پایگاه تحلیلی فرهنگ سدید

سردار نقدی گفت: آقای خاتمی که طرفدار نشستن مسئولین در اتاق شیشه ای هستند توضیح دهد که وقتی نزد پادشاه عربستان رفت به او چه گفت و چه شنید.

تاریخ انتشار: ۱۹:۲۳ - ۱۶ مهر ۱۳۹۷

به گزارش فرهنگ سدید، برنامه گفت‌و‌گو محور «رو در رو» با اجرای امیرحسین ثابتی  در پنجمین برنامه، اینترنتی خود به سراغ سردار محمد رضا نقدی معاون فرهنگی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رفته است.در ادامه متن این گفت‌و‌گو می‌آید:

مجری: عرض سلام و ادب دارم خدمت جناب سردار سردار نقدی، معاونت فرهنگی سپاه پاسداران. خیلی ممنون که دعوت ما را اجابت کرده و در برنامه ی ما حضور یافتید. اگر موافق باشید به عنوان مقدمه و شروع بحث، خود شما مختصری از زندگی خود، اینکه در چه سالی و در کجا به دنیا آمده اید بفرمایید.

 

 نقدی: «سلام علیکم و رحمت الله. به اختصار توضیح خواهم داد، اما زیاد علاقه ندارم که بحث در مورد مسائل شخصی باشد.یک روزنامه ای بود که بسیار هم غرب زده است با اصرار فراوان با بنده مصاحبه ای انجام دادند و بسیار سؤال ها در مورد زندگی شخصی ام بود و بنده مدام طفره می رفتم، بعد از 4 الی 5 بار اصرار کردن متوجه شدم که منظور شان در مورد مطالبی است که در مورد زندگی من در رسانه ها پخش شده، بوده است. به همین دلیل گفتم و وقتی بعداً خواندم دوست نداشتم، چرا باید از این فرصت ها برای گفتن این دست مطالب استفاده کرد. ولی حالا چون شما فرمودید. بنده در سال 1340 در تهران، خیابان وحدت اسلامی، به دنیا آمدم.»

 

مجری: پس این روایت مشهور در مورد تولد شما که در عراق است، از کجا آمده؟
 
نقدی: «این ها که نمی گویند تولد درعراق است. ویکی‌پیدیا و سایت های بین المللی می نویسند عراقی بوده است. البته بنده خیلی با این موضوع مشکلی ندارم. وقتی می خواهم به خانواده و آشنایان بگویم شبکه های اینترنتی بین المللی دروغگو و بسیار رذل هستند همین مورد را برایشان مثال می زنم. پدر بنده (ره) اهل یزد بودند، پدر ایشان فوت می کنند و از آن جا که ایشان بسیار به کربلا علاقه داشتند، یزد را به مقصد کربلا ترک می کنند تا در آن جا زندگی کنند. مدتی در کربلا و در کاظمین کار می کردند و بعد از چند سال زندگی در آن جا، که از قضا دو الی سه تن از خواهران و برادران بنده در آن جا متولد می شوند، ایشان وقتی می بینند که سیاست رفتاری آن جا با ایرانیان توهین آمیز و تحقیر آمیز است به ایران باز می گردند، در بازار کربلا چون ایرانیان بسیار بودند و همه به زبان فارسی صحبت می کردند، این موضوع برای شان سخت بود از این رو فشار را بیشتر کردند. پدرم وقتی دیدند نمی توانند تحمل کنند در حدود سال 1338 به ایران بازگشتند، دیگر به یزد نرفتند، به تهران می آیند. بنده اولین فرزندی هستم که در این جا به دنیا آمدم، بعد از من هم چند تن دیگر به دنیا آمدند. آن موقع چون علاقه برای رفتن به کربلا زیاد بود و اگر کسی شناسنامه اش را از کربلا می گرفت دیگر برای رفتن به آن جا نیازی به ویزا نداشت، برای همین بقیه فرزندان شان را که در ایران به دنیا آمده بودند را شناسنامه شان را از کنسول گری ایران در کربلا گرفته اند. البته بنده اعتقادی به این مرز ها ندارم. همه ی ما انسان هستیم این که یکی عراقی باشد و یا ایرانی و اینکه در کجا زندگی کند مسائل اصیلی در زندگی یک فرد به حساب نمی آیند. آن چیز هایی اصالت محسوب می شود و باید پرسید  متغیرهایی  است که دست خود افراد است مثل دین، مذهب، اعتقادات و رفتار فرد، چیز هایی که بشود آن را تغییر داد. اما اگر فرض کنید پدر کسی کارمند سفارت ایران در پاریس است و احیاناً در پاریس به دنیا آمده است این موضوع نکته ی منفی ای در زندگی او محسوب نمی شود. می خواهم بگویم تصور نشود که این امر بد و یا زشتی است. مثلاٌ علمای ما نجف به دنیا آمده اند، پدر شان آن جا استاد بوده است، منتهی من تهران به دنیا آمده ام.»
 
مجری: شما فعالیت رسمی انقلابی بعد از انقلاب تان چه بوده است؟
 
نقدی: «در دوره ی انقلاب که بنده دانشجوی دانشگاه گیلان بودم. در همان دوره ی انقلاب در دانشگاه انجمت اسلامی به راه انداختیم. در شمال جریان کمونیستی به دلیل هم مرزی با اتحاد شوروی بسیار نفوذ کرده بود. جو غالب دانشگاه بیشتر دست گروه های متنوع بود و ما آن جا انجمن اسلامی را تأسیس کردیم که هسته ی آن چند تن از دانشجویان متدین بودند. از همین رو فعالیت های دسته جمعی این چنینی ما از همان جا شروع شد. یک روز در دانشگاه ما کلاسی برگزار کردیم و متوجه شدیم که از پشت پنجره به شیشه می کوبند و می گویند عجله کنید بیایید! همانطور که گفتم یکی از هسته های اصلی فعالیت های فرهنگی و انقلابی که در رشت انجام می شد مربوط به همان انجمن اسلامی بود و برای همه شناخته شده بود. بچه های سپاه بودند، گفتند ضد انقلاب می خواهد به سپاه حمله کند، عجله کنید که نیرو نداریم.»
 
مجری:این اتفاق برای چه سالی است؟
 
نقدی: «تابستان 58  چند ماه بعد از این که ما جهاد را راه اندازی کردیم، آمدند پشت پنجره ی ما را کوبیدند و گفتند بیایید که سپاه می خواهد سقوط کند، گروه های ضد انقلاب بودند، هنوز آن چنان سازمان دهی نشده بودند.به هر حال ما را آنجا بردند و به ما اسلحه دادند و نگهبانی دادیم. فردای آن روز قصد داشتیم برگردیم به سراغ کار خودمان، گفتند ممکن است دوباره حمله کنند، دو الی سه روز دیگر بمانید. گفتیم ما کار فرهنگی انجام می دهیم، اگر شب هم نگهبانی دهیم در طول روز بیکار هستیم، حداقل وسایل فرهنگی در اختیار ما بگذارید تا کار فرهنگی انجام دهیم. یک دستگاهی داشتند که در اختیار ما قرار دادند، امکانات پرده نویسی به ما دادند. دیگر رفته رفته مسئول فرهنگی سپاه شدیم.زمانی که در سپاه مشغول شدم، تا سال 60 در آن جا حضور داشتم. آن جا درگیری ها با ضد انقلابی ها بسیار جدی بود، هم منافقین و هم کمونیست ها.کمونیست ها در بسیاری از سپاه ها و شهرستان ها نفوذ کرده بودند. به طور مثال سپاه شهر لاهیجان دست منافقین بود و یا لنگرود به دست آرمان مستضعفین، چیزی شبیه به تفکر  فرقان.»
 
مجری: در بدنه نفوذ کرده بودند یا فرمانده آن سپاه هم از منافقین بود؟
 
نقدی: «بله در آن جا هم بود. چون این ها به صورت محلی تشکیل شده بودند و به این صورت نبود که از طریق گزینش و یا به صورت سازمان دهی شده انتخاب شده باشند، به این صورت که همه از ابتدا در پادگان ها آموزش دیده باشند. هر جا که بچه های مؤمن غفلتی کرده بودند، جریانی که از ظاهر ایشان هم مشخص نبود، یعنی به ظاهر عکس امام را داشتند اما در باطن متفاوت بودند و هر چه زمان بیش تر می گذشت این مسائل، اعم از رفتار و مواضع نمایان تر می شد. بنابراین مواضعی وجود داشت که منافقین بسیار امید بسته بودند به عملیات داخل جنگل و به آشوب کشیدن شمال، می خواستند شمال را با توجه به پوشش و استتار جنگلی که دارد چیزی همانند کردستان درست کنند، ازین رو در آن جا درگیر بودیم؛ به جبهه هم سر زده ایم، اما تا سال 60 موفق نشده ام چون درگیر آن موضوع بودم. بنده در آن جا با هجده سال سن مسئول اطلاعات استان و بعد از آن مسئول اطلاعات سپاه استان، آن موقع سپاه استان ها رئیس ستاد داشت، بنده در آن سن رئیس ستاد سپاه استان گیلان بودم.»
    
مجری: پس ورود تان به بحث دفاع مقدس از سال 60 به بعد است؟
 
نقدی:  «بله. سال 60 بنده آن جا را ترک کرده و به تهران به منظور رفتن به جنوب آمدم. منتهی هر چه قدر اصرار کردم گفتند ما نیرو به اندازه ی کافی داریم و در حال حاضر غرب کشور به نیرو نیاز دارد، ازین رو بنده را به عنوان مسئول اطلاعات غرب کشور انتخاب کردند. در سال 60 بنده مسئول اطلاعات منطقه 7 بودم که چهار استان، همدان، کردستان، ایلام، و کرمانشاه، که مرکز آن در کرمانشاه بود، قرارگاه نجف و یا قرارگاه غرب کشور، اسم های متعددی داشت قرارگاه شهید بروجردی، منطقه 7، ستاد غرب. بعد ها به دلیل انسجام کردستان، بین کردستان و آذربایجان غربی که هر دو با مقوله ی ضد انقلاب تجزیه طلب کردستان درگیر بودند و این ها با هم هماهنگ نبودند چون آذربیجان غربی منطقه ی 5 سپاه و زیر نظر تبریز بود، کردستان زیر نظر کرمانشاه بود و به دلیل عدم هماهنگی نتیجه ای نمی گرفتند، از این رو پیشنهاد کردیم تا این جا یکپارچه شود و پیشنهاد پذیرفته شد و در نهایت فرماندهی کل سپاه در آن وقت منطقه ی یازدهم را تشکیل داد، متشکل از آذربایجان غربی و کردستان  با نام قرارگاه حمزه. بعد از مدتی هم بنده را به عنوان مسئول اطلاعات قرارگاه حمزه انتخاب کردند. این موضوع تا سال 63 زمانی که زمزمه ی قانون تشکیل وزارت اطلاعات مطرح شد ادامه داشت. تا آن موقع کشور وزارت اطلاعات نداشت، اطلاعات سپاه بود، برخورد با همه جریانات جاسوسی در آن جا بود، حتی سپاه حفاظت اطلاعات هم نداشت، به طور کلی یک اطلاعات که محور اصلی کل فعالیت های کشور بود داشتیم و آن هم اطلاعات سپاه بود. وقتی که بنا شد تا وزارت اطلاعات تشکیل شود هر کسی که در آن جا شروع به فعالیت می کرد تکلیف شرعی داشت تا برای انسجام بیشتر در آن جا بماند، و چون بنده دوست نداشتم در کار دولتی و یا اداری انجام دهم و بیشتر به فعالیت های انقلابی علاقه مند بودم و وارد سپاه شده بودم.» 
 
مجری: یک روایتی است که شما مخالف تأسیس وزارت اطلاعات بودید، در همین مورد است که فرمودید؟
 
نقدی: «نه، خیلی بیشتر است. به صورت جدی بحث کردیم. با آقای موحدی ساجدی مرحوم...که مسئول کمیسیون امنیت بودند بسیار بحث کردیم بلکه قانع شوند که این کار غلط است و به نظر بنده هم غلط بود.»
 
مجری:به دلیل موازی کاری ها؟
 
نقدی:  «نه، به دلیل این که دولت ها سبقه های سیاسی و فرقه های جناحی دارند برای همین نمی شود امنیت ملی را به این موارد گره زد. ممکن است در خیلی مسائل دستگاه اطلاعاتی به دلیل مراعات و رودربایسی نتواند فردی را که دچار فساد اقتصادی شده است را معاخذه کند در حالی که این عمل توسط دولت راحت تر صورت می گیرد.»
                                                                                       
مجری: چون این موضوع همچنان جریان دارد بنده نمی  پرسم، اما یک عده معتقد هستند که باید یک سازمان واحد باشد...
 
نقدی: « نه، اطلاعات در هیچ جای دنیا واحد نیست، این یک تجربه ی جهانی است. آمریکا شانزده سازمان اطلاعاتی دارد. مثلاً یک سازمان اطلاعاتی ویژه اقتصاد دارد و روش کاری آن به این صورت است که وزرای اقتصاد، رؤسای بانک مرکزی، معاونین بانک مرکزی، و نیز مسئولین ارزی بانک مرکزی را منبع خود قرار می دهد. آمریکا یک شبکه اطلاعاتی عظیم جهت به دست گیری اقتصاد کشور های مختلف دارد، مثلاً اطلاعات در مورد عناصر شرکت نفت در ایران، یا مس در شیلی را در اختیار دارد. همین یک مورد که مثال زدم و ما با همین دستگاه اطلاعاتی در آمریکا درگیر هستیم، ان ها شانزده دستگاه اطلاعاتی متفاوت دارند؛ CIA، FBI، و غیره هر کدام به صورت جداگانه سیستم خود را جلو می برند.»
                                                                                                                    
مجری:پس شما مخالف این تکثر نیستید؟
نقدی:  نه.
                                                                            
مجری: این که فرماندهی آن زیر نظر دولت باشد را مشکل زا می دانید؟
 
نقدی: « بله. تکثر لازم است؛ اگر جایی غفلتی صورت گرفت و یا جای دیگری در آن نفوذ شد و از بین رفت، سایر دستگاه ها آن را پوشش دهند. به هر حال در آن دوره بنده مخالف بودم و علاقه ای هم به کار دولتی نداشتم، و صرفاً برای فعالیت های انقلابی به سپاه رفتم. ازین رو تصمیم گرفتم تا از سپاه بیرون بیایم و کار ها را به معاون خودم که به عنوان وزیر کار استیضاح شدند سپردم. در آن دوره جنگ های نامنظم شروع شده بود؛ در ابتدای جنگ شهید چمران جنگ های نامنظم را شروع کرد، اما وقتی عملیات های نظامی کلاسیک موفق شد، فرماندهان که غرق پیروزی ها بودند از جنگ های نا منظم غافل شدند، اما بعد از این که چند مورد از عملیات منظم با مشکلات جدی برخورد کرده بود و پیروزی های مورد انتظار حاصل نشده بود دوباره به جنگ های نا منظم به عنوان فرصتی رو آورده بودند. فرماندهی جنگ های نا منظم در شمال غرب را بنده به دست گرفته بودم، با توجه به این که در منطقه غربی کشور فعالیت کرده بودم و به شرایط، منطقه، و مردم آشنا بودم و با آن ها ارتباط داشتم، ظرفیت لازم برای انجام این مسئولیت ایجاد شده بود.»
          
مجری: این بحث را شما با شهید چمران قبل از شهادت شان داشتید؟
 
نقدی: «شهادت شهید چمران که با آن سال ها نمی رسد. بنده در گروه ایشان نبودم و اطلاعات چندانی نداشتم اما می دانستم که مجروح شده اند و به عیادت شان رفتم، همان طور که عرض کردم در آن موقع در شمال کشور بودم. به هر حال از سال 60 تا 63 در جنگ با افرادی که جنگ های نا منظم علیه انقلاب انجام می دادند بودم و کاملاً به موضوع اشراف داشته و اطلاعات کاملی در این زمینه داشتم، منطقه و مردم را می شناختم، با ساز و کار های چریکی در همین مبارزه ها آشنا شده بودم و خود مان هم گروه های چریکی علیه ضد انقلاب ها به راه انداخته بودیم، تعداد زیادی از ضد انقلاب ها را به خیر، امر معروف، و نهی از منکر دعوت کرده بودیم که باعث شد تا بسیاری از آن ها تغییر رویه داده و به سمت ما بیایند. ما برنامه ای تشکیل دادیم به نام "تائبین" در ادبیات سیاسی می گویند توابین، تواب اوج انسان های متعالی است، منتهی با کمی با دقت بیشتری این کلمه را انتخاب کرده و تائبین گذاشتیم و شروع به مکاتبه و فرستادن پیام به افرادی که علیه انقلاب اسلحه به دست گرفته بودند کردیم ، از طرف روحانیون، از طرف خانواده هایشان، و برخی اوقات نفوذی های محلی. به هر ترتیبی که امکان داشت با این افراد ارتباط برقرار کردیم. »      
                                                                                                                             
مجری: و بخشی از آن ها پذیرفتند؟
 
نقدی: «و دعوت کردیم که بیایید و گفتیم این جمهوری اسلامی است، نظام عدالت است، قرار نیست ما با هم بجنگیم، اسلحه های خود را زمین بگذارید ما با شما کاری نداریم و شما را می پذیریم. در این فرآیندی که نزدیک به 2 سال به طول انجامید چیزی در حدود 7 هزار نفر از کسانی که اسلحه گرفته بودند آمدند. در ابتدا به آن یک کارت سفید می دادیم برای این که اطمینان پیدا کنیم این ها نفوذی نیستند و به بهانه ی خرابکاری این جا نیامده اند، هر هفته موظف بودند به سپاه بیایند و دفترچه ای را برای اعلام حضور امضاء کنند و بعد از 1 سال به آن ها برای بهره مندی از شرایط آسان تر و نحوه ی کنترل آن ها کارت سبز داده می شد. نزدیک به 7 هزار نفر که علیه انقلاب اسلحه بلند کرده بودند به همین ستاد آمدند.»                                                                                                                                     
مجری: کار خیلی بزرگی بوده است، شما فرض کنید 7 هزار نفر اسلحه داشتند...
 
نقدی:  «بله، کار بسیار بزرگی بود. 3 نفر به صورت چریکی رفتند به مجلس، مثل ارتش منظم نیست که تعداد زیادی بخواهد، و اوضاع را به هم ریختند. این کاری که انجام شد اقدام بزرگی بود، مثلاً وزیر کشور را بردیم به ورزشگاه تا با مردم سخن بگوید، دادستان کل کشور از مردم خواسته تا به بچه های خود بگویند جنگ دیگر مفهومی ندارد. مسئولین مختلفی را از تهران بردیم، نامه و کارت دعوت برای خانواده هایشان فرستادیم. خانواده ها را مجاب کردیم بروند در کوه با آنان صحبت کنند، موجی اولی که آمدند را به عنوان ابزاری برای پیام رسانی های آتی مورد استفاده قرار دادیم. آنان اسلحه ها و خشاب های خود را جلوی چشم همگان در نماز جمعه به امام جمعه دادند و همین موضوع باعث تشویق دیگران نیز می شد. جوابی که دریافت شد آن ها چند تن از تائبین را به منظور ایجاد ترس ترور کردند و در عوض تشیع جنازه های بسیار با شکوهی برگزار شد و این موضوع باعث شده بود تا متوجه شوند اگر بخواهند به سیاق قبل عمل کنند در نظر مردم بسیار منزوی خواهند شد، ازین رو ترور را کنار گذاشتند، البته به صورت موردی بعد ها هم ترور انجام می دادند اما آن موجی که شروع شده بود متوقف شد. از میان این چند هزار نفری که آمدند و پیوستند، صد ها نفر از این افراد دوباره توسط ما مسلح شدند، زیرا خواستار این بودند که می خواهند برای انقلاب بجنگند. »     
     
مجری: یعنی تا این حد شما به آن ها اعتماد داشتید؟
 
نقدی:  «گفتند می خواهیم برای انقلاب بجنگیم و اشتباهات گذشته را جبران کنیم. » 
 
مجری: شهید هم داشتند؟
 
نقدی: «صد ها شهید داشتند. از شهدای بومی کردستان صد ها نفر شان را تائبین تشکیل می دهند. کسانی که ضد انقلاب بودند، پیام انقلاب را درک کردند؛ بعضی ها می گویند ما باید به گونه ای حرف بزنیم که معاند را به مخالف، مخالف به موافق، موافق به ...تبدیل کنیم و صرفاً شعار می دهند.»         
 
مجری: لابد شما در دل تان می گویید زمانی که ما این کار را به صورت عملی پیاده کردیم شما کجا بوده اید؟
 
نقدی: « این ها ظرفیت های انقلاب است، ارتباطی با من ندارد. این ها ظرفیت اسلام است، کسی که با زبان اسلام صحبت کند این اتفاق می افتد کما این که در خود جنگ هم اتفاق افتاد و اغلب اُسرا داوطلب مشتاق اعزام به جبهه و جنگ با صدام بودند. این ظرفیت اسلام است که وقتی به صورت فطری و با زمان اسلام سخن می گویید تأثیر خود را می گذارد. ما در هر شهری یگان های حذب الله درست کردیم و گروهان ویژه ای قرار دادیم، زیرا این ها می دانستند که مخفیگاه های ضد انقلاب و راه های دسترسی در کجا قرار دارند، تمام رفتار های این ها از این که آن سر کدام چشمه و چطور آب می نوشند و شب بغل کدام درخت می خوابند را می دانستند، چون عضو این ها بودند و می شناختند، ما با این ها گروه های ویژه ای تحت عنوان یگان های حزب الله درست کردیم، در کوه شب هنگام وقتی این ها شروع به فعالیت می کردند مستقیماً به سر هدف می رسیدند و ضربات مهلکی را وارد می کردند. به هر حال درست است که اطلاعات بودم اما درگیر جنگ ها نا منظم این چنینی نیز بودم، پس به همین ترتیب تا سال 65 در غرب کشور مشغول این فعالیت ها و عملیات نا منظم بودم. سال 65 یک سری ماجرا پیش آمد، این گروه های سیاسی که در کردستان عراق بودند با صدام هم عهد و پیمان شده بودند، اعلام آمادگی کردند جهت پیوستن به ایران.»
 
مجری: پس موج دوم تائبین از این جا شکل می گیرد؟
 
 نقدی:  «من این را نپذیرفتم.»
 
مجری: چرا اعتماد نداشتید؟
 
نقدی: «بله، چون هم منافقین را راه داده بودند و هم با صدام بودند و هم علیه ما داخل کردستان نیرو فرستاده بودند. بنده آن موقع نپذیرفتم و یک شرطی را برای آن ها تعیین کردم و گفتم اگر بخواهید این طرف بیایید باید این سری کار ها را انجام دهید، چون یکی از آن از همان ابتدا با ما بود، بعد رفته بود آن طرف...به هر حال برای من خوشایند نبود. بنده در کردستان به همان راهی که در آن بودیم، یعنی کار با مردم، اعتقاد داشتم منتهی دوستان، مسئولان سیاسی کشور بسیار فشار آوردند و عجله داشتند که بنده باید در جنگ کاری انجام دهم و کار با مردم ممکن است زمان بر باشد.»        
 
مجری: چه کسانی سردار؟ به جهت شفاف سازی لطفاً نام ببرید.
 
نقدی: « محور اصلی خود آقای هاشمی بود، اصرار داشتند و بنده هم علاقه ای نداشتم، چون کار با مردم کاری فطری خالص، پاک، و نتیجه بخش و رد عین حال پایدار نگاه من بود و از آن طرف رفتن در دام گروه هایی که یک زمان با آمریکا بودند و زمانی دیگر با انگلیس از نظر بنده قابل اتکا نبودند. از این رو من آن جا را رها کرده و به جنوب آمدم و در اطلاعات نیروی زمینی سپاه مشغول شدم؛ در عملیات کربلای 4 و 5 در اطلاعات بودم و شهید دقائقی از بچه های بهبهان فرمانده بدر بود، سپاه بدر مجاهدین مسلمانی بودند که در داخل عراق از دست پلیس صدام گریخته و در ایران مبارزه می کردند، به دلیل خفقان شدید در عراق این ها به این نتیجه رسیده بودند بهترین جایی که می توانند فعالیت کنند جبهه است چون صدام با کوچکترین مخالفتی آن ها می کشت و در این زمینه شوخی با کسی نداشت. به گزارش فَردا در ابتدا این ها در یگان های ما فعالیت می کردند، در لشکر های ما شنود می کردند و یا افسرانی را که اسیر می شدند را بازجویی می کردند، از این جا بود که شروع به همکاری با نیرو های مسلح ما کردند. بعدها که یکدیگر را بهتر شناختند یک گردان شهید صدر تشکیل دادند تا در جبهه همانند دیگر رزمنده ها فعالیت کنند؛ بعد ها این گردان شهید صدر را شهید دقائقی توسعه داد و شد تیپ بدر. در باتلاق های جنوب و حور، که اخیراً شنیدیم آتش گرفته است، چون مسیر های پنهانی زیادی برای رفتن به داخل عراق داشت یک سری عملیات نامنظم از داخل آب به کمک شهیدان فنی، دقائقی، و دیگران و نیز شهید نصیری که در عراق شهید شد شکل گرفت. بعد از عملیات کربلای 5 وقتی ایشان شهید شد فرمانده ی نیروی زمینی به بنده پیشنهاد دادند تا به جای شهید دقائقی فعالیت کنم. من در یک سال بعد از آن مجروح شدم. در سال 65 بنده به جای شهید دقائقی (ره) فرمانده بدر شدم. وقتی به سراغ بدر رفتم، یک کاری بود که شهید دقائقی آن را شروع کرده بود و پایه های آن را تازه بنا کرده بود و آن هم این این بود که همانند تائبین که ما در کردستان داشتیم در اردوگاه ها چیزی در حدود چند 10 هزار اسیری که داشتیم، اغلب آن ها داوطلب اعزام به جبهه بودند. طومار های بزرگی با خون گوش و یا دست خود برای امام می نوشتند که ما می خواهیم به جبهه برویم تا اشتباه جنگ با شما را جبران کنیم؛ این همان بحث فطرت و اسلام است که عرض کردم. نقطه ی قوت نظام ما این است که مبتنی بر اسلام است و بدین شکل و به راحتی می توان پیوند برقرار کرد. حالا شاید گفته شود که تعدادی از اُسرا در اردوگاه های عراق با صدام...آن ها انگشت شمار هستند، آن ها افرادی هستند که از فطرت خود دور شده اند. در این جا اکثر اُسرا داوطلب بودند به جز تعداد اندکی. در اردوگاه ها شعار می دادند که بگذارید ما به جبهه برویم. به هر حال امام اجازه داده بودند و شهید دقائقی این برنامه را تحت عنوان احرار، ما به فراسی می گوییم آزادگان، شروع کرده بودند. بنده وقتی آن جا رفتم چند کار انجام دادم، یکی این که این برنامه را به شدت گسترش دادم و 7 هزار نفر از این ها آمدند و به گروه پیوستند و تیپ های زیادی تشکیل شد.»        
                 
مجری: این جا هم به همان تعداد آمدند؟
 
نقدی:  «بله. از خود مجاهدین هم که بدنه ی عراق بودند بسیج عراق فعال تر شد و نیرو های زیادی را می فرستادند. عراقی های زیادی چیزی در حدود 500 هزار نفر که در ایران پناهنده شده بودند نیز بسیجی به جبهه می فرستادند. وقتی این گروه قوام آمد بنده با توجه به تجربه ای که در جنگ ها نا منظم داشتم آن ها را به داخل خاک عراق می بردم و می دانستم که شرایط سخت و خفقان آوری برای آن ها است چون جان خانواده های آن ها در خطر بود و اگر متوجه می شدند که آن فرد آن جا جنگ نامنظم می کند تمام خانواده ی او را می کشتند از این رو خیلی راغب به این کار نبودند و بیشتر دوست داشتند که در جبهه باشند و در کنار رزمنده ها بجنگند. در نهایت با صحبت هایی که شد برخی از آنان داوطلب شدند تا به کردستان عراق بروند، در منطقه ی کرکوک پایگاه دایر کردیم و یک تیپ را به آن جا بردیم و در ارتفاعات کرکوک و سلیمانیه مستقر کردیم و این ها عملیات نامنظم زیادی را انجام دادند که برخی از آن ها در رسانه های داخلی و خارجی بسیار خبر ساز شد، مثل ظفر 2، البته بنده خیلی در به یاد آوردن نام های این عملیات حضور ذهن ندارم. این هم از سرگذشت بدر.»  
                                                                                                   
مجری:تا آخر جنگ شما در سپاه بدر بودید؟
 
نقدی:  بله.         
                                                                                                                            
مجری: یعنی تا زمان پذیرش قطعنامه.
 
 نقدی:  بله.                                   
                                                                                    
مجری: به طور مختصر در مورد جام زهر هم می فرمایید؟ روایات مشخصی در این مورد وجود دارد دو طیف مجزاست، آقای هاشمی جزء افتخارات شان است که ...
 
نقدی: «رزمنده ها هیچ کدام راضی نبودند. زمانی که تمام فرماندهان لشکر ها را در قرارگاه کربلا در جنوب گرد هم جمع کردند، در ابتدای صبح یک سری زمزمه هایی بود اما نمی دانستیم که شده در راه که عازم بودیم، چون مقعر لشکر را از جنوب به کرمانشاه آوردیم تا هم دسترسی به جنوب و هم دسترسی به کردستان عراق آسان تر باشد، وقتی ما دعوت و احضار شدیم تا از کم و کیف ماجرا مطلع شویم، در مسیر که رادیو را روشن کردیم متوجه این موضوع شدیم، رفتیم سر مزار شهدای اهواز و دیدیم همه ی خانواده ها آمده اند و همه ناراحت اند که چرا این گونه شد، وقتی توضیح داده شد تمامی فرماندهان لشکر ها بدون استثناء از این کار ناراضیی بودند. حتی یکی از فرماندهان بعد از رؤیت نامه هایی که برای امام نوشته بودند که منجر به چنین تصمیم گیری شده بود حرف مثبتی نزدند؛ سایر فرماندهان هم گفتند ما کی چنین چیز هایی طلب کرده ایم که شما در این نامه ها برای امام نوشته اید. حتی خیلی از فرماندهان اصرار داشتند که دسته جمعی پیش امام بروند تا نظر ایشان را عوض کنند. واقعاً هیچ سستی از بچه ها نبود، هر تصمیمی که گرفته شده بود صرفاً سیاسی بود. یعنی آن هایی که از وضیعت جبهه نوشته بودند سیاسی نوشته بودند.»                      
 
مجری: چون خود شان مایل به ادامه داشتن جنگ نبودند، از قول رزمندگان و آمار و ارقام...
 
نقدی:  «از ابتدا هم می گفتند ما یک عملیاتی انجام بدهیم و جنگ را تمام کنیم، یعنی آن سیاسیونی که آمده بودند و در رأس جنگ قرار گرفته بودند زیاد مایل نبودند و این شور بچه ها به مبارزه، و اشتیاق به فرمانبرداری از امام بود که تا سال 67 به طول انجامید. از یک سو امام (ره) بودند که با قدرت و صلابت تأکید می کردند به مبارزه علیه ظلم و کفر و پای دیگر بدنه مردم و نیرو های رزمنده بودند که تا آخر پای کار ایستادند. ما جزء طرفداران این تصمیم گیری نبودیم و قضیه می توانست به صورت دیگری باشد.»
                                                                                                                                    
مجری:خوب می رسیم به مقطع بعد از جنگ.
 
نقدی:  «بنده مسئول نیروی قدس شدم و دانشگاه امام علی را به منظور تربیت نیرو های انقلابی با تفکر انقلابی و نظامی را راه اندازی کردیم. آغاز به اصلاح کتاب ها و شروع درس ها کردیم برای این کار  بر اساس مسائل انقلابی. البته این موضوع چندان طول نکشید. » 
 
مجری:بوسنی شروع شد.
 
نقدی:  «بله. هر شب از تلوزیون صحنه های خیلی بدتر و تأسف بر از آن چیزی که الان در مورد مردم روهینگا است را پخش می کرد و اصلاً قابل تحمل نبود. قرار شد تا به آن جا کمک کنند هم کمک مستشاری بدهند و هم کمک تسلیحاتی کنند.»            
                                                                                                                        
مجری: یعنی تا شما آمدید آن بحث را در دانشگاه امام علی به راه بیاندزید خیلی فرصت نبود و مجبور شدید به بوسنی بروید...
 
 نقدی:  «بله. البته به آن هم رسیدگی کردیم، افراد را سازمان دهی کردیم و کار به راه افتاد حتی افرادی هم از جا های مختلف آماده اند و در دوره قرار گرفتند اما آن گونه که می خواستم کار را به پایان برم تا تحولی در علوم ایجاد شود، آن را نتوانستم.»                                                                                                                                     
مجری: ورود تان به بوسنی به پیشنهاد آیت الله جنتی بوده است؟
 
نقدی:  «نه. یک مسئولیتی ما داشتیم و یک مسئولیتی ایشان، مسئولیت ایشان پشتیبانی از آن جا بود. بعد از این که بنده در تشکیلات معین شدم تا وظیفه خودم را انجام دهم، ایشان اعتماد کردند و یک حکمی هم ایشان به بنده دادند. یعنی بنده از دو طرف حکم داشتم؛ هم مسئول کمک های مردمی و امدادی بودم و هم فعالیت های مسلحانه.»
                             
مجری:کمی از فعالیت هایتان در بوسنی را تشریح می کنید؟
 
نقدی:  «وقتی کسی می خواهد در کشور فعالیت های مستشاری انجام دهد، نیازمند این است تا با زبان و فرهنگ آن جا آشنا باشد، جغرافیای آن جا را بشناسد، قبل ورود به آن جا دوره هایی را دیده باشد و بار ها ان زمین را دیده باشد.»   
      
مجری: شما که هیچ کدام از این موارد را نه رفته بودید و نه فرصتی بوده است، یا درگیر جنگ بوده اید و یا ...
 
نقدی:  «انقلاب بود دیگر، شرایط مستقری نداشتیم که به این موارد بپردازیم. ما اصلاً نمی دانستیم در چه فرودگاهی در حال فرود آمدن هستیم، در این حد! فقط یک مطلبی می خواهم بگویم، آن هم اعجاز اسلام است.»
                                                                                                                         
مجری: یعنی با محاسبات مادی نمی توان این کار را کرد.
 
نقدی:  «اصلاً نمی شود. فرض کنید شما بروید در منطقه ای که نه زبان آن ها می دانید نه با فرهنگ شان آشنا هستید، نه جغرافیا می دانید...بنده خودم شنیده ام وقتی افرادی که برای کار مستشاری می روند زبان آن منطقه را از خود ما بهتر تکلم می کنند، اصلاً افراد بومی همان جا را آورده اند و تبعیت خود شان را به او داده اند. واقعاً آن مزیتی که ما را متمایز می کرد همان فطرت بود، همان اسلام بود.»
 
مجری: خاطره‌ی خاصی از حضور در بوسنی دارید؟
 
نقدی:  «وقتی ما آن جا رفتیم که کسی راه را بلد نبود، همه جای آن مناطق محاصره های تو در تو بود. یک سری دهنه هایی هم که باز بود به سمت خارج باز بود آن ها هم دست کُروات ها بود، یعنی خود مسلمانان بوسنی هیچ راه و مجرایی به بیرون نداشتند، یا باید از کُروات ها عبور می کردند و یا از داخل صِرب ها. صِرب ها که دشمن جنگی و خونی بودند، کُروات ها که با صِرب ها درگیر بودند، هم کُروات ها و هم مسلمانان بالاخره یک متحد اجباری برای یکدیگر محسوب می شدند، چون هر دو مورد خشونت صِرب ها بودند. منتهی خیلی وقت ها سر لج می افتادن که این موضوع دستگیری و یا حتی کشتن را در پی داشت، حتی شهید حیدری هم این ها کشتند. در این شرایط ما با یک بچه حزب اللهی در آن جا آشنا شدیم، مثلاً کسی که رفته بود با بورسیه آن جا 4 سال درس خوانده و زبان صِرب و کُرواتی یاد گرفته بود حتی حاضر نشد با ما طرف میدان جنگ بیاید. به هر حال این بچه حزب اللهی که بعد شد از شخصیت های تراز اول، البته برای جلوگیری از مشکل برای ایشان مایل به بردن نام ایشان نیستم، ایشان ما را از زاگرب از مسیر کوهستانی با ماشین رساند آن جا، وسایل ارتباطی که در حال حاضر است آن زمان اصلاً نبود، مثلاً بی سیم...باید با خود می بردیم که بتوانیم با ایران تماس برقرار کنیم، جا سازی کردن این ها هم داستانی بود.»
     
مجری: شما به صورت مستشاری کمک می کردید؟
 
نقدی:  «آن جا هم بچه ها کار مستشاری می کردند، هم فرهنگی کمک می کردند، هم کار پشتیبانی انجام می دادند. این تیمی که یک سفر رفتیم و برگشتیم و دوباره رفتیم ماجرا ها دارد.»
        
مجری: ای کاش یک فرصت جداگانه تشریف بیاورید و خاطرات مربوط به موصل و زاگرب را برای ما شرح دهید.
 
نقدی:  «بله، در آن جا بچه ها اثر فوق العاده ای در بوسنی داشتند. از همین ترس حضور بچه ها در بوسنی آمریکا به صورت دستپاچه آمد. طرح آمریکایی ها و غربی ها این بود تا صِرب ها به جان مسلمانان بیافتند و آن ها را قتل عام کنند و یا اینکه از روی درماندگی به سایر کشور ها پناهنده شده و رفته رفته حل شوند. زیرا آن ها از وجود یک نیروی مسلمان متمرکز بومی، ما الان در اروپا مسلمان زیاد داریم و روز به روز هم این آمار در حال افزایش است، منتهی خیلی از آن ها بومی نیستند، مردم ایران، عراق، و یا شبهه قاره هستند، در آلمان ترکیه ای ها چندین میلیون نفر را تشکیل می دهند. جمعیت زیادی مسلمان دارد، اما این ها بومی نیستند. بوسنی ها بومی های اروپا هستند، مسلمانان بومی آن جا هستند.»           
                                                                                                                          
مجری: پس طرح آمریکا این بود که این ها را از بین ببرند.
 
نقدی:  «بله، سر بردین ها، تیر باران ها، زنده به گور کردن های فراوان، کشتن زنان باردار آمریکا برای رسیدن به این موضوع به آن ها میدان داده بود و غربی ها نیز سکوت کرده بودند. می خواستند تا این ها کوچ کنند تا یک مجموعه ی اروپایی مسلمان بومی آن جا نباشند، و الا همان طور که در ابتدا می بینید این ها آرام بودند و با صرب ها کاری نداشتند. و برنامه شان این بود تا آن را کوچ بدهند به آمریکای جنوبی، اسکاندیناوی و این ها را با آغوش های باز می پذیرفتند تا تجزیه شوند.»    
                                                                                                                                
مجری: تجزیه شوند تا قدرت شان از بین برود
 
نقدی:  «تا از بین بروند و چیزی با عنوان بوسنی های مسلمان وجود نداشته باشد. زمانی که نیرو های ایرانی رفتند آن جا و اقدام به ارائه ی راهکار و دادن روحیه به آن ها شدند، راهکار هایی که حتی بعضی از آن ها برای ما بسیار پیش پا افتاده قلمداد می شد.»                                                                                                                               
مجری: می شود توضیح مختصری دهید؟
 
نقدی:  «به طور مثال فرض کنید این ها در ...محاصره بودند، پایتخت بیشتر مسلمان نشین بود و در حاصره ی صِرب ها به سر می بردند و تنها یک مجرا داشتند و آن هم فرودگاه بود. باند فرودگاه که آن طرف مسلمان ها در داخل شهر بودند این طرف آن ها در دست مسلمانان بود، منتهی از باند فرودگاه اجازه ی ورود نداشتند، چون سازمان ملل در همین فرودگاه مستقرر شده بود و آن جا را به عنوان منطقه ی بی طرف اعلام کرده بود و نه مسلمان و نه صِرب حق گذشتن از آن را نداشت. این بندگان خدا برای این که غذا به شهر می رساندند باید غذا، تخم مرغ، آرد، و غیره در کوله پشتی خود می گذاشتند و به صورت سینه خیز می آمدند، چون گشت سازمان ملل به طور مرتب گشت می زد و نور افکن می انداخت و اگر کسی قصد رفت و آمد داشت می گرفت، و وقتی فرصت مناسب بود و حواس مأمور به سمت دیگری بود به سمت دیگر باند می دویدند که در این را یا ممکن بود زمین بخورند و یا دستگیر شوند. خوب به این طریق غذا رساندن به یک شهر بسیار عمل مشقت باری است.»
 
مجری: راهکاری که شما ارائه دادید چه بود؟
 
نقدی:  «این که زیر این مسیر تونل حفر کنند. این ها اروپایی بودند و نمی توانستند بسیجی عمل کنند و برای این قبیل کار ها آماده نبودند، به هر حال با اصرار بچه ها این تونل زده شد و دیگر این تبدیل به اتوبان مواد غذایی برای شهر شد و باعث شد تا مقاومت شهر بالا رود. البته خود آن ها هم افراد مقاومی بودند. به طور مثال گلوله ای که صِرب ها به سمت آن ها نشانه می رفتند را بر می داشتند و بعد از بازسازی دوباره از آن استفاده می کردند، افراد با انگیزه و فنی هم هستند، منتهی در چنین مسائل پیش پا افتاده ای نیرو های ما به ایشان پیشنهاد های جالبی می دادند. به هر حال بچه ها 8 سال جنگیده بودند  و تجربه های ارزنده ای داشتند که می توانستند در آن جا منتقل کنند. البته یکی از کار هایی که جمهوری اسلامی در آنجا کرد این بود که به آن ها کمک تسلیحاتی کرد، حالا یک محموله لو رفت ولی به هر حال کمک کرد تا آن ها رو پای خودشان بایستند، ارتش که در آن جا به دست صِرب ها بود و آن ها چیزی  نداشتند.»
 
مجری: از چه طریقی این تسلیحات به دست آن ها می رسید؟
 
 نقدی:  «از راه هایی که باید می رسید حالا دیگه نون ما رو آجر نکنید »     
         
مجری: اگر موافق باشید وارد بحث های دهه ی 70 و سیاست های نیروی انتظامی شویم.
 
نقدی:  «بله، من آن جا مشغول کار خودم بودم و هیچ گاه تصور نمی کردم که به نیروی انتظامی و یا به حفاظت اطلاعات بروم. روزی که بنده را احضار کردند گمان می کردم شرایط بسیار بحرانی است، گفتم اگر من در این شرایط بد بیایم هرگز خود را نمی بخشم، اصرار کردند که باید بیایید. بنده هم آمدم تهران و به من گفته شد که تصویب شده تا شما به حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی بروید.»                    
 
مجری: آن موقع فرمانده نیروی انتظامی چه کسی بود؟
 
نقدی:  آقای سیف اللهی. بنده به حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی رفتم و در آن بحران اوایل انقلاب به دلیل تراکم کار ها در حوزه ی اطلاعاتی که داشتیم چیزی در حدود پنجاه سال تجربه ی کاری اطلاعاتی برای ما به همراه داشت. سر رشته داشتم، فرد بی تجربه ای نبودم، اما از نیروی انتظامی چیزی نمی دانستم. با دوستانی که در آن مجموعه بودند، نزدیک به 7 سال و 7 ماه در آن جا بودم.  
 
مجری: جنجالی ترین اخباری که در آن دوره که شما حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی بودید بر می گردد به  ادعایی که در آن دوره به یک سری از شهرداران، از جمله شهردار تهران حتی رسانه های معاند ادعا می کردند که شما این افراد را شکنجه کرده اید و رسانه ای شدن شما در فضای سیاسی کشور نیز از همین مقطع شروع می شود، چون شما که تا قبل از آن یا در جبهه بوده اید و یا در خارج از کشور و در واقع در بحث های نظامی حضور داشته اید. می خواهم توضیحات کمی ... باشد، اصل این موضوع که شما شهردار ها را شکنجه  کرده اید و یا اتفاقاتی که در خصوص پرونده ی آقای کرباسچی افتاد.
 
نقدی:  «بنده خیلی علاقه ای به رفتن در این کار نداشتم.»
مجری: روحیه ی بسیجی، جنگ.
 
نقدی: «بیشتر دوست داشتم تا در میدان های خودم کار کنم، منتهی دوستان و مسئولینی که بنده را در این خصوص توجیه کردند و گفتند که شما می خواهید بروید با صِرب ها بجنگید در حالی که صِرب ها در این جا مملکت را دارند از پای در می آورند. بنده بد متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. بعد از انقلاب یک گروه نو کیسه ای ظهور کرده بود، بعد از جنگ و دوره ی سازندگی و امکان رشد اقتصادی فراهم شده بود، یک عده به جای این که از این فرصت برای خدمت استفاده کنند به دنبال زر اندوزی رفتند.»
 
مجری: صریح تر بگویید، چه افرادی در چه دوره ای؟
 
 نقدی: «مثلاً کسی که از یک استانی آمده و ژیان داشته است و به عنوان مسئول در پایتخت که انتخاب می شود کمی بعد صاحب خانه ی شش طبقه استخردار می شود.»       
              
مجری: چه کسی بوده است؟
 
نقدی:  «همه می دانند، من نمی خواهم جنجال رسانه ای به پا کنم. کسی که یک لا قبا بوده است یک دفعه بعد از گرفتن مسئولیت صاحب خانه ای شش طبقه ای می شود که در زیرزمین آن استخر دارد و زمین رو به روی خانه ی خود را اجازه ساخت نمی دهد مبادا منظره ی دید اش خراب شود، در نیاوران، جمشیدیه. این اتفاقات اتفاده بود منتهی ما سرمان در لاک خود مان بود و مشغول کار های بسیجی و نهضتی خود بودیم. وقتی آمدم این جا، چشم و گوشم بیشتر باز شد و شاید تا آن موقع از بعضی اشخاص دفاع هم می کردم و می گفتم نه! اصلاً امکان ندارد، اما وقتی آمدم دیدم متأسفانه اتفاق افتاده است. البته این موضوع مسئولیت حوزه ی ما نبود ما تنها شاهد بودیم و خون دل می خوردیم، مسئولیت حوزه ی ما معلوم بود، متخلفینی که داخل نیروی انتظامی بودند را کشف می کردیم، برخورد می کردیم، و تحویل دادگاه می دادیم. حتی فرمانده کل نیرو اختیارات آن هیئت پاک سازی را به بنده داد و از طرف ایشان من آن هیئت پاکسازی را تشکیل می دادم و تحولات زیادی هم از لحاظ سالم سازی انجام شده بود، اما واقعاً مشکلی را در کشور حل نمی کرد. البته من این مسائل را در یک نوار دو ساعته در مجلس توضیح داده ام و هر کس بخواهد می تواند گوش کند.»      
 
مجری:  منتشر شده است؟
 
نقدی:  «بله در سایت ها موجود است. گفت و گوی من با کمیسیون امنیت مجلس که بعد از غوغایی که پیرامون شکنجه شدن پیش آمد، بنده را دعوت کردند تا به پاره ای از توضیحات  بپردازیم.»
 
مجری: برای چه سالی بوده است؟
 
نقدی:  «اولین سؤال شان این بود، شما که مسئول حفاظت اطلاعات هستید چرا وارد این پرونده شده اید، گفتم ما ضابط قضایی هستیم، دستگاه قضایی به ما گفته است که این جریان نفوذ زیادی در دستگاه های مختلف دارند و هر جایی که ما می رویم این پرونده ها به اصطلاح ماست مالی می شود، ما به شما اعتماد داریم و می دانیم کسی نیستید که بخواهید مسامحه کنید، در آن روز دادستان و رئیس دادگستری کل تهران به صورت رسمی از بنده خواستند تا این پرونده را به دست گرفتم. همه ی این ها نوار های دادگاهی اش موجود است، اگر کسی شکنجه شده بود می آمد و می گفت که شکنجه شده است. تمام این شهردار هایی که دستگیر شدند به دادگاه آمدند و مثل بلبل صحبت کردند، توبه کردند، و ابراز پشیمانی کردند و در حضور قاضی گفتند که اشتباه کردند و به عمل خلاف خود اعتراف کردند. در یک جریانی ممکن است کسی شکنجه کرده باشد آن قدر پشتوانه داشته باشد که شخص وزیر دادگستری وقت بیاید بین بازداشتگاه و دادگاه که فرد مورد نظر را که در یک اتاقی نشانده اند تا به دادگاه ببرند، وزیر دادگستری می آید و به متهمی که معاون شهردار است می گوید اگر شما را مورد شکنجه قرار داده اند به من بگویید و او هم چیزی نگوید؟! مگر می شود کسی که چنین پشوانه ای دارد، در صورت شکنجه شدن حرفی نزند! این آقا هم می توانستند در دادگاه بگویند، هم به وزیر دادگستری بگویند، و هم زمانی که هیئت از مجلس مدام برای بازدید به زندان می آمدند بگویند که ما را شکنجه داده اند و تحت فشار این حرف ها را زده ایم. چرا نگفتند؟ دیگرانی از بیرون مدعی شدند! یک آقایی که قبلاً در زمان شاه همکار ساواک بود و بعد در این جا مسئول املاک شده بود، ایشان دندان مصنوعی اش می افتد و زرنگی کرده بود زمانی که به او پیشنهاد می دهند برویم پیش دندان پزشک می گوید بنده را ببرید نزد فامیل خودم.این یک نفر آمده بود و ادعا کرده بود که شکنجه شده است و به طور خصوصی به یکی از همین بازدید کننده ها گفته بود و این را کرده بودند محک. گفتند این دندان را بدهید آزمایشگاه، این دندان مصنوعی بوده، و به خواست خودش او را پیش فامیل اش برده اند. یک عده از همین هایی که ادعا داشتند شکنجه شده اند الان در کانادا به سر می برند، حتی همین الان هم اگر با آن ها مصاحبه شود هم چنین حرفی نمی زنند، چون وجدان شان بیدار شد و متوجه شدند که اشتباه و ظلم هایی در حق مردم کرده اند. بنده این ظلم ها را در نوار گفته ام و آن ها خودشان منتشر کرده اند. یعنی ما آن صحبتی که در کمیسیون مجلس داشتیم.»
 
مجری: مجلس پنجم می شود؟
نقدی:  «بله، آقای موحدی ساوجی رئیس اش بود»             
مجری: آن موقع این نواری که شما می فرمایید منتشر شد؟
نقدی:  بله.                                                                                                                                      
مجری: مثلاً صدا و سیما آن را پخش کرد؟
نقدی:  نه.                                                                                                                                      
مجری: پس کجا؟
نقدی:  هم به صورت جزوه ی چاپی پخش  شد
مجری: متن آن منتشر شد، چون بنده حداقل در جست و جو های اینترنتی چیزی پیدا نکردم. چون وجود این ها لازم است، وقتی نباشد یک سری ادعا هایی مطرح است.
 
نقدی:  «متن گفت و گوی من در کمیسیون مجلس موجود است و دلایلی که شرح دادم را تمامی نمایندگان شنیدند و قانع شدند. یعنی اوج جنجالی که آن ها به راه انداخته بودند با گفت و گویی که ما در کمیسیون انجام دادیم فروکش کرد. بعد ها پرونده ای که تشکیل شد.»
     
مجری: ادعای دیگر ایشان این است که در شکایت بعدی که از شما می شود شما محکوم می شوید.
 
نقدی:  «ببینید ما چند نفر که در این پرونده دست داشتیم ما محکوم شدیم. محکومیت من چه بود؟ البته بعد از آن بنده به آن محکومیت اعتراض دارم و دوباره در تجدید نظر آن حکم باطل شد.»
 
مجری: چون این قسمت دوم گفته نشده بود
 
نقدی:  «نخیر. بنده را که به 8 ماه زندان محکوم کردند، بنده اعتراض کردم و اعتراض ام پذیرفته شد و حکم لغو شد. حالا اتهام من چه بود، شکنجه بود؟ آن برای یکی دیگر از بچه های ما بود. آن چیزی که متوجه شخص بنده بود و آن خاطر محکوم شده بودم این بود که چرا من به شهردار تهران گفته ام دزد! دفاع من هم این بود که ایشان اختلاس داشته اند، آیا نبوده اند؟ گفتند نه، دزدی و اختلاس هر کدام جرم های مجزایی هستند، شما نسبت دزدی دادید در صورتی که ایشان اختلاس کرده بودند. بنده باید لایحه ی دفاعیه ام را داشته باشم و روزی در جایی منتشر کنم، در آن جا بنده به فرهنگ نامه ی دهخدا، به فرهنگ نامه معین در دفاع از خودم استناد کردم، که اختلاس همان دزدی از بیت المال است.»
                     
مجری: اگر بدتر نباشد همان معنی را می دهد.
 
نقدی:  «به هر حال او از جنبه ی حقوقی با من برخورد می کند، افراد پر نفوذی بودند. همین حالا صد حرف بدتر به خدا، پیغمبر، جانباز در روزنامه هایشان نسبت می دهند کسی با آن ها کاری ندارد اما بنده که به یک اختلاس گر گفتم دزد به این صورت برخورد شد. به هر حال بنده برای آن حکم اعتراض زدم و اعتراضم پذیرفته شد. حالا یک عده می گویند رفت زندان، نرفت زندان.»
             
مجری: بله همه می گویند یک حکمی زده شد و ایشان نرفت زندان، اما از اعتراض به حکم و این که بعد از آن چه شد و یا اصلاً اصل ماجرا چه بوده است افراد صحبتی نمی کنند.
 
نقدی:  «بله، لایحه و دفاعیه ای که بنده برای دادگاه تجدید نظر ارائه دادم موجود است، استنادم به فرهنگنامه ی معین و دهخدا بوده است.»
        
مجری: یک نکته که برای خود بنده پیش آمد این بود که، در ابتدای صحبت تان در مورد بحث تأسیس وزارت شد و گفتید که به این علت مخالف بودم، آیا در این پرونده ای که داشتید فشار های امنیتی هم علیه شما بود؟ آن دست فشار هایی که آقای کرباسچی تبرئه شوند در دستگاه قضا بود می خواهم ببینم در مورد شما هم.
 
نقدی:  «ببینید در دوره ای که ما این پرونده را بررسی کردیم تمام قوای خود را به کار گرفته اند تا هر تهمتی را که می توانند را به ما  بزنند.»
 
مجری: آن که بود تا رئیس رئیس جمهور آمد و موضع گیری کرد...می خواهم بدانم در پشت پرده در بحث های امنیتی نکته ای بود که گفتنی باشد؟
 
نقدی:  «به بنده می گفتند شما اعتبارتان را از دست داده اید و کار تان تمام است. حتی در این باره قضات را تهدید کرده بودند! سابقه ی بنده به گونه ای بود که کسانی که می خواستند صحبت کنند می دانستند این حرف ها روی من تأثیری ندارد، اما قاضی های پرونده می گفتند ما می دانیم که عاقبت ما چه می شود، هر روز به ما می گویند؛ آن ها به شدت تحت فشار بودند. به بنده با استفاده از رسانه ها فشار روانی می آوردند.»
 
مجری: تخریب شخصیتی
 
نقدی:  «هر گونه که می توانستند، هر جا هر گونه اتفاقی که افتاده بود چون نمی توانستند در این پرونده کاری انجام دهند و حتی بحث شکنجه هم که مطرح کردند نتوانستند کاری از پیش ببرند، هر اتفاقی که می افتاد به طور مثال کوی دانشگاه، قضیه ی 18تیر.»
              
مجری: اتفاقا ًخوب شد که مطرح کردید چون سؤال بعدی بود که می خواستم بپرسم. چون یک عده می گویند شما به همراه یک الی دو نفر دیگر لباس شخصی ها را سازماندهی کردید و رفتید، زدید، و کشتید.
 
نقدی:  «خیلی ها هستند که در خیابان بنده را می بینند و می گویند آفرین که...بنده افتخار می کند که با ضد انقلاب مبارزه کنم اما موضوع این است که اصلاً من نبودم. اصلاً در آن ماجرا من درگیر این پرونده بودم و فرصت ورود پیدا نکردم. درست است بعد از این که آن ها شلوغی ها را به داخل خیابان ها کشیدند برای مهار فتنه ای که آن ها در خیابان ها راه انداخته بودند به کمک نیروی انتظامی آمدم. منتهی در آن ماجرای کوی دانشگاه و شب بعد از آن من درگیر پرونده های خودم بودم و اصلاً فرصت نداشتم و تصور این را هم نمی کردم که ماجرا بالا بگیرد و لازم باشد که من آن جا حضور داشته باشم بالاخره بنده در نیروی انتظامی مسئول بودم. ولی در رسانه هایشان ببینید، چون فکر می کردند این جا یک نقطه ضعفی درست کردند و این را باید وصل کنند تا با استفاده از در آن پرونده، من را تحت فشار قرار دهند. مثلاً این که فلان شخص را در خیابان کتک زدند...همه را به گونه ای می خواستند به ما وصل کنند.»
                        
مجری: این ادعا که شما عبدالله نوری را کتک زده اید را باز کنید.
 
نقدی:  «این هم از همین مواردی است که در خیابان، مترو، فرودگاه تا بنده را می بینند می گویند با کدام دست بود که زدید بده ما آن دست را ببوسیم. چرا؟ چون رسوا شدند. آن آقا که از اسرائیل دفاع می کند و محکوم شد، و هیچ ننگی بالاتر از این برای یک مسلمان نیست که از اسرائیل دفاع کند و نسل های بعد از او باید به گونه ای از پدربزرگ خود فرار کنند، ان یکی هم که فرار کرد و رفت انگلستان و در مجلس بزم آل سعود شرکت کرد. الان به بنده می گویند با کدام دست زده اید تا ما ببوسیم، من می گویم من نبوده ام این کار رسانه ای است. فضا به گونه ای نیست که من این کار را بد بدانم، می گویم این واقعیت نداشته است. ببینید دو نفر می آیند و یک سری حرف های بسیار زشت و ضد انقلابی می زنند...اصلاً برای چه به نماز جمعه می آیید، معلوم است که بدنه ی مردم به شما واکنش نشان می دهند، قطعاً درگیری رخ می دهد. منتهی آن روز از روز هایی بود که اصلاً بنده موفق نشدم به نماز جمعه بروم و این موضوع در دادگاه ثابت شد. حالا می آیند حرف درست می کنند، شک درست می کنند، اصلاً روزنامه ای که این مطالب را عنوان کرده بود به دلیل این تهمت دروغ بسته شد. با وجود آن که صاحب اش فرد با نفوذی بود و آقازاده بود و می توانست همه کار ار با فشار انجام  دهد.»
 
مجری: اسم روزنامه چه بود؟
نقدی:  روزنامه ی زن بود           
مجری: یعنی علت تعطیلی اش به دلیل همین مورد بود؟
نقدی:  بله.                                                                                                                                      
مجری: چون همان طور که می دانید، روایت است که خانم فائزه هاشمی مسئول آن روزنامه حداقل به این شکل که خودشان گفتند به این صورت است، یک فردی به ما زنگ زد و گفت که آقای سردار نقدی یک سیلی به گوش آقای مهاجرانی زده است، و ما هم زدیم.
 
نقدی:  «خود آقای مهاجرانی که من را می شناخته است. خود آقای نوری کسی بوده اند که بنده به پیشنهاد ایشان مسئول حفاظت نیروی انتظامی شده ام. او از آقا درخواست کرده بود تا من مسئول حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی شوم. »       
                                                                                                                            
مجری: موقعی که وزیر کشور بودند.
 
نقدی:  «بله، وزیر کشور بودند. بنده که فرد خط باز و جناح دار نبودم. ما با هم ملاقات و جلسات بسیاری داشتیم و آن ها بنده را می شناختند. اگر بنده به ایشان سیلس زده بودم که خود شان عنوان می کردند. الان اگر شما از هر کدام آن ها بپرسید مطلقاً چنین چیزی نخواهند گفت و هیچ موقع هم نگفته اند. حال بر اساس یک تلفن و شهادت یکی نفر دیگر...آن همه انسان مؤمن در نماز جمعه حضور داشتند و همه من را می شناسند. در آن روز چون منزل ما تحت تعمیرات بود و به طور موقتی جای دیگری را اجاره کرده بودیم و اسباب و اثاثیه خود را به آن جا برده بودیم، به گزارش فـردا اقوام ما در این خانه ای که اجاره کرده بودیم گفتند می خواهیم بیاییم ...نزدیک به بیست و اندی نفر در آن روز ما مهمان داشتیم و متأسفانه فرصت رفتن به نماز جمعه در آن روز برای بنده مهیا نشد و در همان روز به من چنین تهمتی زدند. اصلاً چرا من باید چنین کاری را آن هم در نماز جمعه انجام دهم؟ من به دفتر کار او هم دسترسی داشتم، می توانستم آن جا این کار را انجام دهم. حالا به جای اینکه عذر بخواهند و بگویند اشتباه کردیم، یک نفر است که می گوید من نزده ام، خود همان آقایی که کتک خورده است چنین ادعای ندارد و بنده را می شناسد، حالا این خانم ادعا دارد که چنین موضوعی رخ داده و حاضر به کوتاه آمدن هم نیست».
                                                                                                                                     
مجری: سردار رسیدیم به مقطع سال 88، البته بنده نمی خواهم وارد آن جزئیات شوم ولی بالاخره یک ادعایی شد در سال 88، دریافت پول توسط یکی از رئیس جمهور های سابق از آل سعود. این موضوع خیلی جنجالی شد، لطفاً این موضوع را باز کنید. هنوز هم این ادعا وجود دارد، از یک طرف به صورت قاطع تکذیب می شود و از طرف دیگر معتقدند که بوده است. لطفاً این موضوع را بیشتر شرح دهید.
 
نقدی:  «روابطی که با آل سعود در این انتخابات وجود دارد، کاملاً بدیهی  است.»
 
مجری: یعنی شما معتقدید که یک رابطه با آل سعود و یک جریان سیاسی در ایران به طور حتم وجود دارد.
 
نقدی:  «بله، قطعاً وجود دارد که ایشان در شورای مرکزی جامعه و تشکیلات خود شان این مطلب را توضیح می دهند و این موضوع را نمی توانند انکارکنند.»
      
مجری: این که می فرمایید توضیح داده است آل سعود را می گویید یا...
 
 نقدی:  «ارتباط با آل سعود و این که پیش پادشاه آن جا رفته اند و توضیح داده اند که چرا موسوی می آید و نه من و ان ها را قانع کنند. »                                                                                                                                 
مجری: در مورد سفر خاتمی در سال 87 به عربستان را می گویید؟
نقدی:  بله. این ها اتفاق افتاده است.                                                                                                                                   
مجری: سفر که اتفاق افتاده است.
نقدی:  نوار گفت و گوی ایشان و گزارشات شان موجود است          
مجری: در دسترس دستگاه های امنیتی ما هست؟
نقدی:  بگذارید وارد جزئیات آن ها نشویم.
 
مجری: از این جهت می پرسم که این حرف ها قرار است منتشر شود، خیلی افراد ممکن است خیلی راحت بپذیرند که این جریان سر سپرده است و این موضوع عجیبی نیست که از عربستان برای انجام یک سری فعالیت در ایران، پول بگیرد. یک عده هم هستند که ممکن است اگر شما سند هم بدهید قبول نکنند، اما یک سری افراد هستند که ممکن است برای شان شبهه ایجاد شود.
 
نقدی:  «این دسته افرادی که برای شان شبهه ایجاد می شود باید از آقای خاتمی که طرفدار نشستن مسئولین در اتاق شیشه ای هستند بخواهند که شما وقتی پیش پادشاه عربستان رفتید به او چه گفتید و چه شنیدید.»
 
مجری: سفر شان که علنی بود و خبر آن منتشر شد.
 
نقدی:  «مقام امنیتی هم که نبودند بگوییم بحث امنیت ملی وارد است.»
      
مجری: تازه ایشان زمانی سفر کرده اند که رئیس جمهور هم نبوده است.
 
نقدی:  «در آستانه ی یک انتخاباتی رفته و با یک پادشاهی ملاقات داشته است، بیاید به مردم خودش در مورد مطالبی که گفته و شنیده شده توضیح دهد. بعد ما این حرف را با حرفی که او در جمع خود شان گفته است تطبیق می دهیم ببینیم به مردم راست گفته است و یا خیر. در همان شورای خودشان.»
         
مجری: منظور تان از شورا همان مجمع روحانیون است؟
 
نقدی:  «بله. به طور شفاف همه ی حرف هایی که گفته و شنیده را به مردم بگوید.»
 
مجری: در سال 88 هم آقای احمدی نژاد در یکی از مناظره ها به طور صریح این را ادعا کرد. گفت این جریان آل سعود با یک جریان سیاسی در داخل ایران را، البته نه با این مصداق سید محمد خاتمی، گفتند که از داخل ایران پیام داده اند که شما خیال تان راحت ما ظرف مدت 6 ماه این ها را می اندازیم.
 
نقدی:  «من می خواهم بگویم یک فرد سیاسی حزبی که هیچ مسئولیت امنیتی ندارد، نمی تواند ادعا کند که بنده به آن جا رفته ام و یک قرارداد تجاری با پادشاه عربستان داشته ام.»
  
مجری: پستی هم نداشته است.
 
نقدی:  «آن جا رفته است و حرفی گفته است، بیاید مشروح مذاکرات اش را منتشر کند، بگوید بنده در آستانه ی انتخابات این حرف ها را زدم و این حرف ها را شنیدم.»
                                                                                                                                    
مجری: دو الی سه محور دیگر از سؤالات ما مانده است، اما خبر خوش این است که کمتر قرار است شما را اذیت کنیم. سردار شما در بحث های فرهنگی نظرات تان مشخص است، هم در این گفت و گو یک سری از آن ها بحث شد و هم در رسانه ها برخی از آن ها منتشر شده است. یک طیفی از انقلاب انتقاد دارند، می گویند شما وقتی موضع گیری می کنید یا اصل موضع گیری مشکل دارد اگر چه دلسوزانه است، اما می گویند ادبیات و نوع بیان آن ایراد دارد، یک عده هم می گویند همان بلایی که بر سر آقای علم الهدی آمد سر شما هم می آید. یعنی کافی است تا شما یک چیزی بگویید تا سر و نه آن زده شود و گونه ای دیگر پخش شود، کما این که همین مورد هم در جریان دهه 70 که پیش تر با هم بحث کردیم اتفاق افتاد، فلانی را کتک زد، به آن دیگری سیلی زد. آخرین موضوع بحث سخنرانی شما در رابطه با زنان بی حجاب مطرح کردید و اگر اشتباه نکنم تعبیر تان این بود که از خارج از کشور به یک عده روسپی پول می دهند تا بیایند این جا کشف حجاب کنند. سر این موضوع در رسانه ها بسیار دعوا شد، یک عده گفتند به به، یک عده گفتند چه حرف بدی بوده است. اصل حرف به چه صورت بوده است؟ چون من می دانم آن صحبتی که از شما منعکس شد بسیار از صحبت خود شما فاصله داشت.
 
نقدی: «خیلی از اوقات حرف را تحریف می کنند، خیلی اوقات حرف را نمی فهمند، بنده از این حرف ها نمی ترسم، من حرفی را که حق بدانم بیان می کنم.رسانه ها خیلی حرف های من را گسترده تحریف می کنند، رسانه هایی که به اعتقاد من از غرب کمک می گیرند، خط می گیرند و برخی از آن ها حتی دستور می گیرند، برای این موضوع سند دارم.»
 
مجری: این را در پرانتز عرض می کنم، اگر در مورد آل سعود ابهام وجود داشته باشد، این که دیگر مشخص است، چون هر کدام که رفتند شدند سردبیر انگلیس یا کارشناس انگلیس.
 
نقدی:  «الان فهرستی از همین رسانه های این چنینی که در آمریکا و یا انگلیس هستند و آدم های فاسدی شدند و اصلاً با مرد غریبه زندگی می کنند وجود دارد، نه این که لزوماً چادر شان را برداشته باشند، رسماً با مرد غریبه اجنبی زندگی می کنند! امثال همین هایی بودند که این جا جو سازی می کردند و می آمدند در روزنامه ی زن و امثالهم.»
      
مجری: این که الان گفتید یک نماینده ی مجلس در ایران هم بوده است.
 
نقدی:  «خیلی موقع ها هم نمی فهمند و خیلی از افراد خوب هم بدون این که اصلاً این حرف را مطالعه کنند و ببینند که اصل و حقیقت آن چه بوده است بر اساس همان گزارش خلاف تأثیر میگیرند.»
     
مجری: بنده خودم هم تا قبل از این که به دنبال اصل اش بروم به صورت خلاف برداشت کرده بودم چون تقریباً تمام رسانه ها به همین صورت بیان کرده بودند.
 
نقدی: «بنده سؤال می کنم، خانم ها و آقایانی که این قدر حساس هستید و تا توهینی صورت بگیرد به شبکه های اجتماعی روی آورده مطلب می گذارید، مقاله می نویسید، این همه به خدا، به پیامبر، به جانباز، به شهید، به خانواده جانباز، به خانواده شهید، به امام حسین، به امام عصر، به همه و همه، شما کجا بودید؟! در گرجستان حجاب خانم های ایرانی را به زور برای عبور از گیت فرودگاه به زور از سر شان برداشتند، آیا شما یک مقاله نوشتید؟! یکی از شما یک جمله در شبکه های اجتماعی تان  نوشتید؟»
 
مجری: این ها لزوماً از یک چنین اتفاقی بد شان نمی آید.
 
نقدی:  «می دانم، این توهین و جسارتی که رخ می دهد اصلاً عکس العملی نشان نمی دهند. چطور شد که شما برای آدمی که نه تنها فاسق است، کسی که چهارقدش را سر چوب می بندد نه تنها فاسق است بلکه متجاهر به فسق است. نه تنها متجاهر به فسق است بلکه مروج فسق است.»
  
مجری: چون بر این کار اصرار دارد. یعنی این قسمت پاسخ شما، فقهی است.
 
نقدی: «بعد نوشتند قذف است، اصلاً شما بروید بخوانید ببینید قذف چه چیزی است، احکام مربوطه به آن شامل چه مواردی است، قانونش چیست، اصلاً شامل این مسأله می شود؟! بعد شما که این قدر حساس هستید هر روز بروید در ورزشگاه آزادی ببینید چه می گویند. بنده اگر به افرادی که به احکام اسلامی جسارت و توهین کردند و من هتک شان کردم، آن بازیکنی که در ورزشگاه آزادی بازی می کند، آن داور، آن مربی، آن ها که افراد فاسق و متجاوزی نیستند. پس باید یک صندلی و یک قاضی گذاشت در ورزشگاه آزادی آورد تا حرفایی که خطاب به ورزشکاران و مربیان می زنند از دم هفت الی هشت هزار نفر را چوب قذف بزند که شما قذف کردید. پس چرا شما که این قدر آدم های با ادبی هستید خانم ها را تشویق می کنید تا به ورزشگاهی با این فضا بروند! حالا به حرفی که بنده به یک فرد متجاهر به فسق و مروج فسق زدم شما فریاد تان بلند شده! حالا شما که این همه احکام دان شده اید، حکم کسی که ضروریات دین را نقض می کند و منکر ضرورات اسلام می شود چیست؟ چرا وقتی آن آدم حجاب را نفی می کند، آن موقع حکم خدا را نگفتید؟ این ها تناقض هایی است که باید جواب بدهند. چون این ها می خواهند یک سری جریاناتی را ایجاد کنند که حرف های انسان را نشنوند، الان همین سخنرانی من را بخوانید. چون جوابی نمی توانند بدهند این حرف های زیادی که من در آن جا زده ام و اصلاً نه ربطی به حجاب دارد و نه ربطی به زن دارد، موضوع مربوط به رسانه است! چون در ان جا نمی توانند جواب من را بدهند می آیند در جا های دیگر عقده هایشان را خالی می کنند. واقعاً چه جوابی می توانند بدهند؟! نه موضوع زن است و نه مسئله ی حجاب است! مسئله ی رسانه و تیتر انتخاب کردن است، مسئله ی مغرور نشدن است. چون نمی توانند آن جا جواب آن حرف های حق را بدهند، می آیند و این جا جنجال به پا می کنند. یک مسئله وجود دارد که باید آن را بگویم، مهمترین مسئله ای که باید کار های ما را حل کند، چه کسانی که به اقای روحانی رأی داده اند و چه کسانی که رأی نداده اند، اگر این تفکر وجود داشته باشد که ما برای حل مسئله ی اقتصادی خود باید با دیپلماسی کار کنیم، دیپلماسی را دستکاری کنیم تا وضع اقتصاد بهبود یابد، مادامی که این تفکر وجود داشته باشد اقتصاد ایران درست نخواهد شد و وضع مردم بهبود پیدا نخواهد کرد. راه برون رفت از این مشکلاتی که اقتصاد ما با آن دست به گریبان است این است که، بعضی ها می گویند باید وزیر استیضاح شود، کابینه عوض شود، دولت عوض شود، بانک مرکزی عوض شود، همه ی این ها عوض شوند و یا عوض نشوند اگر این تفکر حاکم باشد، در هیچ جای دنیا در تاریخ موردی یافت نمی شود که با تغییر روابط دیپلماتیک اقتصادش بهبود یابد.»
                                                                                                                                     
مجری: بنده یک سری اسم برای شما می خوانم، شما نظر خود را بیان کنید.
فرهاد نظری: یک جوانی که مظلوم واقع شد.
سید محمد خاتمی: انشالله که خدا اصلاح اش کند.
محمود احمدی نژاد: انشالله هدایت شود.
آقای حسن روحانی: خدا توفیق دهد بتواند فرمان های آقا را اجرا کند.
شهید بروجردی: نماد اخلاص.
غلامحسین کرباسچی: فرد متخلف.                                                                                                                                      
مجری:خدا از او پس بگیرد؟
 نقدی:  نه به هر حال مردم یک روزی می فهمند که چقدر از حقوق شان کوتاه آمدند.
محسن میردامادی: حیف شد.                                                                                                                                      
مجری: چقدر دلسوزانه، فکر نمی کردم آن قدر دلسوزانه بگویید.
 
سید حسن خمینی: انشالله همه ی ما بتوانیم بدون اتکا به نصب مان زندگی کنیم. شخصیت خو مان باشیم و خدایی نکرده مدیون اسم و نسبی که متصل شده نشویم.
 
ویدئو کامل این گفت و گو را در اینجا ببینید.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: