیری کارگران UPS[12] ، برای رد یک قرار داد مسالمت آمیز (به هر حال تصویب شد) ، اعتصاب کارگران Marriott که به هتل های دیگر نیزگسترش یافته و همچنین رای برای رد سیاست های ضد- اتحادیه[13] در Deep-red میزوری را، شاهد بوده ایم. پست معتقد است "آنچه که این روند را در حال حاضر هدایت می کند، نتیجه چهل سال تحلیل رفتن درآمد واقعی، رشد نابرابری، و چهل سال مشقت برای بخش عمومی ، که اساسا خدمات عموی را نابود کرده است، می باشد".

در انتخابات میان دوره ای، وعده های انتخاباتی پوپولیستی در مورد مسائلی مانند افزایش حداقل دستمزد و گسترش مدیکید[14] در ایالات محافظه کاری همچون آرکانزاس ، یوتا و آیداهو به کار گرفته  می شود. در حالیکه سنجی های اخیر نشان داده که سیاست های سوسیالیستی می تواند به تواند بطور شگفت انگیزی در میان هوادارن ترامپ محبوب باشد، اعتصاب معلمان آریزونا بسیاری از افرادی را که جمهوریخواه شناخته می شدند را در بر گرفته است. بعلاوه، برنی سندرز، پدربزرگ سوسیال دموکراتهای آمریکا،  می گوید" آره، اما استالین !  بچه ها این روزها احتمالا کمتر از گذشته به پیوند سوسیالیسم با جماهیر شوری سرد و بی روح و فرزندخواده های حرام زاده اش علاقه نشان دهند.

در واقع، می توان گفت طبقه کارگر نسل هزاره[15] به راستی سوسیالیسم هستند. با این حال، گیفمن می گوید، اکثر کارگران به یکباره محل کار خود را ترک نمی کنند تا برای راهپیمایی به خیابانها بیایند و سرنگونی سرمایه داری را هدف قرار دهند. او می گوید ، بلحاظ تاریخی افرادی که به جنبش پیوستند،" کسانی هستند که اوقات فراعت دارند و لازم نیست شکم ده تا بچه را سیر کنند که اگر سیر نشوند ، می میرند. آنهایی که مجبورند کودکان را سیر کنند ، وقت یا پول یا انرژی برای شرکت در جلسات رادیکال را ندارند. "بنابراین یک چپ سیاسی فعال ترکیبی ازطبقه کارگر ناشی و روشنفکران برج عاج نشین است و این گروه ها باید با هم کنار بیایند. به اعتقاد پست، مواقعی که کنشگران[16] مانع تجارت می شوند و کارگران در آن دخالتی ندارند، مسائلی در چپ پیش می آید. تصور کنید شما از کارگران یک بندر بخواهید کارشان را ترک کنند در حالیکه حاضر به ترک کارشان نیستند. پست می گوید" ده یا پانزده هزار دانشجوی بیکار، فارغ التحصیل وغیره وارد بازار کار می شوند، و آنها راهشان را می بندند". او می گوید " آنها به این افراد به چشم دشمنشان نگاه می کنند. "

اگراین جماعت اختلاف هایشان را حل نکنند، آنها احتمالا نمی توانند یک جبهه متحد را ایجاد کنند.

 

3. چپ، جنگ طلب می شود

تانکی[17]، به کمونیست هایی که از سیاست های اتحادیه جمایر شوروی دفاع می کنند اتلاق می شود.علی الخصوص، گفته می شود که تانکی ها بسیاری از شخصیت های برجسته چپ گرای جنگ طلب مانند جوزف استالسن را تحسین می کنند. با انجام این کار ، آنها ماشین جنگ جماهیر شوروی (این ماشین جنگی سرانجام نازی ها را شکست داد) را تصدیق می کنند. این طرفداری تا آنجا ممکن است پیش برود که آنها تلفات مرگ و میرعظیم ناشی از پاکسازی بزرگ[18]را انکار یا توجیه کنند، پاک سازی ای که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را به قیمت گرفتن جان میلیون ها نفر،  بلحاظ ایدئولوژیکی، خالص می ساخت. نیاز به گفتن نیست که بسیاری از سوسیالیست های آمریکایی حاضر نیستند درگیراین جریانات شوند و شاید هرگز هم درگیر نشوند.

لازم به ذکر است که اسلحه گرفتن به نام ایدئولوژی چپ همیشه به معنی کشتار ثروتمندان نیست. در واقع، انقلابیون کرد در بخش هایی از سوریه، سوسیایم سکولار را بعنوان ایدئولوژی خود ، در نظر گرفتند، آنها استقلال خود را از رژیم بشار اسد علام نمودند و به جنگ علیه داعش رفتند.علی رغم جنگ طلبیشاشان، محکوم کردنشان بعنوان تروریسم کار سختی است، هرچند بسیاری چنین ادعایی را دربارۀ آنها دارند.

صرف نظر از یک جنگ داخلی یا تهاجم خارجی، کاملاً روشن نیست که برای شیوۀ  مبارزه طلبی سوسیالیسم انقلابی در آمریکا چه اتفاقی خواهد افتاد. گیفن معتقد است، زمانی این تمایل مبارزه طلبی اتفاق می افتد که مردم "اختلال تاریخی"[19] را تجربه کنند. گیفمن این اصطلاح را از کار رابرت جی روانشناس وام گرفته است، که به شکستن هنجارهای اجتماعی ای ارجاع دارد که  که از تغییر شدید و ناگهانی در ساختار جامعه حاصل می شوند.

او در مورد بلشویک ها در روسیه توضیح می دهد که، رادیکالیسم تنها چند دهه بعد از تغییرات ایجاد شده ناشی از گذار از رعیت داری گسترش یافت. مردم جامعه روستایی سنتی را ترک کردند و به سرعت در جستجوی کار به شهرهای صنعتی سرازیر شدند .این امر نوعی بحران هویتی را ایجاد کرد، چرا که رعیت به زندگی بدون فردیت عادت کرده بودند. گیفمن می گوید"هر کسی تنهاست، هر کسی باید  خودش تصمیم بگیرد که چه ارزش هایی درست هستند، چه کسی دوستش است، دشمنانش چه کسانی هستند، چه کسی حق دارد، چه کسی اشتباه می کند، چگونه باید به زندگیش ادامه دهد". این موضوع باعث شد تا  افسردگی، ناامیدی ، و اعتیاد _ بویژه اعتیاد به مورفین _ در میان کهنه سربازان جنگ جهانی اول رواج یابد. به گفته گیفمن، ماموران استخدامِ چپ هایِ جنگ طلب این سوال ساده را می پرسند،"چه احساسی دارید؟ و فقط به این خاطر که یک نفر به این موضوع علاقه دارد، 50 درصد کار انجام شده است" .

آیا این امر در آمریکا اتفاق می افتد؟ احتمالا نه، هرچند، چه درست باشد و چه غلط، به نظر می رسد ایلات متحده به شیوه های بی شماری به بدتر شدن ادامه می دهد_از اعتیاد بی سابقه به مواد مخدر، تا بیکاری ناشی از اتوماسیون ، تا نادیده گرفتن حقایق، تا تغییرات آب و هوایی که در حال حاضر در حال رخ دادن است.همانطور که این مشکلات بر روی زمین ، نابرابری ها را تشدید می کند، گیفمن اشاره می کند که  "آمریکایی ها (به افراطی شدن)  حساس هستند چرا که فرد بودن دشوار است" و "می دانید که شما نیاز دارید عالی باشید و ممکن است نباشد"." اما حتی اگر برخی از ایدئولوژی ها _ چه قهرمانانه، چه سمی، یا کمی از هر دو_به ذهن های اشفته کارگران نا امید آمریکایی سرایت می کرد، باز هم هنوز جنگ طبقاتی دور از انتظار است.

 

4. ایالات متحده دارد به یک کشور فقیرتر شبیه می شود

بر اساس تحقیقات اسکارسلی ، از جنگ جهانی دوم، الگوی مسلط بر جنگهای داخلی این است که آنها در فقرترین کشورها اتفاق می افتند. وی می گوید: "بلحاظ آماری، بهترین پیش بینی کننده برای خطر جنگ داخلیِ کشورها در جهان امروز، سرانه تولید ناخالص داخلی است". در توضیح رابطه ثروت و قیام، او خاطر نشان کرد که، "برخی آن را به عنوان عامل جذب نیروهای شورشی از میان جمع کثیری از افراد بیکار،  تفسیر می کنند". او می گوید، "یکی دیگر از علل بالقوه این است که، کشورهای فقر در جهان امروز ، جمعیت جوان بیشتری دارند". هیچ توافق آکادمیکی بر سر این که فقرا، بیکاران، جوانان در مناطقی که دولت به اندازه کافی کنترل ندارد، چگونه، چرا، و چه زمانی ، بیشتر مستعد هستند که اسلحه بدست بگیرند و نیروی جنگی تشکیل دهند، وجود ندارد.اما، اسکارسلی اصرار دارد که رابطه بین این دو تا اندازه ای قطعی است.

اگر این موضوع درست باشد، این بدان معنی است که –گوش شیطان کر- ایالات متحده فعلا امن است. آمریکا ممکن است شاهد نابرابری هایی باشد که از اوایل قرن بیستم هرگزمشاهده نشده بود، اما احتمالا در شرف آن فقری نیست که برای مثال در جنگ داخلی آنگولا اتفاق افتاد. بر اساس مطالعه ای که در سال 2015 در استنفورد صورت گرفت، در حال حاضر ، احتمال 12 درصدی تغییر در آب و هوا ، کل تولید ناخالص داخلی جهان را تا 50 درصد تا سال 2100  کاهش خواهد داد و احتمال تولید ناخالص داخلی 71 درصدی به میزان قابل توجهی کاهش یابد.در روز جمعه، 13 آژانس فدرال گزارش مشترکی را ارائه دادند که نشان می داد، تغییرات آب و هوایی می تواند تا یک دهم تولید ناخالص داخلی ایالات متحده را در سال 2100 کاهش دهد.بنابراین، این که آمریکا در آستانه تبدیل شدن به کشوری فقیر است می تواند بیش از اندازه غلو باشد.

 

5. تشدید اختلاف بین ثروتمندان و فقرا

فرض بر این است که وضع اجتماعی_اقتصادی موجود، دستخوش نوعی کاهش لرزه ای [20] شده است ، با این حال چپ های افراطی قطعا قدرت می یابند. در همین حال، سیاست مدارانی که از نهادهای موجود حمایت می کنند، به خصوص آنهایی که برای منافع شرکت های خصوصی کار می کنند، ممکن است چپگراها را از دولت پاک کنند. آنها می توانند اعتصابات و اعتراضات را سرکوب کنند، و بطور کلی قدرت را از کارگران بگیرند — برخی از شیوه های مبارزه سیاسی را ممنوع کرده یا حداقل آنها را به شدت کنترل کنند. این امر می تواند سالها ادامه داشته باشد ، و ممکن است نزاع چپ و راست به بخشی از صحنه آرایی سیاسی در آمریکا بدل کند. چپ بی گدار به آب می زند، و اعتصاب عمومی بی سامانی را راه می اندازد. یا از جانب جناح راست، یک سرکوب بیش از اندازه(یا کشتار) صورت می گیرد، به نوبه خود یک واکنش شدید و خشونت آمیز را بر می انگیزاند.

این حدس و گمان نیست.این بر اساس تاریخ است.برای مثال، بیاید به جنگ داخلی اسپانیا بپردازیم. تمام موارد زیر بدون یک جنگ داخلی  تمام عیار در اسپانیا رخ داد. در آغاز قرن بیستم، اسپانیا به طرز فجیعی به بین ثروت زیاد و فقر شدید تقسیم شد. امید به زندگی 35 سال بود و بنا بر یک ضرب المثل معروفِ قدیمی" نیمی از اسپانیا می خورد و کار نمی کند، در حالی که نیمه دیگر کار می کند اما غذا نمی خورد". اسپانیا ارتودکسی محافظه کارانه داشت، و همیشه مصرانه بر سلطنت خوش گذشته و مذهب کاتولیک پافشاری می کرد. در عین حال، فقرا، ایدئولوژی چپ را همچون سوسیالیسم آزادی خواه میخاییل باکونین، استفاده می کردند[21]. چپ گرایی در میان طبقه کارگر مسلط شد، و اعتصابات عمومی صورت گرفت. نتیجه آن شد که پادشاهی بدون خشونت سرنگون شد. یک جمهوری ایجاد شد، اصلات ارضی مورد نیاز اعمال شد و به زنان حق رای داده شد.

و سپس ، در اواسط دهه 1930اوضاع بدتر شد. کودتای نظامی نافرجامی  موسوم  به"سن جورجدا[22] " صورت گرفت. وفاداری توطئه گرها در این واقعه در هاله ای ابهام بود، اما سلطنت طلب ها درگیر آن و چپگرایان مخالفش بودند.در 3 ژانویه 1934، روزنامه ال سوسیالیستا [23]، داستانی را با عنوان "هماهنگی[24]؟ نه! جنگ طبقاتی! نفرت از بورژوازی جنایت کار تا پای مرگ" منتشر کرد. سپس کودتای نافرجام دیگری از سوی جناح راست صورت گرفت، این امر بدین معنا بود که  که دولت قانونی هیچ انتخابی برای دفاع از خود نداشت، و تنها پس ازآن جنگ داخلی شروع شد.

 

6. دو ارتش شکل می گیرد

تصویر کنید، اگر شما بخواهید، کسی که در سمت چپ برایان ساندرز است ، برای ریاست جمهوری ایالات متحده انتخاب می شود. آنها ممکن است خود را تحت کنترل فنی نیروی نظامی احساس کنند، اما مشروعیت آنها با درگیری ژنرال های جناح راست زیر سوال رفته است، بدنبال درگیری های داخلی در پایگاه های ایالات متحده، نابودی قدرت آنها مورد هدف قرار گرفته است.

همانطور که قبلا نوشته ام، ایالات متحده جایی نیست که کودتای نظامی در آن عادی باشد، همین موضوع احتمال وقوع آن را کاهش می دهد. ازاین گذشته، به گفته اسکارسلی، نیروهای نظامی آمریکا به گونه ای طراحی شده اند که "برای هر فرد یا گروهی در داخل آن، غیر ممکن است که عملا کنترل بیشتر از یک بخش را به دست بگیرد"— برای مثال، نیروی دریایی از ارتش فرمان نمی گیرد. اما حتی بدون کودتای کامل هم، اعضای ارتش می توانند— همانطور که در اسپانیا اتفاق افتاد—دیوانه شوند وشروع به تیراندازی کنند.

از سوی دیگر، پارانویای ضد کمونیستی عمیقا در فرهنگ ایالات متحده ریشه کرده است ، و آمریکا سابقه اعمال قانون علیه چپگراها را دارد، چه با نظارتِ مارتین لوتر کینگ و سعی به تهدید او برای کشتنش، چه با کشتن سادۀ  فِرِد هامپتون [25]سردسته حزب پلنگ سیاه. بطور خلاصه، در اینجا درایالات متحده، این تلاش توسط طبقۀ حاکم برای سرکوب کردن جنبش طبقه پایین، گاهی با گلوله باران اتفاق افتاده ، اما شکل های ظریف تر و پیچیده تری نیز به خود گرفته است.

برای یک لحظه تصور کنید که یک کودتا نسبتا موفق اتفاق بیفتد، و مشروعیت به جهان غیر نظامی انتقال یابد ، و پس از آن، مردم دسته ها و نیروهای شبه نظامی را زیر لوایِ دو پرچم اصلی شکل دهند. آنها ممکن است با یکدیگر بجنگند، حتی فجایعی بیافرینند. اسکارسلی اشاره می کند که چنین جوخه های مرگی اساسا غیر ممکن نیستند، "با توجه به اینکه ایالات متحده به اندازه مردمش، اسلحه دارد". با این همه، این موضوع ممکن است اعضای فقیرتر را به جان اعضای طبقه بالا بیندازد. در حال حاضر نقطه نظر ما این موضوع را در بر نمی گیرد، چرا که به معنیِ (برای لحظاتی این کلیشه را تصور کنید) دعوای قدرت بین افرادی با کلاهای ماگا[26] در کلوپ های خارج شهری با افرادی با همان کلاه در خوش گذرانی های قبل و بعد از مسابقات اتومبیل رانی" نِس کار[27]" می باشد.

اما اگر در آینده طبقۀ سرمایه دار همچنان اکثریت سفید پوست را در بر بگیرد، قیام طبقۀ کارگری در چند دهه آینده - زمانیکه که طبقه کارگری همانطوری که ما پیش بینی کرده ایم عمدتا آمریکایی های رنگین پوست باشند- ممکن است یک وضعیت زشت و ناپسند مانند یک جنگ نژادی را درپی داشته باشد.

 

7- این جنگ است!

در بدترین حالت، یک ارتش چپ گرا که بعضا ممکن است از طبقه کارگر باشد،  می تواند با سرکوب ملاکان و سایر دشمنان طبقاتی، ، جنگی طبقاتی همانند آنچه در دوران  ترور سرخ اسپانیا اتفاق افتاده را به راه بیاندازد. این اتفاق تنها چند سال پس از قتل عام "کولاک ها"، دهقانان نسبتا ثروتمند روسیه، و بیش از یک دهه پس از کشته شدن نخبگان روسیه مانند تزار ، رخ داد. در همین حال، در اندونزی، جوخه های مرگ ضد کمونیست از طرف طبقه حاکم، در سال های 1965 و 1966 جان حدود 500 هزار نفر را گرفت.

در جنگ داخلی کلمبیا، چپگرایان اکثرا چریک هایی بودند که از اردوگاه های جنگلی می جنگیدند و در بدترین حالت، درگیر اقدامات برنامه ریزی شده ی تروریستی علیه غیرنظامیان بودند. در واقع، اسکارسلی تصور می کند که دومین جنگ داخلی آمریکا به جای آنکه جنگ بین ایالت های آبی و قرمز به تعبیر امروزی باشد، عمدتا بر اساس حملات تروریستی و مخفیانه است. او دوباره با تأکید بر شک و تردید خود نسبت به امکان اتفاق افتادن چنین چیزی گفت: "این تقریبا مسلم است که مناقشه نامتقارن است و این به معنی تروریسم ،جنگ چریکی یا ترکیبی از این دو است". (او بسیار قاطع بود!)

اسکارسلی به من گفت که او متوجه این مساله شده است که "تقریبا حتی تصور اینکه این یک جنگ معمولی باشد هم  غیرممکن است.

 

8. پایان بازی   

من اینجا خیلی بدبینانه پیش بینی کردم ، اما قصد ندارم وانمود کنم که می دانم که پایان این جنگ به چه صورت خواهد بود. درمورد اسپانیا، تقریبا 200000 سرباز در جنگ کشته شدند، کارگران از بین رفتند(و بسیاری از غیر نظامیان اعدام شدند یا در بمب گذاری ها جان خود را از دست دادند)، و یک دیکتاتور راست گرا قدرت را در دست گرفت. در اتحادیه جماهیر شوروی، کمونیست ها تحت رهبری لنین پیروز شدند، اما تجزیه و تحلیل های امروز تلفات مرگ و میر ناشی از حکومت استالین پس از او را، حدود نه میلیون نفر تخمین می زند. مقصر کیست؟ آیا ارزش خطر کردن را دارد؟ بلحاظ اخلاقی نیز محاسبه کنید. من نمی توانم به شما کمکی بکنم.

از همه اینها مهم تر این است که شورشیان چپ گرا، یک کتاب از مارکس می خوانند، و سپس علیه دولت اسلحه بدست می گیرند،  این احمقانه است و همه آنها می میرند.در روسیه و اسپانیا، مبارزه مسلحانه تنها پس از یک دوره طولانی سازماندهی ، فعالیت و ایجاد همبستگی ، عملی شد، ازجمله از طریق شیوه های کمتر خشونت آمیز ، مانند اعتصاب ها. هنگامی که کارگران شروع به قدرت گرفتن می کنند، یک نفر تلاش می کند با انجام یک کار وحشتناک ، پیروزی آنها را به چنگ آورد، و سپس یک انتقام جویی به همان اندازه وحشتناک اتفاق می افتد، ...

بعبارت دیگر، "درگیری طبقاتی " و"جنگ طبقاتی" به هم وابسته اند. آنها مفاهیمی هستند که شما نمی توانید آنها را ازهم جدا کنید. اکثر مردم خواهان جنگ طبقاتی نیستند. همانطور که اسپانیایی رادیکال، فرانسیسکو لارگو کابالرو[28] می گوید: "من یک جمهوری بدون جنگ میخواهم، اما برای آن، یک طبقه باید نابود شود."

 

منبع:  Vice 26 نوامبر 2018

https://www.vice.com/en_us/article/d3qqpk/how-a-real-class-war-like-with-guns-could-actually-happen

[1]   Joe Six Packs، کارگران یقه آبی که بطور منظم آب جو می نوشند.

[2]   Antifa، آنتی فا

[3] tectonic shift

[4] Grand Old Party

[5] "mobs"

[6] Anna Geifman

[7] Charles Post

[8] Manhattan Community College

[9] Thomas Piketty

[10]  "Third Way"  درسیاست راه سوم موضعی شبیه به میانه گرایی است که با دفاع از ترکیب متغیری از خط مشی‌های سیاسی دست راستی و اجتماعی دست چپی برای آشتی دادن سیاست‌های راست و چپ تلاش می‌کند.

[11] Michael Krauss

[12]  United Parcel Service

[13] anti-union

[14]  Medicaid  برنامه بهداشتی آمریکا برای خانواده‌ها و افراد با منابع و درآمد کم است.

[15] millennials

[16] activists

[17] Tankie

[18]  Great Purge پاکسازی بزرگ یا تصفیه کبیر به عملیات سرکوب سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی از ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ گفته می‌شود.

[19] historical dislocation

[20] seismic decline

[21] Mikhail Bakunin

[22] Sanjurjada

[23] El Socialista

[24] Harmony

[25] Fred Hampton

[26]  MAGA : Make America Great Again، شعار تبلیغاتی ترامپ: عظمت را دوباره به آمریکا برمی‌گردانیم!

[27] NASCAR

[28] Francisco Largo Caballero

/انتهای پیام/

ارسال نظر
نام:
* نظر:
* captcha: