پایگاه تحلیلی فرهنگ سدید

شرحی بر اسفار اربعه جلال به بهانه تولدش

جلال آل قلم، در میقات خسی و در ادبیات کسی بود

جلال که به گفته خود «مرده سفر» است سفرهای فراوانی داشته از تات و خارک و اورازان تا روسیه و آمریکا و اروپا ولی سفرهایی که جلال را به تعبیر مقام معظم رهبری، تبدیل به یک «نعمت بزرگ» کرد از جنس دیگری بود.

تاریخ انتشار: ۱۴:۲۴ - ۱۴ آذر ۱۳۹۷

به گزارش گروه گفتمان فرهنگ سدید: جلال که به گفته خود «مرده سفر» است سفرهاي فراواني داشته از تات، خارک و اورازان تا روسيه، آمريکا و اروپا ولي سفرهايي که جلال را به تعبير مقام معظم رهبري، تبديل به يک «نعمت بزرگ» کرد، از جنس ديگري بود.

بريدن از خانواده و تفکرات ديني و سنت‌گرا، پيوستن به حزب توده ايران و فعاليت در عالی‌ترین سطوح آن، فعاليت در جریان‌های سياسي دوران ملي شدن صنعت نفت، تنفر از حزب توده و وابستگي آن به شرق، آشنايي با تفکرات جوامع غربي در بازديد خود ازآنجا و بازگشت او به اصل خود و گرايش به اسلام سياسي و انتشار دیدگاه‌هایی در تائید نهضت سياسي روحانيت شيعه و انتقاد شديد از غرب‌زدگی روشنفکري وابسته، اسفار اربعه جلال را در يک حلقه تعالي و تکاملي آن‌هم فقط در 45 سال زندگي او به تصوير می‌کشد.

سفر اول او پس از گذر از دوران کودکي، نوجواني و جواني است، آنگاه‌که هم از اعضاي خانواده خود و تفکرات آن‌ها بريده و به حزب توده می‌پیوندد، از سال 1302 تا 1326؛

دومين سفرش که از 1326 تا 1332 ادامه پيدا می‌کند، مربوط به انشعاب از حزب توده و عضويت در حزب زحمتکشان و نيروي سوم است؛

سفر سوم جلال، سکوت چندساله سياسي و مرحله «نگريستن در خويش» است که تا سال 1341 به طول می‌کشد

و آخرين سفر جلال که از 1341 آغاز می‌شود و تا وفات وي در سال 1348ادامه دارد که به پايان راه جستجو براي يافتن گمشده خويش می‌رسد.

 

سفر اول، شعارهاي جذاب و دروغين ضد استعماری حزب توده

سيد جلال‌الدین سادات آل احمد در پنج‌شنبه يازدهم آذر 1302 هجري شمسي مطابق با بيست ويکم شعبان 1342 در محله سيد نصرالدين [محله بازار] تهران به دنيا آمد ولي اصالتاً اهل اورازان طالقان بود. وي در خانواده‌ای روحاني پرورش يافت و 35 پشت وي به حضرت سجاد (ع) می‌رسید. پدرش سيد احمد طالقاني، امام جماعت مسجد پاچنار و از روحانيان برجسته زمان خود بود و مادرش، خواهرزاده شيخ آقابزرگ تهراني، صاحب الذريعه بود.

درحالی‌که رضاخان به دنبال تغيير فرهنگ سنتي جامعه ايران بود خانواده جلال با امتناع از پذيرش قوانيني چون کشف حجاب و خودداري پدر از پوشيدن البسه جديد، مقاومت و خانه‌نشینی را انتخاب کرد. پدر که دل‌خوشی از اصلاحات غربي نداشت، تمايلي به تحصيل جلال در مدارس جديد - که ممکن او را به انحراف بکشاند- نشان نداد و پس از اتمام دوران دبستان به او اجازه درس خواندن در دبيرستان را نداد و در سال 1323بود که او را براي آموختن دروس حوزوي به مدرسه مروي فرستاد تا بتواند جانشين منبر و محراب وي باشد.

در خانواده‌ای روحاني (مسلمان-شيعه) برآمده‌ام و کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتی‌که وزارت عدليه «داور» دست گذاشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کارکن) تا بعد از من جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم اما دارالفنون هم‌کلاس‌های شبانه بازکرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم.

 روزها کار؛ ساعت‌سازی، بعد سیم‌کشی برق، بعد چرم‌فروشی و از اين قبيل... و شب‌ها درس. و با درآمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال 1322- يعني که زمان جنگ. جلال که به قول خودش، «جوانکي بود در يک محيط مذهبي و با انگشتري عقيق و دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد» براثر روحيه تجربه‌گر خود وارد «بلبشوي زمان جنگ دوم بین‌الملل» می‌شود و در سال‌های آخر دبيرستان با حرفه‌ای کسروي و شريعت سنگلجي آشنا می‌شود و به مطالعه مجلات حزب توده می‌پردازد و در همان ايام با همکاري اميرحسين جهانبگلو، رضا زنجاني، علينقي منزوي، دارا بزند و هوشيدر انجمن تبليغات اسلامي به نام «انجمن اصلاح» را تشکيل می‌دهد.

«سال‌های آخر دبيرستان با حرف و سخن‌های احمد کسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده... و با اين مایه‌دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم«انجمن اصلاح». کوچه انتظام، اميريه. و شب‌ها در کلاس‌هایش مجاني فرانسه درس می‌دادیم و عربي و آداب سخنراني. و روزنامه ديواري داشتيم و به‌قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده بودند هرکدام مأمور یکی‌شان بوديم و سرکشي می‌کردیم به حوزه‌ها و ميتينگ هاشان... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه‌ها بالاي پس قلعه و کلک‌چال مناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادم‌اند و کدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته‌جمعی به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323.»

وي در دوره عضويت در انجمن اصلاح، به ترجمه و چاپ کتاب «عزاداری‌های نامشروع» می‌پردازد که نوشته فردي به نام سيد محسن عاملي است و در آن به‌نقد زنجیرزنی و قمه‌زنی می‌پردازد.

«پيش از پيوستن به حزب، جزوه‌ای ترجمه کرده بودم از عربي به اسم «عزاداری‌های نامشروع» که سال22 چاپ شد و يکي دو قران فروختيم و دوروزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاری‌های مذهبي همه‌اش را چکي خریده‌اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن‌هم پرت‌وپلاهایی نوشته بودم در حوزه تجدیدنظرهای مذهبي که چاپ‌نشده ماند و رها شد.»

جلال در سال 1322 ديپلم می‌گیرد و به اصرار پدر روانه نجف می‌شود تا تحصيلات حوزوي خود را کامل کند. اما در آن شهر بيش از سه ماه دوام نمی‌آورد و به ايران بازمی‌گردد اما در بازگشت، رفتارش تغيير کرده است و گاهي دست‌بسته و گاهي بدون مهر نماز می‌خواند و به همين دليل انگ لامذهبي می‌خورد.

«شخص من که نويسنده اين کلمات است، در خانواده روحاني خود همان وقت لامذهب اعلام‌شده ديگر مهر نماز زيرپيشاني نمی‌گذاشت. در نظر خود من که چنين می‌کردم، بر مهرگلی نمازخواندن نوعي بت‌پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهي کرده، ولي در نظر پدرم آغاز لامذهبی بود. و تصديق می‌کنید که وقتي لامذهبی به اين آساني به چنگ آمد، به خاطر آزمايش هم شده، آدميزاد به خود حق می‌دهد که تا به آخر براندش.»

جلال در سال 1322 وارد دانشسراي عالي تهران می‌شود و در رشته ادبيات فارسي به تحصيل می‌پردازد. آل احمد در سال 1325 دوره ليسانس ادبيات فارسي خود را با پایان‌نامه‌ای با عنوان احسن القصص با موضوع داستان حضرت يوسف (ع) در قرآن پايان می‌دهد. جلال تحصيلات خود را در دوره دکتراي ادبيات ادامه می‌دهد که موضوع تز دکترايش قصه هزار و یک‌شب بود، اما در اواخرِ دوره، از تحصيل دوري می‌جوید به قول خودش از آن «بيماري دکتر شدن» شفا يافت.

حزب توده با شعارهاي عدالت‌خواهی و ضد استعماري بسياري از صاحبان انديشه و قلم و دلسوزان به حال مردم را به خود جلب کرد و با سوءاستفاده از احساسات و علاقه آن‌ها به اين مفاهيم عالي، اهداف پس پرده و وابسته خود را دنبال کرد. جلال با آن احساسات جوشان و شخصيت جستجوگر که از نابسامانی‌های جامعه خود مدام در رنج بود، در سال 1323 به حزب توده می‌پیوندد. از سال1324 قصه‌های جلال در مجله «سخن» و «مردم براي روشنفکران» چاپ می‌شود که آن‌ها را در کتاب «دیدوبازدید» گردآوري می‌کند. جلال در سال 1325 مدير داخلي «ماهنامه‌ی مردم»، مجله تئوريک حزب توده می‌شود و در همان سال مدير داخلي هفته‌نامه «بشر براي دانشجويان» ارگان دانشجويان حزب توده به مدیرمسئولی کيانوري می‌شود. جلال پله‌های ترقي را در اين حزب به‌سرعت طي می‌کند و در طول چهار سال عضويت در حزب توده (1323 تا 1326) از يک عضو عادي تبديل به عضو کميته ايالتي تهران و نماينده کنگره می‌شود.

«جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. و معلم شدم. 1326. درحالی‌که از خانواده بريده بودم و با يک کراوات و يکدست لباس نيم دار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده‌ای کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس‌العماره به 80 تومان بخرمش. سه سالي بود که عضو حزب توده بودم. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت يک کميته حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براي دانشجويان» که گرداننده‌اش بودم و در مجله ماهانه «مردم» که مدير داخلی‌اش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه‌ام در «سخن» درآمد. شماره نوروز 24. که آن‌وقت‌ها زير سايه«صادق هدايت» منتشر می‌شد و ناچار همه جماعت ايشان به چپ گرايش داشتند و در اسفند همين سال «دیدوبازدید» را منتشر کردم؛ مجموعه آنچه در«سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت‌وپلاها بود که از اوايل 25 مأمور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب 18 شماره‌اش را درآوردم.»

جلال در سال 1326 به استخدام آموزش‌وپرورش درمی‌آید و همين سال بود که دومين کتاب خود به نام «از رنجي که می‌بریم» را چاپ می‌کند. درهمان سال وي به تشويق صادق هدايت و احسان طبري کتاب «ديگري» از پل کازانوي فرانسوي را ترجمه کرد و به نام محمد و آخرالزمان به چاپ سپرد. پل کازانو در اين کتاب سعي درعامي جلوه دادن پيامبر اسلام داشته است. اين کتاب آشوبي به پا کرد چنانکه عده‌ای به چاپخانه حمله کردند و فرم‌های چاپي کتاب را يکسره نابود کردند و قصد کشتن مترجم را داشتند که جلال با کمک دوستانش از چاپخانه می‌گریزد. پيرو اين ترجمه حکم تکفير جلال صادر می‌شود و محمدتقی طالقاني، برادر جلال و از شاگردان برجسته آیت‌الله سيد ابوالحسن اصفهاني، از مدينه به تهران می‌آید تا جلال را پيدا کند و حکم شرعي را در مورد او اجرا کند. نهایتاً جلال به يکي از روحانيان دوست پدر پناه می‌برد و داستان پايان می‌پذیرد.

«شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله‌ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي» و لطمه‌ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همين چاپخانه‌ای در اختيار داشتن بود که «از رنجي که می‌بریم» درآمد. اواسط 1326. حاوي قصه‌های شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي.»

سفر دوم،از توده به زحمتکشان و نيروي سوم و جبهه ملي

آل احمد پس از ماجراي فرقه دموکرات آذربايجان و تمايلات جدايي طلبانه آن و مشهود شدن بی‌صداقتی و سرسپردگي رهبران حزب توده به شوروي، در 16 دی‌ماه به‌اتفاق جمعي به رهبري خليل ملکي، فرزند ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي، از حزب توده انشعاب می‌کند. جلال در برابر خیانت‌های حزب احساس گناه می‌کرد و خود را موظف به اقرار در برابر گناهانش می‌دید. در اين هنگام روس‌ها از فرصت پديد آمده استفاده كردند و سعى نمودند جلال را جذب سوسياليسم روسى نمايند و او بدون مجوز دولت خودش را به روسيه رساند اما در بازگشت، روس‌ها را نيز نااميد كرد. آل احمد پس از انشعاب، شروع به نوشتن کتاب سه‌تار می‌کند. او در اين کتاب که تصويري از تهران آن روزگار است، سخت‌گیری‌های مذهبي را به‌شدت موردانتقاد قرار می‌دهد که درواقع واکنشي به فضاي خانوادگي خود اوست.

« و انشعاب در سال 1326 اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف‌نظر جماعتي که ما بوديم- به رهبري خليل ملکي- و رهبران حزب زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود و آن‌ها از رهبري حزب و مشي آن انتقاد می‌کردند و نمی‌توانستند بپذيرند که يک حزب ايراني، آلت دست کشور بيگانه باشد. در اين سال با همراهي گروهي از همفکرانش طرح استعفاي دسته‌جمعی خود را نوشتند. به همين علت سخت دنباله‌رو سياست استاليني بودندکه می‌دیدیم که به چه بواري می‌انجامید. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست [به نام حزب زحمتکشان مردم ايران] ساختيم که زير بار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سکوت.»

جلال در بهار 1329، با سيمين دانشور که او نيز دانشجوي دانشکده ادبيات بوده است در اتوبوس تهران به شيراز آشنا می‌شود و نهایتاً با او ازدواج می‌کند. اما پدر جلال که نمی‌توانست ازدواج پسرش را با دختري غير سنتي و فاقد حجاب تحمل کند هنگام عقد آن‌ها به قم رفت و تا ده سال به خانه جلال پا نگذاشت.

«هم در اين دوره است که زن می‌گیرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه‌ای می‌سازی. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن و ازآنجا به خانه شخصي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن و ازآنجا به خانه شخصي...»

وي هم‌چنین به ترجمه و چاپ چندين رمان از زبان فرانسه می‌پردازد. قمارباز از داستايوفسکي (1327)، بيگانه از آلبرکامو (1328)، سوءتفاهم از آلبرکامو (1329) و دست‌های آلوده از سارتر (1331). وي هم‌چنین زن زيادي را در 1331 می‌نویسد در بازگشت از شوروي اثر آندره ژيد را ترجمه می‌کند.

«مقداري ترجمه می‌کنم به‌قصد فرانسه یادگرفتن. از «کامو» و «ساتر». و نيز از «داستايوسکي». «سه‌تار» هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. در همين سال‌هاست که«بازگشت از شوروي»ژيد را ترجمه کردم و «دست‌های آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سال‌هاست. آشنايي با نيما يوشيج هم مال همين دوره است. و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه‌ای که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سال دنبال شد، به گمان من يکي از پربارترین سال‌های نشر فکر و انديشه و نقد بود. بگذريم که شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه‌مان نشست.»

در سال 1331، جلال به همراه خليل ملکي حزب نيروي سوم را تأسیس می‌کند که يکي از ارکان جبهه ملي بود. اوج سياسي بودن جلال در 1322-1329 است. او در 9 اسفند 31 با عده ديگري از «نيروي سومی‌ها»، بعد از اطلاع از محاصره منزل دکتر مصدق، فوراً به آنجا می‌رود و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخنراني می‌کند؛ اشرار قصد جان او را می‌کنند و او زخمي
می‌شود. در همين ايام توده‌ای‌ها او را از پلکان دانشسراي عالي پرتاب می‌کنند که دچار آسیب‌دیدگی وخيمي از ناحيه کمر می‌شود.

«و اوضاع همین‌جورهاست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده می‌شوم به سياست. و از نو سه سال ديگر مبارزه. در گرداندن روزنامه‌های «شاهد» و «نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود. و باز همین‌جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف‌نظر با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. آخر ما به علت همين حقه‌بازی‌ها از حزب توده انشعاب کرده بوديم. و حالا از نو به سرمان می‌آمد.»

از ارديبهشت 32 جلال به خاطر اختلافات فراوان و انشعاب‌های متعدد، عملاً سياست را کنار می‌گذارد و هم‌جواری با نيما يوشيج و مجالست دائمي با وي را برمی‌گزیند. او از نيروي سوم نيز کناره گرفت ولي دوستي خود را با برخي از افراد آن گروه حفظ کرد اما در پاييز همان سال، توسط مأموران تيمور بختيار دستگير می‌شود و پس از يک روز يا سپردن تعهدنامه‌ای به اين مضمون که من سياست را بوسيده و کنار گذاشته‌ام، با وساطت شوهرخاله سيمين دانشور آزاد می‌شود.

پس از آزادي، گرچه غير از شرکت در تجديد حيات «جامعه سوسیالیست‌ها» فعاليت سياسي چنداني نداشت، گهگاه مقالاتي سياسي ـ اجتماعي، چه در مجلات و چه به‌صورت مستقل مي‎نگاشت. بنگاه مطبوعاتي “رواق” را در همين ايام راه می‌اندازد.

سفر سوم، نگريستن در خويش

کودتاي 28 مرداد، ضربه سنگيني بر پيکر آزادي خواهان و مبارزان با استبداد وارد کرد. آل احمد نيز دچار افسردگي شديدي گرديد اين بود که «سفر به دور مـملکـت» را آغاز کرد. قدم‌به‌قدم تقریباً هـمه جاي ايران را گـشت و «به پرت‌افتاده ترين راه‌ها پـوزار» کشيد. تک‌نگاره‌ای اورازان، تات نـشين هاي بلوک زهـرا، درّ يتيم خلیج‌فارس و جـزيره خارک را، که در نوع خود منحصربه‌فردند، پس‌ازآن سير و سياحت يکه و تـنها درآورد، و بعـد «موسسه تحـقـيـقات اجـتماعي» وابسته به دانـشکـده ادبـيات را سرپـرستي کرد. وقتي ديد از آن تک‌نگاری‌ها، که ارزيابي مجـددي از محـيط بومي با معـيارهاي خودي بود، می‌خواهند «متاعـي بسازند براي عـرضه داشت به فرنگي»ها به‌ناچار رهايش کرد. وي هم‌چنین درسال 37 «سرگذشت کندوها» را به چاپ رساند که شکست جبهه ملي و برد کمپانی‌ها را در قضيه نفت، با استعاره و کنايه و از زبان حيوانات بيان می‌کرد. در همان سال‌ها «مدير مدرسه» را منتشر کرد و در سال 40 «نون والقلم» را به طبع رسانيد.

سفر چهارم، يافتن گمشده

جلال در اين سال‌ها متوجه تضاد بنيادهاي سنتي جامعه و مصرف‌زده شدن فرهنگ ايراني می‌شود آنچه از آن به رفـتن» به سمت مستعـمره بودن « تعـبـير می‌کرد. اين تفکر مقدمه‌ای براي کتاب مهم و اثرگذار جلال يعني«غرب‌زدگی» می‌شود. کـيهان ماه، که از اوايل 1341 راهـش انداخـته بود، و فـقط دو شماره‌اش درآمد، به عـلت چاپ فصل اول غرب‌زدگی توقـيف شد. به‌ناچار انـتـشار «غرب‌زدگی» به‌صورت کـتاب، مخـفـيانه انجام گـرفت

شکست جبهه ملي و برد کمپانی‌ها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گپي زده‌ام- سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکست‌ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش «اورازان، تات نشينهاي بلوک زهرا و جزيره خارک».

« و همین‌جوری‌ها بود که جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سیاست‌بازی‌ها سر سالم به دربرده متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ایرانی‌ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و درواقع دنباله‌روی سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا- دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می‌برد و بدلش می‌کند به مصرف‌کننده تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي»-سال 1341- که پيش از آن در«سه مقاله ديگر» تمرينش کرده بودم.

انتشار غرب زدگي که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اينکه «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341 براهش انداخته بودم و با اينکه تامين مالي کمپاني کيهان را پس داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول غرب زدگي را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسورو اجبار کندن آن از صفحات و ديگر قضايا... . «مدير مدرسه» را پيش از اينها چاپ کرده بودم-1327-حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشتهاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثرفرهنگ مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.»

او از سال 41 بازگشت معناداري به فرهنگ، مذهب و سنن ايراني و اسلامي دارد و اين مقوله را به عنوان وسيله اي در برابر غربزدگي مي شناسد. او در اين دهه، هر روز بيشتر به ذخائر فرهنگي و ملي و مذهبي ايران اميدوار مي گردد، به نحو صريحي به نقد استعمار و استبداد شاهنشاهي مي پردازد و به مسائل اجتماعي ايران اهميت مي دهد.

در همين سال پدر آل احمد وفات مي يابد و امام خميني در مراسم ختم پدر وي حضور پيدا مي کند. حضور امام در اين مراسم باعث مي شود که جلال به همراه برادرش به منزل امام برود. از اواخر 1341، به ماموريت از طرف وزارت فرهـنگ و براي مطالعـه در کار نـشر کتاب هاي درسي، به اروپا رفت. در فروردين 43، به قصد کنجکاوي و از سر مکاشـفه، راهـي مکه شد و «خسي در ميقات» را نوشت ،تا بـپـرسد چـرا «روشنفکر جماعت ايراني در اين ماجراها دماغـش را بالا مي گـيرد، و دامنـش را جـمع مي کند؟».

در سفر حج نامه اي براي امام خميني ارسال کرد و در آن به امام خميني اظهار ارادت مي کند که بعدها ساواک اين نامه را در منزل امام پيدا کرد. تابـستان هـمان سال به شوروي رفت، براي شرکت در هـفـتمين کنگـره بـين المللي مردم شناسي، که حاصل آن «سفر روس» است. در تابستان 44، به دعـوت سمـينار بـين المللي ادبي و سياسي دانـشگـاه هـاروارد، راهـي آمريکا شد. در اين فاصله «نون و القـلم» و «ارزيابي شتاب زده» و ترجمه هاي «کرگـدن» و «عـبور از خط» ارنـست يونگـر، به تـقرير محـمود هـومن، را چاپ و منـتـشر کرد. بعـد «نفـرين زمين» را درآورد که سرگـذشت معـلم دهـي است و جست جويي است در موضوع آب و کـشت و در نـقد اصلاحات ارضي. سال 1347 براي جلال سال مشارکت در تحريم “کنگره هنرمندان” وابسته به حکومت و سرانجام مشارکت فعال در تشکيل کانون نويسندگان ايران است.

«کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به ماموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتاب هاي درسي. در فروردين 43 به حج. تابستانش به شوروي، به دعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره بين المللي مردم شناسي. و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد». و حاصل هر کدام از اين سفرها سفر نامه اي. که مال حجش چاپ شد.به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد؛ به صورت پاورقي در هفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رويايي» در مي آوردند. که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردم شناسي داده ام در «پيام نوين» و نيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»،در «جهان نو» که دکتر براهني در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ما را نکرد. هم در اين مجله بود که دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را در آوردم. و اينها مال سال 1345. پيش از اين «ارزشيابي شتابزده» را در آورده بودم -سال43- که مجموعه هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد.

و پيش از آن نيز قصه نون والقلم را سال1340- که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشته ام و وارسيده. آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه«کرگدن» اوژن يونسکو است -سال 45- و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگرکه به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همان جا در آمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه بر او و اهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها در باره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده. و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جاش زده اند.»

کتاب دو جلدي در «خدمت و خيانت روشنـفکـران» که نگـارش آن را از سال 43 آغاز کرده بود و فـقط دو فصلش را درآورد، در زمان حياتـش امکان انـتـشار نـيافت. طـبيعي بود که به چـنين کتابي مجوز نشر ندهـند. او نمي خواست که فکر و نظر در خدمت قـدرت، يا «عالم امر» درآيد و روشـنفکر خدمت کـنـنده به دولت را سخت ملامت کرد. اين کتاب چـند ماه قـبل از انـقلاب مـنـتـشر شد. پاره اي ديگـر از آثار او از جـمله يک «چاه و دو چاله، چـهـل طوطي « (با سيمين دانشور)، « تـشنگي و گـرسنگي» (با منوچهر هزارخاني) و «سنگي بر گوري» پس از مرگـش منـتـشر شدند.

پس از اين بايد«خدمت و خيانت روشنفکران» را آماده کنم که مال سال 43 است و اکنون دست کاريهايي مي خواهد. و بعد بايد «تشنگي و گشنگي» يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به دوباره نوشتن «سنگي بر گوري» که قصه اي است در باب عقيم بودن. و بعد بپردازم به اتمام «نسل جديد» که قصه ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شي ترا به حجله خويش خواند و چه ماليخولي که به سر داشت...»

ديماه 1346

در تمام مدتي که جلال آل احمد مي نوشت و حتي زماني که به طور رسمي فعاليت سياسي انجام نمي داد نگاه ساواک از او گرفته نمي شد زيرا از ديد ساواک فعاليتهاي آل احمد جنبه اي سياسي داشت و کتابهاي او اگرچه حکومت پهلوي را به طور علني زير سوال نمي برد ولي جلال وقتي که به تحليل تبعيضات و تضادهاي اجتماعي اشاره مي کند عملاً نوک تيز حملات خود را معطوف عوامل و کارگزاران حکومت مي سازد و اتفاقاً جلال در يکي از گفته هايش به اين موضوع اذعان مي دارد.

وي در پاسخ دانشجويي که پرسيده بود: «در قصه «شوهر آمريکايي» انگار يک چيزهايي هست که نخواسته ايد بگوييد يا گفته ايد و عوض شده؟» گفت: «ببينيد، به قول نيما: هست شب/ همچو ورم کرده تني/ گرم در استاده هوا... و اصلاً چرا نيما آن قدر راجع به شب حرف مي زند؟... اگر بيايد اين مطالب را به صورت شعار سياسي بگويد که: «آقا خفقان است...» اين که ديگر شعر نيست. گذشته از اين که دهنش را هم مي بندند، ناچار پناه مي برد به استعاره... و اين مي شود هنر. حال شما مي خواستيد من در آن قصه بروم سر منبر و مقاله ضد جنگ ويتنام بنويسم؟» فشارهاي ساواک سبب شد که او به اسالم گيلان سفر کند و در عين ناباوري در تاريخ 18 شهريور 1348، در اسالم گيلان، وفات مي کند.

در باب چگونگي مرگ وي اختلاف نظر وجود دارد و برخي مرگ او را مشکوک دانسته اند. جلال آل احمد در وصيت نامه خود آورده بود که جسد او را در اختيار اولين سالن تشريح دانشجويان قرار دهند؛ ولي از آن جا که وصيت وي برابر شرع نبود، جـنازه را به ابـن بابويه بردند و در آنجا غـسل دادند، و سـپس در مسجد فـيروزآبادي به خاک سپـردند. بر ديواري که جلال در پاي آن آرميده فقط اين جمله نوشته شده است: «آرامگاه ابدي جلال آل احمد، مردي که در ميقات خسي و در ادبيات کسي بود؛ همو که جلال آل قلم بود.

[تعبير جلال آل قلم، اولين بار توسط مقام معظم رهبري در نامه اي به شمس آل احمد عنوان شده است.]

 

 ذوب در جلال و جمال امام

پدر جلال مرحوم سيد احمد حسيني طالقاني که از علما و فضلاي شيعه و مورد توجه و نظر علماي قم بود، در سال 1340 از دنيا رفت. در تشييع جنازه و دفن ايشان در قم، علماي بزرگي چون آيت الله سيد کاظم شريعتمداري، آيت الله مرعشي، آيت الله گلپايگاني، آيت الله بروجردي و حضرت امام حضور داشتند.

شمس آل احمد، برادر جلال در مورد ماجراي اين ديدار مي گويد:

بعد از فوت پدر، بايد بازديد علما را پس مي داديم و يک به يک از علما وقت مي گرفتيم و به ديدارشان مي رفتيم. آن زمان از آقاي خميني هم وقت گرفتيم. آقاي خميني من و جلال را که مي خواستيم پايين اتاق بنشينيم دعوت کرد کنار خودش. جلال با خودش کتاب غربزدگي و يک کتاب ديگر را با خود آورده بود و اولِ کتاب ها هم غليظ نوشته بود: تقديم مي شود به... که به آقا هديه کند اما همين که نشستيم، ديديم گوشه  کتاب از زير تشک آقا پيدا بود.

 جلال گفت:«آقا اين چرت و پرت ها خدمت شما هم رسيده است؟ شما هم وقتان را صرف اين اباطيل مي کنيد؟» آقاي خميني هم به او جواب داد:«اين مطالب اباطيل نيست جوان! اين حرف ها را ما بايد مي گفتيم و شما گفتيد.» بعد از زير تشک، پاکتي رادر آوردند که مبلغي داخلش بود و براي تشکر به دست جلال دادند.

محمود گلابدره اي از شاگردان جلال تعريف مي کند که «يک روز با يک ماشين آريا يا شاهين که همان رامبلر امريکائي بود، آمد ما سر خيابان دربند بوديم. نيش ترمز زد و گفت: «بچه ها بيائيد بالا. مي خواهيم با ماشين برويم قم!» گفتيم: «کجا داري مي ري؟» گفت: «صدايش را در نياوريد، دارم مي روم پيش خميني!»

توي اوضاع خراب بعد از 15 خرداد بود. گفتيم: «آنجا چرا؟» گفت: «بعدا مي گويم.» خلاصه توي ماشين منتظر مانديم. بعد از چند دقيقه اي، آل احمد آمد. دستش را به اندازه  يک هندوانه باز کرد و فرياد زد: «آي! خميني جگر دارد اين هوا!» و ادامه داد: «مصدق جگر دارد اين قدر!» و اندازه يک ارزن را نشان داد. پرسيديم: «پس چي شد؟» گفت: «خميني پدر مرا در آورد.»

همين ديدار کافي بود براي جلالي که در همه عمر در صف مبارزه ي با تحجر و استبداد و عقب ماندگي بود به خيل طرفداران امام بپيوندد. حتي سال 43 که جلال به حج رفته بود وقتي خبر آزاد شدن امام را مي شنود نمي تواند جلوي خوشحالي و شعف خود را بگيرد و از همان جا نامه اي به امام مي نويسد با اين مضمون:

«مکه- روزشنبه 31 فروردين 1343/ 8 ذي حجج 1383

آية اللها!

وقتي خبر خوش آزادي آن حضرت تهران را شادي وا داشت فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بيت الله، اين است که فرصت دست بوسي مجدد نشد. اما اينجا دو سه خبر اتفاق افتاده و شنيده شده که ديدم اگر آنها را وسيله اي کنم براي عرض سلامي، بد نيست.

اول اين که مردي شيعه جعفري را ديدم از اهالي الاحساء -جنوب غربي خليج فارس، حوالي کويت و ظهران- مي گفت 80 درصد اهالي الاحساء و قطيف شيعه اند و از اخبار آن واقعه مومله پانزده خرداد حسابي خبر داشت و مضطرب بود و از شنيدن خبر آزادي شما شاد شد- خواستم به اطلاعتان رسيده باشد که اگر کسي از حضرات روحانيان به آن سمت ها گسيل بشود، هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

ديگر اينکه در اين شهر شايع شده است که قرار بوده آيه الله حکيم امسال مشرف بشود، ولي شرايطي داشته که سعوديها دو تايش را پذيرفته اند و سومي را نه. دوتايي را که پذيرفته اند داشتن محرابي براي شيعيان در بيت الله- و تجديد بناي مقابر بقيع- و اما سوم که نپذيرفته اند، حق اظهار راي و عمل و در رويت هلال. به اين مناسبت حضرت ايشان خود نيامده اند و هياتي را فرستاده اند گويا به رياست پسر خود. خواستم اين دو خبر را داده باشم. ديگر اينکه گويا فقط دو سال است که به شيعه درين ولايت حق تدريس و تعليم داده اند. پيش از آن حق نداشته اند.

ديگر اينکه غرب زدگي را در تهران قصد تجديد چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان، زير چاپ جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فداي سر شما. ديگر اين که طرح ديگري در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران ميان روحانيت و سلطنت، و توضيح اينکه چرا اين حضرات هميشه در آخرين دقايق طرف سلطنت را گرفته اند و نمي بايست. اگر عمري بود و برگشتيم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاريخي و روحي قضيه را گمان مي کنم داده باشم. مقدماتش در غرب زدگي ناقص چاپ آمده. ديگر اينکه اميدوارم موفق باشيد.

والسلام. جلال آل احمد

همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقير گوش به زنگ هر امر و فرماني است که از دستش برايد. ديده شده که گاهي اعلاميه ها و نشرياتي به اسم و عنوان حضرت در مي آمد که شايستگي و وقار نداشت. نشاني فقير را هم حضرت صدر مي داند و هم اينجا مي نويسم: تجريش آخر کوچه فردوسي. والسلام»

آل احمدِ منتقد سينما و نقاشي و ادبيات و موسيقي و شعر و مترجم آثار سارتر و داستايفسكي و آلبر كامو و اوژن يونسكو به ديدار حضرت امام، مرجع مبارز شيعيان مي رود و از ايشان مي خواهد كه نفت و گاز را ملي اعلام كند، و در نامه اي به ايشان درباره اوضاع و احوال حج و شيعيان آنجا نكاتي را توضيح مي دهد. اين موضوع بيش از آنكه به ارادت جلال  آل احمد به اسلام و سنت، يا باورهاي شيعي مربوط باشد به درك و دريافت او از واقعيت هاي جامعه او برمي گردد، درك و دريافتي كه جامعه روشنفكري ما از فقدان آن همواره در رنج و عذاب است.

 

نه شرق زدگي،  نه غرب زدگي

جلال که ايدئولوژي هاي مختلفي را از سر گذرانده از انديشه هاي مذهبي پدرش تا انديشه هاي ضد ديني کسروي، از انديشه هاي مارکسيستي حزب توده و اگزيستانسياليسم سارتر، کامو و هايدگر تا نهيليسم کافکا، داستايوفسکي، يونگر و نهايتا بازگشت وي به مکتب اسلام تيغ خود را برداشته و بر کالبد بيمار شرق زده و غرب زده جامعه وارد مي کند.

امامي از دوستان جلال در اين باره مي گويد: «يک زماني از آل احمد جويا شدم که چگونه شد به حزب توده پيوستي؟ گفت: در روزگار ما دو خط بيشتر نبود؛ يک خط دربار بود و قدرت، و يک خط هم چپ بود و مردم. ما ميان دربار و چپ، چپ را انتخاب کرديم.»

بعدها خود جلال هم به اين موضوع و علت کناره گيري اش از حزب توده اشاره مي کند: «روزگاري بود و حزب توده اي بود و حرف و سخني داشت و انقلابي مي نمود و ضد استعمار حرف مي زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعوي هاي ديگر و چه شوري که انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نمي دانستيم سر نخ دست کيست و جوانيمان را مي فرسوديم و تجربه مي آموختيم. براي خود من، اما روزي شروع شد که مأمور انتظامات يکي از تظاهرات حزبي بودم که به نفع مأموريت کافتارادزه براي گرفتن نفت شمال راه انداخته بودم (سال 23 يا 24) از در حزب (خيابان فردوسي) تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق ميفروختم؛ اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کاميونهاي روسي پر از سرباز که ناظر و حامي تظاهرات ما کنار خيابان صف کشيده بودند که يک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشيدم که تپيدم توي کوچه سيد هاشم و بازوبند را سوت کردم...»

 و اين چنين شد که ابتدا از حزب توده انشعاب و سپس کنارهگيري ميکند. بعدها در اواخر عمرش حتي نامه اي به سوسياليست هاي جوان نوشته و حزب توده را مرده اي بيش نمي داند:

«دوستان جوان من! به هر صورت از شما بعيد است که حالا زير دنبه اين گوسفند حرام شده باد بدميد. رهبري حزب توده عين هوويي که -گرچه سه طلاقه اش کرده اند اما- طاقت هووي جوان خوش زند و زا را ندارد، مدام براي من و شما جادو و جنبل کرد، کارشکني کرد، استخوان مرده توي سفرهمان انداخت. و اين همه که چه؟ و براي چه؟ براي اينکه وقتي ديگ براي او نميجوشد، بگذار کله سگ در آن بجوشد. بله، به همين حماقت! و به همين کوته نظري! و حالا شما داريد اين عفريت سه طلاقه را بزک مي کنيد. مواظب باشيد که ديگر دورهي مسيح گذشته است. حزب توده، با آن انگ و رنگ رهبري، يک مرحله تاريخي بود - مرحله اي بسيار کوتاه از تاريخ مملکت من. و گذشت»

حضرت آيت الله خامنه اي در مصاحبه اي مکتوب با انتشارات رواق مي فرمايند: « جلال قصه نويس است (اگر اين را شامل نمايشنامه نويسي هم بدانيد) مقاله نويسي کار دوم اوست. البته محقق و عنصر سياسي هم هست. اما در رابطه با مذهب، در روزگاري که من او را شناختم به هيچ وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرايش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضي از نمودارهاي برجسته آن به عنوان سنتهاي عميق و اصيل جامعه اش، دفاع هم مي کرد. اگرچه به اسلام به چشم ايدئولوژي که بايد در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمي نگريست. اما هيچ ايدئولوژي و مکتب فلسفي شناخته شده اي را هم به اين صورت جايگزين آن نمي کرد. تربيت مذهبي عميق خانوادگي اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به صورت يک باور کلي و مجرد ــ هميشه حفظ کند و نيز تحت تأثير اخلاق مذهبي باقي بماند. حوادث شگفت انگيز سالهاي 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه تري نسبت به اسلام کشانيده بود و اين همان چيزي است که بسياري از دوستان نزديکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمل نمي کردند و حتي به رو نمي آوردند!

اما توده اي بودن يا نبودنش؛ البته روزي توده اي بود. روزي ضدتوده اي بود. و روزي هم نه اين بود و [نه] آن. بخش مهمي از شخصيت جلال و جلالت قدر او همين عبور از گردنه ها و فراز و نشيب ها و متوقف نماندن او در هيچکدام از آنها بود. کاش چند صباح ديگر هم مي ماند و قله هاي بلندتر را هم تجربه مي کرد.

اگر هر کس را در حال تکامل شخصيت فکرياش بدانيم و شخصيت حقيقي او را آن چيزي بدانيم که در آخرين مراحل اين تکامل بدان رسيده است، بايد گفت «در خدمت و خيانت روشنفکران» نشان دهنده و معين کننده شخصيت حقيقي آل احمد است. در نظر من، آل احمد، شاخصه يک جريان در محيط تفکر اجتماعي ايران است. تعريف اين جريان، کار مشکل و محتاج تفصيل است. اما در يک کلمه مي شود آن را «توبه روشنفکري» ناميد؛ با همه بار مفهوم مذهبي و اسلامي که در کلمه «توبه» هست.

آل احمد، نقطه شروع «فصل توبه» بود و کتاب «خدمت و...» پس از غربزدگي، نشانه و دليل رستگاري تائبانه. البته اين کتاب را نمي شود نوشته سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربيات روز به روز آل احمد، کتاب را کامل مي کرده است. در سال 47 که او را در مشهد زيارت کردم، سعي او را در جمع آوري مواردي که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همين را مي گفت».

او که اعتقاد دارد «آدمي که عمل مي کند بايد طرف بگيرد»، تعريف جديدي از روشنفکر ارائه مي کند: «روشنفکر آزاد از قيد تعصب مذاهب و نيز آزاد از سلطه قدرت هاي روز، خود را مسوول زندگي خود و ديگران مي داند نه تقدير را... چنين نوع برخوردي با امور زندگي، هم وظيفه است و هم کار است و هم حق... براي عده اي مخصوص از هر اجتماع که فرصت و اجازه و جرأت ورود به لاهوت و ناسوت را دارند... فرصت به معني وقت فارغ، اجازه به معني امکان و جواز و توانايي فکري و جرأت به معني دل داشتن و آمادگي از درون فشارنده و نترسيدن»

نوشتن «غربزدگي» را مي توان نقطه عطف زندگي جلال دانست. چنانچه خودش هم به اين موضوع اشاره مي کند. جلالي که تا پيش از اين ضد «تحجر» بود حال ضد «تجدد» هم مي شود. و اين يعني مرحله بازگشت. بازگشت به اصل ها و ريشه ها. بازگشت به خويشتن خويش. و نگاه به داشته ها و پنداشته هاي خود. نه شرقي و نه غربي. جلال به خوبي فهميده بود که با مدل شرق زده و غرب زده نمي توان براي اين مملکت کاري از پيش برد. و اساسا ريشه بدبختي مملکت در اين نوع نگاه غير بومي و وارداتي است که در اين چند قرن اخير به خورد ما داده اند:

 «در همين دو سه قرن است که ما در پس سپرهايي که از ترس عثماني به سر کشيده بوديم خوابمان برد. و غرب نه تنها عثماني را خورد و از هر استخوان پاره اش گرزي ساخت براي مباداي قيام مردم عراق و مصر و سوريه و لبنان، بلکه به زودي به سراغ ما هم آمد. و من ريشه غربزدگي را در همين جا مي بينم... از آن زمان است که ما سواران بر مرکب کليت اسلام، بدل شديم به حافظان قبور. ما درست از آن روز که امکان شهادت را رها کرديم و تنها به بزرگداشت شهيدان قناعت ورزيديم دربان گورستان ها از آب درآمديم… آيا اکنون نرسيده است نوبت آنکه ما نيز در مقابل قدرت غرب احساس خطر و نيستي کنيم و برخيزيم و سنگر بگيريم و به تعرضي بپردازيم؟»

دفاع آل احمد از كليت تشيع، به ويژه ستايش او از شيخ فضل الله نوري كه هنوز هم بخشي از جامعه روشنفكري ما او را مسبب اصلي شكست مشروطه مي داند سبب شد تا جامعه روشنفكري ما هيچگاه به طرح مساله «غربزدگي» روي خوش نشان ندهد. البته برخي از آنان تا آنجا كه آل احمد از منظر سياست و اقتصاد مساله شرق و غرب را مطرح مي كرد با او مخالفت چنداني نداشتند؛ اما مشكل از آنجايي شروع شد كه آل احمد مي خواست ريشه هاي غربزدگي را نشان دهد

جلال در اواخر عمر خود با سوالاتي که او را منزوي و بي تفاوت نشان مي دهند واکنش تندي نشان مي دهد:

«اين گرايش رو مي بينيم که شما داريد از ما- ما که توي تهرون هستيم، چه خوب، چه بد، و به قول شما بد- پرهيز مي کنيد. از شهر داريد فرار مي کنيد.»

«چون شهر اصالتش رو از دست داده. دنبال اصيل مي گردم. من فارسي زبون، خودشو توي تهرون بيگانه مي بينه.»

«خوب، استناد مي کنم به Sartre از قول خودتون. به عنوان يک هنرمند شما فکر نمي کنيد که اين قضيه رو- شهر رو اين زمون رو- نمي تونيد نفي کنيد...؟»

آل احمد:«نفي نمي کنم من.»

«شما ولش کرديد.»

آل احمد:«نه. اصلاً. در «غربزدگي» سخت يخه اش رو گرفتيم...»

وي در کتاب غربزدگي که آن را استعاره اي از دوري از انديشه بومي و وام گرفتن و يا وابستگي به تفکرات بيگانگان، خواه شرقي يا غربي مي داند و محرک آن را همان تحولات و ترقياتي مي داند که «به صورت دنباله روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا» مملکت را به سوي مستعمره بودن سوق مي داد، اين مفهوم را اين گونه توصيف مي کند:

آدم غربزده هُرهُري مذهب است. به هيچ چيز اعتقاد ندارد. اما به هيچ چيز هم بي اعتقاد نيست. يک آدم التقاطي است. نان به نرخ روز خور است. همه چيز برايش علي السويه است. خودش باشد و خرش از پل بگذرد ديگر بود و نبود پل هيچ است. نه ايماني دارد، نه مسلکي، نه مرامي، نه اعتقادي، نه به خدا يا به بشريت. نه دربند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبي. حتي لامذهب هم نيست. هرهري است. گاهي به مسجد هم مي رود. همان طور که به کلوپ مي رود يا به سينما. اما همه جا فقط تماشاچي است. درست مثل اينکه به تماشاي بازي فوتبال رفته. هميشه کنار گود است. هيچ وقت از خودش مايه نمي گذارد. حتي به اندازه نم اشکي در مرگ دوستي يا توجهي در زيارتگاهي يا تفکري در ساعات تنهايي. و اصلا به تنهايي عادت ندارد. از تنها ماندن مي گريزد و اصلا چون از خودش وحشت دارد هميشه در همه جا هست. البته راي هم مي دهد. اگر رايي باشد - و بخصوص اگر راي دادن مُد باشد - اما به کسي که اميد جلب منفعت بيشتري به او مي رود. هيچ وقت از او فريادي يا اعتراضي يا امايي يا چون و چرايي نمي شنوي. سنگين و رنگين و با طمانينه اي در کلام همه چيز را توجيه مي کند و خودش را خوشبين جا مي زند.

آدم غربزده معمولا تخصص ندارد. همه کاره و هيچ کاره است. اما چون به هر صورت درسي خوانده و کتابي ديده و شايد مکتبي. بلد است که در هر جمعي حرفهاي دهن پر کن بزند و خودش را جا کند. شايد هم روزگاري تخصصي داشته اما بعد که ديده است در اين ولايت، تنها با يک تخصص نمي توان خر کريم را نعل کرد، ناچار به کارهاي ديگر هم دست زده است. عين پيرزنهاي خانواده که بر اثر گذشت عمر و تجربه ساليان از هر چيزي مختصري مي دانند - و البته خاله زنکي اش را - آدم غربزده هم از هر چيزي مختصري اطلاعي دارد، منتهي غربزده اش را. باب روزش را. که به درد تلويزيون هم بخورد. به درد کميسيون فرهنگي و سمينار هم بخورد. به درد روزنامه پر تيراژ هم بخورد. به درد سخنراني در کلوپ هم بخورد.

اگر دست بر قضا اهل سياست باشد از کوچکترين تمايلات راست و چپ حزب کارگر انگليس خبر دارد و سناتورهاي آمريکايي را بهتر از وزراي حکومت مملکت خودش مي شناسد. و اسم و رسم مفسر «تايم» و «نيوز کرونيکل» را از اسم و رسم پسر عمه دور افتاده خراساني اش بهتر مي داند. و از بشير و نذير راستگوترشان مي پندارد. چرا؟ چون اين همه در کار مملکت او موثرترند از هر سياستمدار يا مفسر يا نماينده داخلي. و اگر اهل ادب و سخن باشد فقط علاقه مند است که بداند برنده امسال نوبل که بود يا «گونکور» و «پوليتزر» به که تعلق گرفت. و اگر اهل تحقيق است دست روي دست مي گذارد و اين همه مسائل قابل تحقيق را در مملکت نديده مي گيرد و فقط در پي اين است که فلان مستشرق درباره مسائل قابل تحقيق او چه گفت و چه نوشت. اما اگر از عوام الناس است و اهل مجلات هفتگي و رنگين نامه ها که ديده ايم چند مَرده حلاج است.

نثر تکرار نشدني

بي شک بايستي دهه چهل را به نام جلال نام گذاري کرد ولي او در مقابل دهه هاي پيشين که امثال نيما و هدايت از سوي برخي نحله هاي ادبي محور ادبيات ناميده مي شدند، وضعيت کاملا متفاوت و بلکه متضادي داشت به طوري که ادبيات دوره جلال با آن نثر برون گرا، ضرب آهنگ تند و لحن اعتراضي ويژه خود نسبت به دوره قبل را مي توان يک جهش به حساب آورد جهشي که درست در نقطه مقابل نثر دوره پيشين خود بود که ادبياتي سرخورده، غمگين و رنگ پريده مانند بوف کور در خدمت روان پريشي ذهن و واقع ستيزي پوچ گرايانه داشت. جسارت جلال در اين بود که مفهوم هرز «هنر براي هنر» را رها کرد و مفهوم جديدي به نام «هنر براي مردم و جامعه» و «هنر براي تعهد» را معرفي کرد با بهره گيري از زبان ساده و محکم، توصيفاتي بسيار دقيق، استفاده از زبان عاميانه و مردم فهم و نقدهاي گزنده اجتماعي.

آل احمد تيپ هاي داستان هايش را از ميان عامه مردم انتخاب مي کرد که هم خواننده بتواند با آن به نوعي همذات پنداري کند و هم آنکه آن تيپ ها خارج از متن زندگي خواننده نباشند و اين حس به آدمي دست مي دهد که او داستان هايش را فقط براي ايراني ها مي نوشت که همه با واقعه داستان آشنا باشند و همه تيپ هاي آن را بشناسند. همسر وي در کتاب «غروب جلال» مي گويد: «مواد خام نوشته هايش مردم اند و زندگي، در حقيقت آنچه را که مي نويسد زندگي کرده است، يا مي کند و به هر جهت شخصاً آزموده يا مي آزمايد. قهرمان هاي داستان هايش را غالباً ديده ام و مي شناسم. زنان و مردان «ديد و بازديد»، «سه تار»، «زن زيادي»، «مدير مدرسه» غالباً حي و حاضرند و بيشترشان از اين که قهرمان هاي داستانهاي جلال واقع شده اند روحشان بي اطلاع است...» واقعيت اين است که جلال با اشراف بر اين موضوع داستان مي نوشت. او بيش از آن که به هنر متعهد باشد، به جامعه تعهد داشت و به وجدان خود.

محمد علي اسلامي ندوشن معتقد است که جلال آل احمد همواره يک نويسنده سياسي بوده ولي پيش از آن که يک نويسنده باشد، يک محاجه گر است او در دنباله گيري جهان بيني و عقائد سياسي، شخصي نا استوار بوده، از تمايل شديد به جهان بيني ماترياليستي و کمونيستي و غيراسلامي تا به طور قاطع دست کشيدن از اعتقاد اولي و پناه بردن به اسلام به حيث نيروي يگانه و رهايي بخش مردم شرق اسلامي گرايش پيدا کرده است. طبيعي است که اين گرايش و تحول در عقائد و انديشه سياسي و فلسفي آل احمد بازتاب خويش را در آثار خلاق او نيز يافته است. از اين رو هنگام مطالعه آثار نويسنده به خواننده دقيق احساسي دست مي دهد که گويا جلال آل احمد پيوسته سرگرم جستجو و آزمايش بوده و مسير شدن را طي مي کند.

همه اعتراض ها و انتقادها در نثر جلال آل احمد يک فضاي عصيان و شورش مقدس را به وجود آورده که بر زبان و سبک نگارش او بي تاثير نمانده است. خود جلال درباره اين مبارزه در فضاي آن دوران مي گويد:« من از خدا مي خوام مشت روي سيني مسي بزنم نه روي نمد. اينجا نمده. اينه که آدميزاد خفه مي شه. خفقان اينه، که فرياد مي زني، اما فقط خودت مي شنوي.»

 از اين جا است که در همه آثار خلاق او موضع گيري و ديدگاه نويسنده و يا به تعبير ديگر «سيماي مولف» به طور خيلي آشکارا (اغلب در سيماي «من» راوي داستان) تبارز مي کند و طبيعي است که شخصيت هاي اين داستان ها فاقد کاراکتر فردي اند يعني از کارگر بي سواد تا سرهنگ و مهندس ديد و نظر واحد دارند.

طوري که از نوشته هاي جلال آل احمد بر مي آيد، قلمش را براي ايجاد اثر به جامعه، يعني به خاطر برملا ساختن عيوب و نابساماني هاي جامعه اش به کار برده است. از اين رو، خواه در نوشته هاي اجتماعي - سياسي اش و خواه در نثر داستاني اش لحن انتقادگرايانه و افشا کننده خويش را حفظ کرده است.

يکي از ويژگي هاي جلال قلم زدن و نوشتن مداوم او بود، حال در هر سلک و مسلک و با هر تفکري؛ چه توده اي، چه ملي و چه مردمي و چه مسلمان. نويسندگى براى جلال پيشه و شغلى نبود كه از اين راه زندگى كند، بلكه براى او وبالى شد كه عاقبت حيات وى را نتوانست تحمل كند. جلال در جايي مي گويد: «اين قلم از سال 1323 تا به حال دارد کار مي کند. گاهي مرتب و گاهي نه به ترتيبي. گاهي به فشار دروني و الزامي؛ و اغلب بنا به عادت. گاهي گول؛ ولي بيشتر موظف يا به گمان اداي وظيفه اي. اما نه هرگز به قصد نان خوردن و شايد به همين دليل مهم شد در سال 1326.» و در واقع قلم جلال پيشروتر از خود جلال بود و پيش از آن که خود او شناخته شود قلم شناخته شد؛ حال آن که هنوز هم کسي جلال را نشناخته!

اما به لحاظ فني سيمين دانشور سبک نگارش و شيوه بيان او را تلگرافي، حساس، دقيق، تيزبين، صريح، صميمي، منزه طلب و حادثه آفرين و ديگران هريک از نگاه خود، نثر او را کوتاه و بريده و در عين حال بليغ خوانده است.

خود آل احمد، معتقد است سعي كرده ايجاز زبان گلستان سعدي و خواجه عبدالله انصاري را پالايش كند و از صنايع لفظي به شعر پيوند بزند. جلال در عرصه توصيف چنان هنرنمايي مي کند گونه اي که خواننده مي تواند تصور کند که نويسنده هم اکنون در برابرش نشسته و در حال سخن گفتن است و خواننده، اگر با نثر او آشنا نباشد و نتواند به کمک آهنگ عبارات، آغاز و انجام آنها را دريابد، سر در گم خواهد شد و گاهي ناگريز مي شوند براي فهم آن، بعضي جملات را چند بار بخواند.

يکي از ويژگي هاي اصلي نثر او اين است که تا حد ممکن فعل، حروف اضافه، مضافاليه ها، دنباله ضربالمثلها و خلاصه هر آنچه که ممکن بود را حذف مي کرد و يا با نيمه رها کردن بسياري از جملات و واگذاري آن ها به چند نقطه، نثر خود را در نهايت ايجاز و با شتابزدگي و ضربآهنگي سريع مي نگاشت. آل احمد در شکستن برخي از سنتهاي ادبي و قواعد دستور زبان فارسي شجاعتي کم نظير داشت و اين ويژگي در نامه هاي او به اوج مي رسد.

ميراث آل قلم

آثار جلال آل احمد را به طور کلي مي توان در پنج موضوع طبقه بندي کرد:

الف- قصه و داستان ب- مشاهدات و سفرنامه ج- مقالات د- ترجمه هـ- خاطرات و نامه ها

 الف- قصه و داستان

1- ديد و بازديد 1324:

2- از رنجي که مي بريم 1326:

3- سه تار 1327:

4- زن زيادي 1331:

5- سرگذشت کندوها 1337:

6- مدير مدرسه 1337:

7- نون والقلم 1340:

8- نفرين زمين 1346:

9- چهل طوطي اصل (با سيمين دانشور) 1351:

10- سنگي بر گوري 1360:

ب- مشاهدات و سفرنامه ها

اورازان 1333، تات نشينهاي بلوک زهرا 1337، جزيره خارک، درّ يتيم خليج فارس 1339، خسي در ميقات 1345، سفر به ولايت عزرائيل چاپ 1363، سفر روس 1369، سفر آمريکا و سفر اروپا که هنوز چاپ نشده اند.

ج- مقالات و کتابهاي تحقيقي

گزارشها 1325، حزب توده سر دو راه 1326، هفت مقاله 1333، سه مقاله ديگر 1341، غرب زدگي به صورت کتاب 1341، کارنامه سه ساله 1341، ارزيابي شتابزده 1342، يک چاه و دو چاله 1356، در خدمت و خيانت روشنفکران 1356، گفتگوها 1346.

د- ترجمه

عزاداري هاي نامشروع 1322 از عربي، محمد آخرالزمان نوشته بل کازانوا نويسنده فرانسوي1326، قمارباز 1327 از داستايوسکي، بيگانه 1328 اثر آلبرکامو (با علي اصغر خبرزاده)، سوء تفاهم 1329 از آلبرکامو، دستهاي آلوده 1331 از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروي 1333 از آندره ژيد، مائده هاي زميني 1334 اثر ژيد (با پرويز داريوش)، کرگدن 1345 از اوژن يونسکو، عبور از خط 1346 از يونگر (با دکتر محمود هومن)، تشنگي و گشنگي 1351 نمايشنامه اي از اوژن يونسکو؛ (به کوشش دکتر منوچهر هزارخاني)

هـ- خاطرات و نامه ها

نامه هاي جلال آل احمد (جلد اول 1364) به کوشش علي دهباشي، چاپ شده است که حاوي نامه هاي او به دوستان دور و نزديک است.

منبع: هفته نامه 9 دي

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین ها
پربحث ترین
آخرین عناوین