ملاحظاتی بر سفرنامه حج جلال آل‌احمد؛
جلال آل‌احمد «خسی در میقات» را در سال ۱۳۴۳ پس از انتشار «غرب‌زدگی» نگاشته است؛ این سفرنامه حج، مربوط به دوران چهارم زندگی اوست، بدین‌ترتیب که دوره اول، کمابیش با متر و معیار پدر، جهان را اندازه می‌زده، به نجف‌اشرف هجرت کرده و مشغول تحصیل علوم دینی شده، دوره دوم توده‌ای شده، دوره سوم به همراه خلیل ملکی و داریوش آشوری از حزب توده منشعب شده و سرانجام در دوره چهارم به تلاش برای به دست دادن گزارشی از نسبت میان سنت و تجدد روی آورده.
به گزارش «سدید»؛ جلال آل‌احمد «خسی در میقات» را در سال ۱۳۴۳ پس از انتشار «غرب‌زدگی» نگاشته است. این سفرنامه حج، مربوط به دوران چهارم زندگی اوست، بدین‌ترتیب که دوره اول، کمابیش با متر و معیار پدر، جهان را اندازه می‌زده، به نجف‌اشرف هجرت کرده و مشغول تحصیل علوم دینی شده، دوره دوم توده‌ای شده، دوره سوم به همراه خلیل ملکی و داریوش آشوری از حزب توده منشعب شده و سرانجام در دوره چهارم به تلاش برای به دست دادن گزارشی از نسبت میان سنت و تجدد روی آورده. حاصل این دوره آخر، کتاب‌هایی ازقبیل «غرب‌زدگی»، «در خدمت و خیانت روشنفکران» و «نون والقلم» است. آل‌احمد در این دوره زندگی‌اش هرگز به یک شخصیت متشرع یا حتی مذهبی تبدیل نشد و نیز ساده‌انگاری است اگر فکر کنیم از آثار دوره چهارم زندگی او چیزی فراچنگ می‌آید مناسب حال حامیان نظری و عملی نظام جمهوری اسلامی؛ همان‌طور که این انگاره درباره مرحوم علی شریعتی درست نیست. به‌عبارت دیگر به همان میزان که از خلال آرا و نظرات این دو نویسنده، می‌شود گزارش‌هایی از دین، تاریخ،   سنت، ملیت و نسبت ما با غرب استخراج کرد که با گزارش نظریه‌پردازان نظام جمهوری اسلامی، سازگار یا نزدیک باشد، امکان برداشت‌ها و دریافت‌هایی از آثار این دو تن وجود دارد که خواننده را به یک روشنفکر منتقد معترض عصبی و ستیهنده بدل کند؛ این ظرفیت به‌راستی در آثار این دو نویسنده هست و تجربه هم همین را نشان داده است، یعنی در میان طرفداران آل‌احمد و شریعتی، هم حزب‌اللهی‌های تحصیلکرده پروپاقرص می‌بینیم، هم مخالفان جدی جمهوری اسلامی.

در مورد جلال، دو مساله وجود دارد؛ یکی تاثیری است که قلم او از نظر القای یک منش خاص بر خواننده دارد. بزرگی جلال آل‌احمد در عالم نویسندگی، تنها به این نیست که در مشاهده و گزارش آنچه در پیرامونش می‌بیند، صاحب رویکردی شخصی است، بلکه اسلوب نثر او نیز شدیدا (و حتی بیشتر از خود ماده و ملات نوشته‌اش) روحیه او را در خواننده می‌دمد؛ همان روحیه‌ای که رویکرد شخصی او نیز از آن، سرچشمه می‌گیرد. رویکرد شخصی او این است که زیربار هیچ چیز نمی‌رود مگر وقتی که خودش آن را تجربه کرده باشد یا دست‌کم، تفسیر و تاویلی متناسب با جهان ذهنی خودش از آن به دست آورده باشد و در این مسیر، ابایی ندارد از اینکه گزارش‌های نهایی‌اش از اجزای یک روند یا برآیند، از یک روش واحد یا یک چارچوب نظری یگانه برنخاسته باشند و حتی احیانا متناقض از آب درآمده باشند. مهم برای او، تداوم منش نقادانه و مبتنی بر درک و دریافت شخصی است. نثر جلال نثری شدیدا فردگرا و مبتنی بر ضرباهنگی عجول و شتابزده است (توگویی وقت ندارد و باید سریع هرچه به نظرش می‌رسد، ثبت کند) و نیز لحن و لهجه‌ای سرشار از حساسیت و هیجان؛ تا جایی که او برای حفظ این لحن و لهجه شخصی، از کنار بسیاری از قواعد یا عرفیات سلیس‌نویسی و فصیح‌نویسی نثر فارسی، لاقید و بی‌اعتنا می‌گذرد. درعین‌حال، او نثری خودمانی آفریده است که به سرعت خواننده را با خود همراه می‌کند یعنی در مواجهه با این نثر یا به سرعت آن را پس می‌زنی یا علی‌الاغلب، احساس نزدیکی با نویسنده به تو دست می‌دهد؛ هنر یا حداقل: «خصیصه» او این است که در عین خودمانی بودن نثر، آن صدای مشرف بر متن، آن لحن غالب بر مخاطب که احیانا حالت تک‌گویی دارد، همانا صدای خود اوست. این اقتدار نویسنده یا شاعر بر مخاطب از مشخصه‌های ادبیات متعهد و روشنفکرانه دهه‌های چهل و پنجاه است، ولی چنان‌که گفتیم، هنر آل‌احمد در خلق - یا اگر دقیق‌تر بگوییم: کشف- اسلوبی از نثر است که فاصله عاطفی نویسنده با مخاطب را به حداقل می‌رساند؛ نثری که تکانه‌های هیجانی آل‌احمد را به وضوح نبضی زیر انگشت خواننده، ملموس می‌سازد و بدون آن‌که به تمامی در ورطه احساسات فرو برود، نهایت حساسیت را در خواننده ایجاد می‌کند و این نکته، به تعبیر بیهقی: «غوری دارد بس عظیم»؛ متنی که احساسات را برمی‌انگیزد، تکیه‌اش بر عنصر «عاطفه» است و بس؛ ولی متن حساسیت‌برانگیز، متنی است که خواننده را با خود درگیر می‌کند آن هم نه فقط با ضربات و لطمات عاطفی بلکه خواننده را از زاویه‌دیدی دیگرگونه، رویاروی موضوع می‌ایستاند و در این حالت، برانگیخته شدن عاطفه، در درجه اول، حاصل بهت‌زدگی از تماشاست؛ تماشایی از زاویه‌دیدی متفاوت، نه صرفا حاصل بازکردن دهن زخم‌های خشک شده و لب به هم آورده عاطفی؛ در متن حساسیت‌برانگیز، تاثر عاطفی توام با آگاهی و گواهی جدیدی است که متن در قبال موضوع به خواننده موهبت می‌کند و چه‌بسا لحن نویسنده در چنین متنی، به ظاهر اصلا لحنی گرم و عاطفی نباشد. پرهیبی که از جلال آل‌احمد در ذهن مخاطب – مخاطبی که فقط از طریق متن با آل‌احمد آشنا بشود- نقش می‌بندد، چنین است: عصبی، شتاب‌ناک، ریزبین و تیزبین، سرسخت و استوار و پافشار بر نظرگاهی که دارد، مغرور و اهل مضحکه و درعین‌حال حرص‌بخور و دلسوز و حساس. به هم برآمدن این دو صفت به ظاهر متضاد اخیر، در گزارش‌هایی که او از روز و روزگار و مردمانش ارائه کرده، به این صورت بازتابیده که سردی طنز و طعن و تمسخر در کنار شوری غریب و نیازمندانه برای فهم موقعیت‌های دشوار و متناقض، دیده می‌شود؛ این موقعیت‌ها در آن واحد هم در او واکنشی از جنس طنز ایجاد می‌کنند که معمولا با زبانی نیش‌دار و گذرا ادا می‌شود، هم او را به تامل در حوالی و حواشی انسان شرقی و جهان سومی و به‌طور خاص، انسان ایرانی برمی‌انگیزند؛ انسانی که در برزخ سنت و تجدد وامانده است و این آخری، یکی از مهم‌ترین جنبه‌های کتاب خسی در میقات است:  به یک‌باره همه موجودیت سنتی کشور‌های اسلامی که نیز جهان سومی هم هستند، در این سفر پیش چشم کاونده او قرار می‌گیرد و بار‌ها و بار‌ها در برش‌های سفرنامه، دوگانه «طنز و تامل»، ساختار روایی/تحلیلی کار را سامان می‌دهد.

جلال آل‌احمد در انتهای کتاب، انگیزه این سفر را چنین عنوان کرده است:
«روشنفکر جماعت در این ماجرا‌ها دماغش را بالا می‌گیرد و دامنش را جمع می‌کند که: «سفر حج؟ مگر جا قحط است؟» غافل از اینکه این یک سنت است و سالی یک میلیون نفر را به یک جا می‌خواند و به یک ادب وا می‌دارد و آخر باید رفت و بود و دید و شهادت داد که از عهد ناصرخسرو تاکنون چه‌ها فرق کرده یا نکرده...
دیگر اینکه اگر اعتراف است یا اعتراض یا زندقه یا هرچه که می‌پذیری، من در این سفر بیشتر به جست‌وجوی برادرم بودم – و همه آن برادران دیگر- تا به جست‌وجوی خدا که خدا برای آن که به او معتقد است، همه‌جا هست.»
و، اما این برادر که باشد؟
«امروز صبح جوانک سیاهی آمده بود به دیدن حمله‌دارمان. از «نخاوله». (به قول «محدث»، یعنی نخل‌کاران یا نخل‌بندان...) و برادر مرا می‌شناخت که سیزده سال پیش هم در این مدینه مُرده. نماینده مرحوم بروجردی بود این‌جا... اقلیت شیعه اهل مدینه که برادرم مامور روحانی میان ایشان بود و دو سال بیشتر دوام نیاورد و در همین بقیع خاکش کردند. فردا سراغ قبرش خواهم رفت.»
و فردا سراغ قبر برادر می‌رود:
«صبح رفتم بقیع. آفتاب که می‌زد من اثر سنت را در خاک می‌جستم و قبل از همه اثر برادرم را، اما هیچ اثری و علامتی. وقتی گور چهار امام شیعه و گور عثمان و زنان و فرزندان پیغمبر بی‌نشان افتاده، برادر من دیگر کیست؟ اکنون ذرّه بی‌نشان خاکی در این سفره سنت...»
 سپس در یک آمد و شد ذهنی و با پیش‌کشیدن سوال‌هایی تلاش می‌کند که حتی خوشبینانه، انگیزه‌های وهابیان را از تخریب قبور بقیع تحلیل کند و سپس دوباره ذهنش به سر وقت برادر می‌رود:
«مشغول به این فکر‌ها قدم می‌زدم و یاد برادرم افتاده بودم که به چه خون دلی توانسته بود دور گور چهار امام را فقط سنگ‌چین کند و چه عکس‌ها که از ماجرا گرفته بود و چه گلی که خود به دست مالیده بود و چه غیرمنتظره بود خبر مرگش که در تهران به ما رسید و آن روز چه فحشی به پدرم دادم و چه کفر‌ها که نگفتم...»
 و در ادامه، اطلاعات دیگری از برادر و نشانه‌هایی دیگر از حضور او در مدینه، حضوری که اکنون در عالم واقع، به غیاب بدل شده است، ولی برادر، در جلال قدم می‌زند و زندگی می‌کند:
«امروز این احمد ابن وائل آمده بود سراغ‌مان. پیشکار برادرم بوده یا راهنمای محلی او و تا لحظه دفن با او. مردی است سیاه و دراز و قبراق و پنجاه ساله و بذله‌گو. او هم نمی‌دانست برادرَکم به چه دردی مرده. شب جایی مهمان بوده و صبح زنش او را خبر کرده که خودت را برسان، اما کار از کار گذشته بوده.»
 و جلال با این گزارش از مرگ او و ابهامی که سایه بر مرگ او انداخته، آیا نه این است که نانوشته می‌خواهد همان چیزی را القاء کند که خود و خانواده‌اش بوی آن را استشمام کرده بوده‌اند و بعد‌ها خبرش را شنیده‌اند و اگرچه هیچ موید قطعی بر درستی آن نداشته‌اند، دل‌شان می‌خواسته که آن را بپذیرند؟:
«خبر مرگ برادر بزرگم که از مدینه رسید، پدرم بلند گفت: «لااله‌الاالله» و دیگر هیچ. حتی گریه نکرد، اما مدام می‌گفت: «لااله‌الاالله» نه یک دفعه نه ده دفعه... و این قضایا بود تا زن و بچه برادر از مدینه آمدند و دانستیم که ناگهانی و به مرضی ناشناخته مرده. شبی رفته بود مهمانی به خانه یکی از نخاوله و دیر برگشته بود و خوابیده بود و صبح دیگر برنخاسته بود. همین. اما مگر کسی باورش می‌شد؟ تا عاقبت گیر آمد. مستمسک گیر آمد: «فلانی که از کربلا آمده بوده از فلان دیگری که از مدینه برگشته بوده نقل کرده بوده که فلانی را... چیزخور کردند» و چه زود قضیه پیچید...»
مجله آرش، شماره ۱۸، از مقاله آل‌احمد با عنوان «درباره صمد بهرنگی»، تهران، ۱۳۴۷
و نقل مستقیم شاعر ارجمند معاصر استاد حسین مهدوی‌سعیدی (م. مؤید) از پدرش، فقیه فقید، مرحوم شیخ محمدمهدی لاهیجانی، ما را بیشتر و نزدیک‌تر با شمایل این برادر آشنا می‌کند:
«آقای بروجردی پیغام داد یکی برگزیده شود و به نزد سادات نخاوله در مدینه برود. چند روز بعد آسید محمدتقی به من گفت: می‌خواهم خودم بروم؛ بروم؟ گفتم: می‌خواهی، برو، اما ممکن است کشته شوی. گفت: بدم نمی‌آید کشته شوم.»
حسین مهدوی‌سعیدی (م. مؤید)، نرگس هنوز، صفحه ۳۹۷، تکا، تهران، ۱۳۸۸
و این احمد ابن وائل برای فردا ناهار آن‌ها را یعنی جلال و خواهرزاده‌اش جواد را دعوت می‌کند و جالب است که جلال از خانه او هم بوی برادر را می‌جوید:
«ظهر مهمان بودیم. خانه علی ابن وائل. خانه‌ای قدیمی و تمام از گل. در محله نخاوله و با همان ادب قدیم. تنها ابزار مدرن (!) در آن خانه، یک بادبزن سقفی بود و یک لامپ دراز مهتابی و یک طبق میوه پلاستیکی. انگور و موز و سیب. از در یک‌لت و کوتاه خانه که وارد شدیم، دالانی بود تاریک و خنک که چراغ را روشن کردند و صفه‌ای در دست چپ، شاه‌نشین‌مانند و یک متری از زمین بلندتر و مهمان‌خانه؛ اما هیچ بویی از برادرم.»

در همان مدینه، اگر کسی را می‌یافته که از نخاوله است، آشنا