«روز تشییع جنازه مات و مبهوت به پیکر بی جان مامانم نگاه می کردم. یاد جشن دو نفره‌مان افتادم. اوایل اردیبهشت بود. مادرم با جعبه شیرینی به خانه آمد، گفت خبر خوش دارم کوثرجان! مراعات کردن مردم نتیجه داد و امروز بخش ما از بیماران کرونایی خالی شد. از خوشحالی گریه کردم. نمی دانستم عمر این آرام و قرار خیلی بلند نیست.عاقبت سفرها و دورهمی ها و جشن ها... شد موج جدید کرونا و بی مادر شدن من در12 سالگی».

به گزارش «سدید»؛ هفته ای نیست که خبر شهادت یکی از مدافعان سلامت را نشنویم. اولین شهید مدافع سلامت «نرگس خانعلی زاده» بود؛ پرستار 23 ساله. چند روزی تصویرش در شبکه های اجتماعی دست به دست شد. غصه خوردیم. دلمان گرفت. آنها که مادر بودند دل به دل مادرش دادند و گریه کردند. جوان ترها حسرت خوردند به جوانی از دست رفته اش. اما این قصه تکرار شد. پرستار بعدی، دکتر بعدی... تا امروز که بعد از 8 ماه، عدد شهدای مدافع سلامت به مرز 200 شهید رسیده است . شاید شنیدن این عددها برای خیلی ها عادی شده  بی خبر از آنکه این روزها پدر و مادر و فرزندان شهدای مدافع سلامت خون دل می خورند و تصویر جاده هایی با ماشین های کیپ در کیپ، دورهمی ها و تجمع های سرخوشانه سوهان روحشان شده است.

یک تلنگر به شیشه عادت های ما

شاید شنیدن غصه ها و مرثیه های فرزندان شهدای مدافع سلامت تلنگری بزند به شیشه عادت های ما. «کوثر بستان منش»؛ دختر12 ساله و یکی یک دانه شهیده «شیرین صفوی» هنوز از دست دادن مادر را باور نکرده است. دایی اش گفت مراقب باشید، خیلی سوال پیچش نکنید، تازه کمی رو به راه شده است.

من هم سکان گفت و گو را دست دختر 12 ساله شهید می دهم و می گویم از هر کجا که دوست داری شروع کن؛ از مادرت بگو.کوثر از میان همه خاطرات راه باز می کند به روزهای آخر، به قصه آن روز غافلگیرکننده تلخ.

«دلم برای مادرم لک زده بود. از آخرین باری که آمده بود خانه، ده روز می گذشت. هر وقت تعداد بیماران کرونایی زیاد می شد از ترس انتقال ویروس به من و مادربزرگم هر روز خانه نمی آمد. در بیمارستان می ماند، مامان تلفنی زنگ می زد و حالم را می پرسید. دو سه روزی می شد که کمتر زنگ می زد و صدایش خیلی خسته بود. گفت بخش دوباره پر شده از بیماران کرونایی و کارم زیاد است، سرفه می کرد. گفتم دلم تنگ شده، کی می آیی خانه؟ گفت همین یکی دو روزه میام پیشت دخترم.

 از آخرین تماس تلفنی سه روز گذشت و مادرم خانه نیامد. روز 22 خرداد بود و حسابی دلتنگ بودم. دایی زنگ زد و گفت کوثر جان حاضر شو با هم بریم بیمارستان. سوار ماشین که شدم گفتم دایی!مامان گفته منو بیمارستان ببری؟ حتما بهش مرخصی ندادن! دایی گفت نمی دانم کوثر جان. رادیو را زیاد کرد و تا بیمارستان با من حرف نزد.

پیش خودم گفتم حتما مامان می خواهد من را سورپرایز کند. از این کارها زیاد می کرد. اما حالا با این اوضاع و بیماری کرونا از مادرم بعید است که بخواهد من را در بیمارستان غافلگیر کند! خوشحال بودم که بالاخره بعد این همه دوری مادرم را می بینم. رسیدیم بیمارستان اما به بخشی که مادرم در آن کار می کرد نرفتیم. دایی دست من را گرفت و به اتاق استراحت پرستاران در بخشی دیگر برد. بعد هم خودش بیرون رفت. خانمی وارد اتاق شد که او را قبلا ندیده بودم، گفت من از دوستان مادرت هستم و سال هاست او را می شناسم. گفتم مامانم را هم صدا کنید. دلم خیلی برایش تنگ شده... آن خانم که روانشناس بیمارستان بود شروع کرد به حرف زدن...

از جشن دو نفره تا موج دوم کرونا و روزی که بی مادر شدم

«نیم ساعت بعد از اتاق که بیرون آمدم فهمیدم چرا دایی روزه سکوت گرفته بود، چرا خودش طاقت نداشت در اتاق بماند. من بی مادر شده بودم، بیمارستان دور سرم  چرخید و از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم، حرف های آن خانم یادم آمد. با کلی مقدمه چینی گفت مادرت در راه خدمت به بیماران کرونایی شهید شده و روزهای آخر نمی خواست تو با حال بد او را ببینی. من بی مادر شده بودم.

یاد جشن دو نفره یک ماه قبلمان افتادم. اوایل اردیبهشت، مادرم یک شب با جعبه شیرینی آمد خانه. گفت بالاخره رعایت کردن مردم نتیجه داد. امروز بخش ما خالی از بیماران کرونایی شد. چقدر خوشحال بودیم. خوشحال بودم که از این به بعد با خیال راحت تر هر روز مادرم را می بوسم. نمی دانستم موج بعدی کرونا مرا بی مادر می کند.» قصه پر غصه دختر شهید صفوی ادامه دارد. کرونا فقط او را بی مادر نکرد.

«خاله را مثل مادرم دوست داشتم، بوی مادرم را می داد.آن روز که خبر شهادت مادرم را شنیدم فقط به این فکر می کردم که  خودم را به خاله برسانم و در بغلش یک دل سیر گریه کنم، اما خاله هم از مادر کرونا گرفته بود و گفتند او هم بستری شده. اجازه ندادند ببینمش. روز تشییع جنازه مادرم تنهای تنها بودم. جنازه مادرم را می دیدم اما باورم نمی شد پیکری که لای یک پارچه سفید پوشاندنش مادر من است و برای همیشه چشمانش را به این دنیا بسته است. دو هفته بعد خاله ام هم فوت کرد».

 

پاساژهای شلوغ ، پارک های پر از جمعیت غصه ام را بیشتر می کند   

کوثر در 12 سالگی بی مادر شد، 4 ماه از شهادت مادرش می گذرد و حالا از حال این روزهایش می گوید:«من هنوز رفتن مادرم را باور نکردم. سعی می کنم بیشتر خانه بمانم و بیرون نروم. وقتی بیرون می روم چشمانم را پایین می اندازم و سعی می کنم پاساژهای شلوغ، پارک های پر از جمعیت، صورت های بدون ماسک را نبینم. حالم بد می شود. اگر مردم مراعات کنند، هم جان خودشان به خطر نمی افتد، هم بچه های بیشتری از مدافعان سلامت یتیم نمی شوند.»

«شیرین صفوی»؛ شهیده مدافع سلامت

 

می خواهم زنده بمانم

حال و روز دوستان و همکاران «شیرین صفوی» تعریفی نیست. هنوز رفتن شیرین را باور نکردند، روز تشییع پیکر او همه خستگی های این چند ماه و همه خاطرات خوب پرستار مهربان اورژانس بیماران کرونایی بغض شد در گلویشان و اشک شد در چشم هایشان. «سپیده سادات معینی» می گوید: «شیرین، شیرینی جمعمان بود. پرانرژی و شاد. از کرونا نمی ترسید اما خیلی مراقبت می کرد. آن اوایل که پرستاران از بیماران کرونایی و نزدیک شدن به آنها واهمه داشتند، شیرین جلو می رفت و به بیماران خدمات می داد، گاهی وقت ها دو شیفت بیمارستان می ماند. البته بیشتر از همه هم مراقب بود. تنها کسی که زمان شیفت در بیمارستان از ماسک جنگی استفاده می کرد شیرین بود.

دوست نداشت از دنیا برود، آن موقع که اعلام کردند شهدای مدافع سلامت هم مثل مدافعان حرم شهید محسوب می شوند، یک شب یکی از همکاران به خاطر استفاده شیرین از ماسک جنگی با شوخی به او گفت حالا خیلی هم سخت نگیر اگر هم از بیمارها کرونا بگیریم و از دنیا برویم، اسممان می شود شهید. یادم می آید شیرین از این شوخی ناراحت شد، گریه اش گرفت و گفت عمر دست خداست ولی دخترم فقط 12سالشه و به جز من کسی را ندارد. من نمی خواهم تنهاش بگذارم. شوخی اش را هم دوست ندارم. محیط بیمارستان اینقدر عفونی شد که شیرین با وجود همه مراقبت ها بالاخره مبتلا شد و بدون هیچ بیماری زمینه ای از دنیا رفت. من نمی دانم با آن وابستگی شدیدی که به دخترش داشت در آن لحظه های آخر زندگی شیرین، چه بر او گذشته، امیدوارم روحش در آرامش باشد.»

مِهر شیرین

حالا دلخوشند با خاطرات هر شب او روزها. مهر شیرین داغ بزرگی بر دل برادرش «جمال صفوی» گذاشت. او هم مثل دختر شهید تا لحظه شهادت، از بیماری خواهرش با خبر نبود. جمال صفوی از جانبازان شیمیایی دفاع مقدس است. همین موضوع شیرین را مجاب کرد تا از ابتلایش به کرونا و بستری شدنش در بیمارستان به برادرش حرفی نزند. جمال صفوی می گوید:« من با خواهرم وداع نکردم . آن روزها که روی تخت بیمارستان درد می کشید و ساعت های آخر عمرش را می گذراند می خواستم خیالش را بابت دخترش راحت کنم؛ اما شیرین از ترس ابتلای ریه های شیمیایی من به ویروس کرونا گفته بود به جمال نگویید من بستری شدم. می دانم خودش را بالا سر من می رساند.

مهربانی شیرین بی مرز بود. نه تنها از بذل جان  که از بذل مالش هم دریغ نداشت. یادم می آید برای یکی از آشناها مشکل مالی پیش آمده بود. شیرین با آنکه از همسرش جدا شده بود و سرپرست دخترش بود، حقوق کامل یک ماهش را به آن خانواده داد.»

«جمال صفوی» برادر شهید 

 

داستان ما و کرونا و غمی که تازه شد با غمی دگر

نمی داند از خاطرات شیرین خواهرش شیرین بگوید یا از غم هایی که روی دلشان تلمبار شده و مادری که هنوز نمی داند کرونا، هر دو دخترش را از او گرفته است.

«ماه اسفند که بیماران کرونایی را در بیمارستان های تهران بستری می کردند، شیرین 14 روزی می شد که خانه نیامده بود و دخترش را ندیده بود. زنگ زدم حالش را بپرسم، خوشحال بود. گفت مرخصی گرفتم. دلم برای کوثر یه ذره شده. آمد خانه، رفتم دیدنش،خستگی از سر و صورتش می بارید و لاغر شده بود، گفت کار زیاد است و شیفت های طولانی با این لباس ها سخت. حرف های خواهر و برادری مان گل انداخته بود که یکی از همسایه هایمان تماس گرفت و گفت مادرم کرونا گرفته و از ترس تنها ماندن بیمارستان نمی آید. شیرین گفت ببریدش بیمارستانی که من هستم، من هم خودم را می رسانم. بعد از دو هفته سخت کاری هنوز از راه نرسیده لباس پوشید و دوباره به بیمارستان رفت. همه کارهای پذیرش همسایه مان را انجام داده  و یک روز کامل هم پیش او مانده بود و بعد به خانه برگشت.

داستان ما و کرونا به شهادت شیرین و از دست دادنش ختم نشد. دو هفته بعد از شهادت شیرین، خواهر بزرگ ترم که از شیرین کرونا گرفته بود بدحال شد و او هم ما را تنها گذاشت و از دنیا رفت. کمر من زیر بار این همه غم خم شد. و غصه دل کوثر که به بودن خاله اش دلخوش بود بیشتر؛ مرگ دو خواهرم پایان این قصه تلخ نبود. شوهر خواهرم هم دو ماه بعد از فوت همسرش سکته قلبی کرد و از دنیا رفت.

مادرم انقدر بعد از شهادت شیرین بدحال شد که ما مرگ خواهرم و همسر خواهرم را از او پنهان کردیم. 3 ماه گذشته هنوز مادرمان نمی داند دختر بزرگش را هم از دست داده است.چون بیماری قلبی دارد، می دانستیم اگر متوجه شود دوام نمی آورد. حالا سه ماه است چشم انتظار خواهرم مانده است. هر روز سراغش را می گیرد. بهش گفتیم مریم هم کرونا گرفته و بیمارستان بستری اش کردند. از بی سوادی مادرم سوء استفاده کردیم و گفتیم منتظر پیوند ریه است. حالا هر روز گوید:« ریه پیوندی برای خواهرت پیدا نشد؟» دو هفته ای است که مرتب بهانه اش را می گیرد، هر روز می گوید من را ببر دیدن مریم، از پشت شیشه ببینمش. بعد از شهادت شیرین دلخوشی ام به مریم بود. ماندیم چطور به  او خبر فوت خواهر و شوهرخواهرم را بدهم. تو را به خدا از مردم خواهش می کنم با رعایت کردن هم به خودمان رحم کنیم هم به مدافعان سلامت و خانواده هایشان.»

انتهای پیام/

ارسال نظر
نام:
* نظر:
* captcha:

کتاب‌های میلیون دلاری داروین گم شدند!

آرشیو «روایت فتح» انحصاری نیست

آیا تعداد فیلم‌ها برای برپایی جشنواره کافی است؟

جمعه‌بازاری به نام «بلک فرایدی»

در عدالت، عمل بر سخن باید سبقت گیرد

جشنواره فیلم مقاومت می‌تواند در مسائل منطقه نقش‌آفرینی کند

ترویج نویسنده حامی سازمان منافقین و دشمن علنی جمهوری اسلامی

مستندسازان ایرانی دست پر از «ژان روش» برگشتند

سینما و تلویزیون به وقت امنیت

امواج توئیتری و بازآفرینی کنش‌گری سیاسی در ایران

شیخ حسن راستگو؛ معلم خلاقیت

«عدالت‌خانه» یا دغدغه فراگیرِ ملیِ «سفارت‌خانه»

ایثار محمد با اهدای اعضای بدنش کامل شد

نگاهی به چهره‌های محبوب و مؤلفه‌های چهره شدن در سینمای پس از انقلاب

از یاد سردار سلیمانی تا مسابقه‌ای برای منتقدان سینمایی

نیازی به کار‌های عجیب و غریب برای جذب بیننده نیست

نفوذ به لانه جاسوسان

عقاب‌های پرسوخته در اوج آسـمان‌ها

منتظر حوادث غافلگیرکننده باشید

از دوران نمایندگی مجلس تا تولید «شب‌های مافیا»

تاریخ شفاهی حاج‌صادق آهنگران

امام را به عنوان الگوی زندگی خود انتخاب کردم

نگاهی به مصرف فرهنگی کودکان به بهانه روز کودک

فضای سایبر چقدر به رنگارنگ شدن سینما کمک می‌کند؟

هنوز فرصت‌هایی برای دسترسی به کتاب هست

پیدایش گروه­‌های ‌تروریستی با شعار جهادی

بازگشت به ژانر هیجان‌انگیز

استمرار انقلاب با کدام روایت

اژد‌ها برمی‌خیزد!

قرار بود بیشتر بخندانیم