دوران دفاع مقدس اوج همبستگی همه قومیت‌ها، اندیشه‌ها و عقاید برای دفاع از میهن عزیزمان ایران در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح به شمار می‌آید.

گروه وحدت فرهنگ سدید- فرشید جعفری: دوران دفاع مقدس اوج همبستگی همه قومیت‌ها، اندیشه‌ها و عقاید برای دفاع از میهن عزیزمان ایران در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح به شمار می‌آید. جوانانی غیور از اقلیت‌های مذهبی کشور نیز در کنار مسلمانان در خطوط مقدم جبهه‌های نبرد جنگیدند و در این جنگ شهید، جانباز و یا به اسارت گرفته شدند. از جمله پیروان ادیان توحیدی که در دوران انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی به خوبی ایفای نقش کردند، هم‌وطنان عزیز مسیحی بودند که در صیانت و نگهداری از کشورمان هم‌پای مردم مسلمان در صحنه ایثار و فداکاری حضور داشته و امروز هم آماده فداکاری هستند. آنان با فداکاری در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شرکت کردند و همراه با آحاد ملت ایران از ورود و تسلط بیگانگان به ایران جلوگیری کردند و با همدلی و همبستگی مثال‌‌‌زدنی در هشت سال جنگ تحمیلی ۹۰ شهید، ۲۹۵ جانباز و ۵۸ آزاده تقدیم این انقلاب کردند. شهدای اقلیت با اینکه در جبهه‌‌های نبرد، هم کیش دیگر رزمندگان نبودند، اما همراه و همدل با آنان برای صیانت از عزت وطن جان دادند و حماسه‌ای آفریدند که تا همیشه تاریخ پابرجاست و امروز ما وظیفه داریم که مبلغ و مروج ارزش‌هایی باشیم که این عزیزان برای آن سرمایه‌گذاری کردند.

فرهنگ سدید در ادامه به بهانه سالروز عملیات افتخارآفرین مرصاد به معرفی واهیک باغداساریان؛ یکی از شهدای والامقام مسیحی این سرزمین می پردازد.

واهیک باغداساریان در بهار سال 1340 در تهران دیده به جهان گشود. پس از پايان تحصيلات دوره ابتدايي در دبستان «نصير»، دروس راهنمايي و متوسطه را نيز تا سال سوم دبيرستان، در مجتمع آموزشي ارامنه «سوقومونيان» ادامه داد. وي در كنار برادرش «سيمون»، به كار فني پرداخت. در سال 1360 براي اعزام به جبهه، خود را به مركز نظام وظيفه معرفي نمود. واهیک دوره آموزشی خدمت سربازی را در پادگان چهل دختر گذراند سپس برای مأموریت به پادگان مریوان در استان کردستان اعزام شد و پس از 18 ماه حضور در جبهه مريوان، به منطقه «دارخوين» خوزستان منتقل شد. منطقه استقرار وی، قبلاً به وسیله دشمن بعثی مین‌گذاری شده بود. البته پس از آزادسازی این مناطق از دست دشمن، بخش‌هایی از منطقه پاکسازی شده بود. متأسفانه اتومبیل حامل شهید «باغداساریان» از قسمت پاکسازی خارج و بر روی مین ضدتانک رفت. بر اثر انفجار، «واهیک» نیز به همراه دوستان همرزم خود در چهاردهم اسفند ۱۳۶۲ در سن ۲۲ سالگی به شهادت رسید.

پدر شهید از آخرین دیدار خود با پسرش چنین می­ گوید: «آخرين ‌باري كه راهي جبهه شد را خوب به خاطر دارم، همه‌مان را بوسيد و رفت. كمي جلوتر رفت، دوباره بازگشت دوباره شروع كرد به بوسيدن و در آغوش گرفتن ما. به او گفتم: چه مي‌كني؟! گفت: «جنگ است و جبهه، معلوم نيست چه اتفاقي مي‌افتد. آنجا آتش مي‌بارد. ما سعي مي‌كنيم دشمن را عقب برانيم ولي آن­ها هم با همه توان جلو مي‌آيند. پس معلوم نيست چه مي‌شود. ممکن است من هم مثل دوستانم شهید شوم».

روبرت باغداساریان درباره علایق خاص برادرش اینگونه می‌گوید: «دینام‌پیچ و باتری‌ساز بود. در پادگانشان هم باتری‌سازی می‌کرد و باتری ماشین‌های ارتشی را درست می‌کرد. یک افسر بعد از شهادتش برای ما تعریف کرد که در منطقه‌ای که عراقی‌ها عقب‌نشینی کرده بودند و فرصت برای خنثی کردن مین‌های میدان مین نبوده، واهیک همه مین‌ها را با سیم به هم وصل کرده و تمام‌شان را منفجر می‌کند. به این ترتیب راه پیشروی نیروهای خودی باز می‌شود». روبرت درباره اجرای مناسک دینی برادرش در دوران حضور در جبهه می‌گوید: «در جبهه، ارتش و سپاه همیشه به مسائل مذهبی ارامنه احترام می‌گذاشتند و در ایام مشخص سربازهای ارمنی را به مرخصی می‌فرستادند اما اگر هم نمی‌آمدند، در همان‌جا درخت کاج تزئین می‌کردند. [واهیک] بیشتر وقت‌ها به مرخصی می‌آمد ولی شده بود که در کنار چند ارمنی دیگر درخت کاجی تزئین کرده و سال نو را جشن بگیرند».

پدر شهید از روزی می­ گوید که پیکر واهیک را به خانه آوردند: «مادرش گریه می­ کرد که چرا هیچ پولی بین وسایل واهیک نیست می ­گفت چرا قبل از رفتن پولی به او ندادیم. چند روز بعد کسی زنگ خانه را زد و مقداری پول به ما داد. می­ گفت واهیک خیلی به ما کمک می­ کرد. امکان خرید شیر خشک نداشتم برای همین واهیک هر وقت به تهران می ­آمد با آشنایی که در داروخانه داشت برای فرزندم شیر می­ خرید».

پیکر پاک شهید واهیک باغداساریان در میان عاشقان شهدا تشییع و به خاک سپرده شد. پدر شهید واهیک باغداساریان در این خصوص مي‌گويد: «پيكر مطهر شهيد واهيك باغداساريان بعد از انتقال به تهران و پس از انجام تشريفات مذهبي در ميان بدرقه صدها نفر از اهالي مسيحي و مسلمان در قطعه شهداي ارمني دوران 8 سال دفاع مقدس در تهران به خاك سپرده شد. فرزندم ديگر متعلق به من نبود، او متعلق به همه مردم كشورمان ايران است. شهيدان همه دست به دست هم دادند و اين كار مهم را انجام دادند كه دشمن را از كشور بيرون كنند تا ما در امنيت كامل در آن زندگي كنيم. از خدا مي‌خواهيم عقيده جوان‌ها براي حفظ كشورمان پاپدارتر شود». 

«مسیح در شب قدر» عنوان دومین کتاب از مجموعه «خورشید در مهبط ملائکه الله» است که به موضوع حضور مقام معظم رهبری در منازل خانواده‌‎های شهدا می‌پردازد. در این کتاب، حضور حضرت آقا در منازل شهدای مسیحی کشورمان، در بیست و سه بخش روایت شده است. سبک روایت‌گری این کتاب، تا حدودی داستانی است و در هر کدام از آن­ها، از یک راوی متفاوت و مناسب آن روایت استفاده شده که خود این تنوع راویان، داستان‌ها را جذاب‌تر می‌کند. البته مفهوم داستانی کردن روایت‌ها، آزاد گذاشتن تخیل نیست. تمام نکات موجود در کتاب، به‌ویژه بیانات حضرت آقا، کاملاً مستند و بر اساس اسناد هستند. بخشی از این کتاب به دیدار حضرت آقا با خانواده شهید «واهیک باغداساریان» در ششم دی ماه 1384 اختصاص دارد. در ادامه به بخشی از این دیدار از زبان یکی از همراهان حضرت آقا اشاره می­کنیم:

«وارد منزل شهید می ­شویم. پدر و مادر شهید در خانه هستند. بعد از سلام و احوال پرسی، برادر شهید را به گوشه­ ای می­ کِشم و ماجرای آمدن حضرت آقا را برایش توضیح می­ دهم. اصلاً تعجب نمی­ کند! انگار از قبل جریان را می­ داند. اما وقتی برادر شهید به پدر و مادرش جریان را می­ گوید، آنها خیلی خوشحال و شاد می ­شوند. پدر شهید از شدت خوشحالی، می­ آید روی مرا می ­بوسد! می­ گوید: «واقعاً پدر بزرگوار قرار است تشریف بیاورند؟».

از لفظ پدر شهید تعجب می­کنم تا حالا نشنیده بودم که کسی حضرت آقا را «پدر بزرگوار» خطاب کند. شاید دلیلش این است که به روحانیون خودشان پدر مقدس می­ گویند. آمدن حضرت آقا را که تأیید می­ کنم، دوباره رویم را می ­بوسد و بعد، شروع می ­کند از فرزند شهیدش خاطره گفتن.

- اسمش واهیک بود. هم خیلی هیکلی بود، هم خیلی جوانمرد. هر وقت پیرمرد یا پیرزنی را کنار خیابان می­ دید، ماشینش را کنار می ­زد و او را به خانه ­اش می­ رساند. خیلی خوش مشرب و خوش برخورد بود. روزهایی که از جبهه به مرخصی می ­آمد، اصلاً خانه یک حال و هوای دیگری پیدا می­ کرد. یک بار ساعت دو نصفه شب، با سر و صدای روبرت، برادر بزرگتر واهیک، همگی از خواب بیدار شدیم. دیدیم واهیک از مرخصی آمده و بی­هوا برادرش را با کتک از خواب بیدار کرده بود که «الان چه وقت خواب است! بلند شو انار بخوریم!» در مسیر برگشتنش به خانه، از ساوه یک جعبه انار خریده بود. و ما آن شب، تا صبح انار خوردیم و خاطرات خنده ­دار واهیک از جبهه را شنیدم. این طور پسر شوخی بود واهیک.

پدر شهید همین طور که برایم از واهیک حرف می­ زند، یک هو بغضش می­ گیرد.

- بار آخری که داشت به جبهه می­ رفت، بعد از خداحافظی با من و مادرش، تا وسط کوچه رفت و برگشت». من فکر کردم چیزی جاگذاشته. اما برگشته بود تا یک بار دیگر دست من و مادرش را ببوسد. انگار می ­دانست آخرین باری است که من و مادرش را می­ بیند! چند هفته بعد از آخرین مرخصی ­اش، با جیپ روی یک مین ضد تانک می­ رود و ...

دست روی شانه­ پدر شهید می­ گذارم و دلداری­اش می­ دهم. برخورد عادی و تعجب نکردن برادر شهید از شنیدن خبر حضور آقا، ذهنم را درگیر کرده! با اینکه لبخند از روی لبش کنار نمی­ رود، اما خیلی هم خونسرد است. یک لحظه از فکرم می­ گذرد که نکند قبلاً به اینجا آمده باشیم؛ اما خانه اصلاً برایم آشنا نیست و مطمئنم که تا به حال به این محله و این خانه نیامده ­ایم.

همین طور مشغول بررسی موارد امنیتی هستم که چشمم به قاب عکسی از امام خمینی[ره] می­ خورد. از آن قاب عکس ­های مخصوصی که دفتر ارتباطات مردمی حضرت آقا به خانواده شهید هدیه می ­دهند. قاب عکس را برمی ­دارم و می ­روم پیش برادر شهید: آقای خامنه­ ای قبلاً به منزل شما تشریف آورده بودند؟

- بله! سال شصت و سه. آمده بودند به آن خانه قدیمی ­مان.

- پس چرا همان اول نگفتید؟

- چون نپرسیدید!

- حالا ما نپرسیدیم، شما هم نباید می­ گفتید؟

- انصافاً، شما خودت اگر بودی، می­ گفتی؟

می­بینم بنده خدا راست می­ گوید. من هم اگر می­ دانستم قرار است حضرت آقا تشریف بیاورند منزلمان، حقیقت را مخفی می­کردم! قضیه را از طریق بیسیم به گروه همراه حضرت آقا اطلاع می­ دهم.

حضرت آقا چند دقیقه بعد می­ رسند. قبل از اینکه خودشان را ببینم، صدایشان را می ­شنویم: اجازه هست؟

پدر شهید سراسیمه به راهرو می­رود و خودش را به ایشان می ­رساند: «پدر بزرگوار! خانه خودتان است. اجازه لازم نیست. بفرمایید. بفرمایید ...».

آقا با پدر شهید داخل خانه می­ شوند و بعد از سلام و تعارفات اولیه، تا روی مبل می­ نشینند، می­ گویند:

خب! این دفعه دومی هست که ما خدمت شما می ­رسیم!

پدر شهید آن قدر از حضور حضرت آقا خوشحال است، که واقعاً در پوستش نمی­ گنجد و روی مبل بند نیست!

- دفعه پیش که شما آمدید من روستا بودم. خیلی ناراحت شم از اینکه دیدار شما را از دست دادم و حالا خدا را شاکرم که دو بار تشریف آوردید.

و برای آقا توضیح می­ دهد که یک بار ایشان را از نزدیک دیده؛ وقتی در دانشکده افسری، به عنوان پدر شهید روی صحنه آمده و از دست ایشان هدیه گرفته است. ظاهراً زمان ریاست جمهوری ایشان.

- خیلی خوش آمدید. خداوند همیشه پشت و پناه شما باشد که ما را همیشه در نظر دارید. قدم سر چشم ما گذاشتید.

مادر شهید که محو تماشای حضرت آقاست، ظاهراً فارسی خوب بلد نیست و احوال پرسی حضرت آقا را با فارسی شکسته جواب می­ دهد.

آقا از پدر شهید می­ پرسند: چند سالش بود که شهید شد؟

- بیست و دو سال. ان­شاءالله روح همه شهدا، از دولت شما، شاد باشد!

- ازدواج کرده بودند؟

- نه. ازدواج نکرده بودند.

پدر تعریف می­ کند که واهیک باتری­ ساز خیلی ماهری بوده. از آن متخصص­ های حرفه­ ای برق ماشین. درآمد خوبی هم داشته در کارش، تا جایی که توانسته برای خودش یک ماشین بخرد. اما در مرخصی آخر، همین ماشین را به نام برادرش می ­زند و با کنایه به او می­ گوید که این برای تو باشد، من معلوم نیست دیگر بتوانم سوارش شوم! آن قدر در کارش متخصص بوده که در جبهه، به جای اسلحه، آچار داده بودند دستش که در گردان مکانیزه مشغول به خدمت شود.

واهیک، در عین حالی که مشغول تعمیر ماشین­ ها بوده، دل در گروِ جنگیدن هم داشته و از هر فرصتی برای حضور در خط مقدم استفاده می­ کرده. مثلاً یک روز بلندگوی پادگان اعلام می ­کند که مواضع ما در خط مقدم زیر آتش شدید دشمن قرار گرفته و به نیروی کمکی احتیاج است. واهیک با شنیدن این جمله، بی­آنکه از فرمانده ­اش اجازه بگیرد، اسلحه­ اش را بر می ­دارد، یکی از ماشین ­های زیرِدستش را بدون سوئیچ روشن می­ کند و می­رود خط مقدم، و در آنجا، خودش به تنهایی، جان هشت سرباز را نجات می­ دهد و آن ­ها را برمی ­گرداند عقب. فرمانده ­اش، به خاطر این حد از شجاعت و نترسی، به او بیست روز مرخصی تشویقی می­ دهد اما واهیک قبول نمی ­کند و می ­گوید: «در وضعی که ما داریم، سربازها باید همیشه در پادگان باشند. مرخصی رفتن باشد بعد از اتمام جنگ. حالا وقت جنگیدن است و بس!».

حضرت آقا بعد از شنیدن درباره شهید و تحسین روحیات شهید، از شغل پدر شهید می ­پرسند.

- شما شغلتان چیست؟

- بنده اول در خمین کشاورز بودم. به خاطر قضایای اصلاحات ارضی و نابود شدن کشاورزی، مجبور شدم بیایم تهران. در تهران هم آمدم سراغ کار گوشت و اینها. الان کارت قصاب درجه یک هم دارم.

- عجب!

- بازنشسته شدم دیگر الان.

- قصابی که دیگر بازنشستگی ندارد! قصابی را همیشه می­ شود انجام داد. همیشه هم مشتری دارد.

- نه! مغازه نداشتم که. در کارخانه کالباس سازی قصاب درجه یک بودم.

پدر شهید، برای حضرت آقا، از چگونگی قصاب درجه یک شدنش هم می ­گوید.

- یک حاج غلام­حسین بود که می­ گفت غده ­های داخل گوشت را باید سالم دربیاورید. چون غده سرطانی است، نباید بترکد و آبش بریزد روی گوشت­ ها. این حاج غلام­حسین که می ­آمد بازرسی، می­ گفت کار آقای باغداساریان از همه تمیزتر است؛ پس ایشان می­ شوند قصاب درجه یک. خلاصه هم ترفیع گرفتم و هم حقوقم رفت بالا.

- خیلی خوب، خیلی خوب.

حضرت آقا با برادر بزرگتر شهید هم کلام می­ شوند.

- خب! شما چه می­کنید آقاجان؟

- همان چیزی که یک زمانی پدر تولید می­ کردند، حالا من می­ فروشم! سوسیس و کالباس و این طور چیزها. البته قبلاً تعمیرات و نگهداری ژنراتور و نصب و راه ­اندازی کارخانجات و اینها بود. دیگر روزگار ما را به اینجا کشاند!

بعد از توضیحات برادر شهید درباره کار، حضرت آقا برای موفقیتش دعا می­ کنند. بعد توصیه­ پدر و مادر را به برادر شهید می­ کنند. می ­ گویند قدر پدر و مادر خوبش را بداند. پدر شهید، دست روی سینه می­ گذارد و از حضرت آقا به خاطر تعریفشان تشکر می­ کند.

- از همه دخترها و پسرها و عروس­ ها و دامادها و نوه ­هایم راضی­ ام. هفده تا نوه دارم. یکی از یکی بهتر. همه ­شان نابغه­ اند. یک شخصی هستم که همیشه خدا به یاد من بوده. همین الان هم که شما منزل من که شخصی هستم که همیشه خدا به یاد من بوده. همین الان هم که شما منزل من که شخصی درویش مانند هستم آمدید، نشانه خداست. شما فرستاده خدا هستید حاج ­آقا. فرستاده ­ای که نشان می­ دهد من چقدر خوشبخت هستم و چقدر خدا به یاد من است.

- وظیفه ما بوده.

پدر شهید حضرت آقا و ما که همراهشان هستیم را دعا می ­کنند: ان شاءالله خدا شما و فرزندان و همه این آقایان را شاد کند.

در این دیدار، چون دیدار آخر امشب است، می­توانیم تا آخر حضور داشته باشیم. برادر شهید از روابط خوب شیعیان و ارامنه می ­گوید، و از عزت و احترامی که ارامنه در جمهوری اسلامی دارند. می­ گوید بارها و بارها به چشم خود دیده است که کارهای ارامنه چقدر زود راه افتاده است.

- خدا را شکر که راضی هستید.

- بله! بله! خیلی راضی هستیم. خیلی زیاد.

حضرت آقا یکی از همراهان را صدا می­ زنند تا هدیه­ های را از او بگیرند و تقدیم پدر و مادر شهید کنند. یک هدیه به مادر شهید می ­دهند و یک هدیه به پدر شهید.

- این یادگاری خدمت خانم. یادگاری امشب. این هم هم خدمت جنابعالی.

- هر دو، هدیه­ ها را نیت تبرک، می­ بوسند و از حضرت آقا تشکر می­ کنند.

وقت خداحافظی حضرت آقا می­ گویند: مرخص فرمودید؟

پدر شهید با خنده می­گوید: چه بگویم ...! راستش راضی نیستم بروید!

حضرت آقا همین سئوال را از مادر شهید هم می ­پرسند: مرخص فرمودید ما را خانم؟

که مادر با کج کردن گردن و لبخند زدن، به زبان ارمنی تشکر می ­کند.

حضرت آقا برمی­ خیزد و با جمله ­ی «خدا ان­شاءالله محفوظتان بدارد» منزل شهید را برای دومین بار ترک می­ کنند؛ منزل شهید واهیک باغداساریان را».

حضور پرشور اقلیت‌های مذهبی در زمان دفاع مقدس/ روایت پدر یک شهید ارمنی از فرزندش

دیدار مقام معظم رهبری با خانواده شهید واهیک باغداساریان

هنرمندان کشورمان نیز از این شهید والامقام غافل نبوده ­اند. مستند «سرباز واهیک» به کارگردانی آقای روح الله عبادی تولید شده است و ساخت آن از سوی موسسه فرهنگی و هنری اکسیر پژوهش صورت گرفته است. این مستند به روایتی کوتاه از پیوند عاطفی و متقابل انقلاب اسلامی و ارامنه پرداخته است. در مستند «سرباز واهیک» صحنه‌هایی از حضور مقام معظم رهبری در منزل این شهید ارمنی نمایش داده می‌شود. این مستند برای اولین بار چهارم دی ماه 1396 به مناسبت میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) از شبکه یک سیما پخش شد.

منابع:

  • آلیک
  • آنا
  • ایرنا
  • باشگاه خبرنگاران جوان
  • بوداغیانس، آرمان، گل مریم، تهران، نشر تسنیم حیات و نشر صریر، 1385.
  • بولتن نیوز
  • پایگاه اطلاع رسانی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
  • پایگاه خبری تحلیلی هم اندیشی
  • جام جم آنلاین
  • جوان آنلاین
  • خانه مستند انقلاب اسلامی
  • خبرگزاری دفاع مقدس
  • خبرگزاری فارس
  • خبرگزاری مهر
  • سایت موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
  • سایت وزارت ورزش و جوانان
  • قدس آنلاین
  • مشرق
  • موسسه فرهنگی مطبوعاتی ایران
  • موسسه فرهنگی هنری ایمان جهادی، مسیح در شب قدر (روایت حضور مقام معظم رهبری در منازل شهدای ارمنی و آشوری از سال 1363 تا 1389)، تهران، انتشارات صهبا، 1395.
Iran, Islamic Republic of
رفیعی
۱۳:۴۱ چهارشنبه ۰۹ مرداد ۱۳۹۸
احسنت. باید در این زمینه، کار جدی شود.
Iran, Islamic Republic of
مهدیه
۲۲:۰۰ يکشنبه ۰۶ مهر ۱۳۹۹
احسنت باید در این زمینه کار جدی شود
ارسال نظر
نام:
* نظر:
* captcha: