پایگاه تحلیلی فرهنگ سدید

یرمی یعقوب انسانی متدین، از خودگذشته و ایثارگر بود. با اینکه خود سمیناری در تهران تدارک دیده بود و باید در ۱۶ مهر ۱۳۵۹ در تهران حضور داشته باشد، اما به خاطر اینکه حضورش در آن روز‌های بحرانی جنگ در خوزستان ضروری بود، در منطقه ماند. وی در تاریخ ۱۸ مهر ۱۳۵۹ بر اثر حمله وحشیانه رژیم بعث عراق در محل کار و در حین انجام وظیفه ترکش خورد و در تاریخ اول آبان ۱۳۵۹ به شهادت رسید.

تاریخ انتشار: ۱۳:۰۴ - ۰۲ تير ۱۳۹۸
گروه وحدت فرهنگ سدید - علی جعفری: دوران دفاع مقدس اوج همبستگی همه قومیت‌ها، اندیشه‌ها و عقاید برای دفاع از میهن عزیزمان ایران در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح به شمار می‌آید. جوانانی از اقلیت‌های دینی نیز در کنار مسلمان در خطوط مقدم جبهه‌های نبرد جنگیدند و در این جنگ شهید، جانباز و یا اسیر شدند. از جمله اقلیت­ های دینی که در دوران انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی به خوبی ایفای نقش کردند، هم‌وطنان عزیز آشوری بودند که در صیانت و نگهداری از کشورمان هم‌پای مردم مسلمان در صحنه ایثار و فداکاری حضور داشته و امروز هم آماده فداکاری هستند و این بسیار قابل تحسین است. آنان با فداکاری در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شرکت کردند و با همدلی و همبستگی مثال ­زدنی در هشت سال جنگ تحمیلی ۲۵ شهید و ۲۵ جانباز و آزاده تقدیم این انقلاب کردند. همه این افراد فارغ از دین و مذهب دارای یک وجه مشترک بودند؛ آنان برای ارزش­ های والای انسانی و در راه اعتقادات خود و دفاع از میهن خویش جانفشانی و ایثار کردند و امروز ما وظیفه داریم که مبلغ و مروج ارزش‌هایی باشیم که این عزیزان برای آن سرمایه‌گذاری کردند. در این نوشتار به معرفی شهید یرمی یعقوب؛ یکی از شهدای والامقام از جامعه آشوریان این سرزمین خواهیم پرداخت.

یرمی یعقوب فرزند گورگیز در ۲۹ فروردین سال ۱۳۱۶ در خانواده­ای زحمتکش در ارومیه متولد شد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را در زادگاهش به اتمام رساند. بعد از دبیرستان وارد دانشگاه تهران شد و در رشته برق موفق به اخذ لیسانس شد و بعد از پایان تحصیلات دانشگاهی در سال ۱۳۴۴ به خدمت سربازی اعزام شد و در پایان خدمت سربازی در سال ۱۳۴۶ به استخدام آب و برق خوزستان درآمد. از آن تاریخ خدمات ارزنده وی به خوزستانی­ ها بخصوص اهواز - در سمت رئیس سازمان برق- چشمگیر بود. بعد‌ها به سمت مدیریت طرح انتقال نیرو و مشاور خوزستان درآمد و دوره­‌های سه ماهه در طرح انتقال نیرو به آمریکا و ژاپن اعزام شد و با اخذ مدارک عالی به وطن برگشت تا خدمات ارزنده و خستگی ­ناپذیر خود را به هموطنان عزیز ارائه دهد.
 
آشنایی با شهدای اقلیت­های دینی/ زندگینامه شهید یرمی یعقوب (شهید آشوری)

شهید یرمی یعقوب
یرمی یعقوب انسانی متدین، از خودگذشته و ایثارگر بود. با اینکه خود سمیناری در تهران تدارک دیده بود و باید در ۱۶ مهر ۱۳۵۹ در تهران حضور داشته باشد، اما به خاطر اینکه حضورش در آن روز‌های بحرانی جنگ در خوزستان ضروری بود، در منطقه ماند. وی در تاریخ ۱۸ مهر ۱۳۵۹ بر اثر حمله وحشیانه رژیم بعث عراق در محل کار و در حین انجام وظیفه ترکش خورد و با وجود زحمات فراوان پزشکان و جراحان، معالجات بی فایده ماند و در تاریخ اول آبان ۱۳۵۹ به شهادت رسید. شهید یرمی یعقوب علاوه بر آنکه یک ایرانی متعصب، درستکار و دیندار بود، همچنان یک آشوری خوب و یک مسیحی با ایمان و فداکار بود و مدت ۸ سال ریاست انجمن آشوری‌های اهواز را بر عهده داشت. خانه انجمن اهواز با زحمات شبانه‌­روزی ایشان بنا شد. خاطرات و کار‌های نیک و زحمات شهید یرمی یعقوب فراموش نشدنی است.

همواره مقامات جمهوری اسلامی ایران به ویژه به مناسبت سال نو میلادی و میلاد حضرت مسیح (ع) به دیدار خانواده‌­­های شهدای ارمنی می‌روند. این­گونه دیدار‌ها از خانواده شهدای اقلیت­‌های دینی نمادی از احترام به پیروان ادیان توحیدی در نظام جمهوری اسلامی ایران است. رهبر معظم انقلاب با توجه به اهمیت و ارزش بالای خانواده‌های شهدا و لزوم احترام و توجه ویژه نسبت به آن­ها، از همان ابتدای جنگ، عنایت خاصی به این خانواده‌ها داشتند و از سال ۱۳۶۳ برنامه مرتب خودشان را برای حضور در منازل شهدا و ابراز محبت و توجه و گفتگوی رو در رو و صمیمانه با خانواده‌های شهدا شروع کردند. برنامه‌ای که هنوز هم ادامه دارد و جزو سنت‌های حسنه‌ای است که توسط معظم‌له ایجاد شده است. از جذاب‌ترین دیدار‌های ایشان با خانواده‌های شهدا، موارد مربوط به شهدای مسیحی است. رهبر معظم انقلاب از همان سال شصت و سه، در ایام عید مسیحیان و میلاد حضرت مسیح، مهمان خانواده‌های شهدای مسیحی می‌شوند.

«مسیح در شب قدر» عنوان دومین کتاب از مجموعه «خورشید در مهبط ملائکه الله» است که به موضوع حضور مقام معظم رهبری در منازل خانواده‌‎های شهدا می‌پردازد. در این کتاب، حضور حضرت آقا در منازل شهدای مسیحی کشورمان، در بیست و سه بخش روایت شده است. سبک روایت‌گری این کتاب، تا حدودی داستانی است و در هر کدام از آن­ها، از یک راوی متفاوت و مناسب آن روایت استفاده شده که خود این تنوع راویان، داستان‌ها را جذاب‌تر می‌کند. البته مفهوم داستانی کردن روایت‌ها، آزاد گذاشتن تخیل نیست. تمام نکات موجود در کتاب، به‌ویژه بیانات حضرت آقا، کاملاً مستند و بر اساس اسناد هستند. بخش دوم این کتاب به دو دیدار حضرت آقا با خانواده شهید «یرمی یعقوب» اختصاص دارد. دیدار اول در زمان ریاست ­جمهوری مقام معظم رهبری بود. سال‌ها بعد، یکی از دختران یرمی یعقوب دچار عارضه‌ای شده و به خاطر بی‌حسی بخشی از بدن، به اجبار ویلچرنشین می‌شوند. پس از این عارضه، همسر شهید به اصرار دختر بیمار، با دفتر رهبری تماس می‌گیرند و درخواست ملاقات با رهبر معظّم انقلاب را مطرح می‌کنند. بعد از گذشت روزهایی، در ۸ اسفند ماه سال ۱۳۸۰ حضرت‌آیت‌الله خامنه‌ای به عیادت دختر شهید یرمی یعقوب می‌آیند. در ادامه به بخشی از این دیدار از زبان دختر شهید اشاره می­کنیم:

«در رشته­ معماری، دانشجوی بهترین دانشگاه ایران هستی. تازه بیست سالگی را رد کرده ­ای و وارد ایام جوانی شده ­ای که‌ این اتفاق شوم برایت می­ افتد. طرف راست بدنت، به کلی سِر می­ شود و بی حس. آنقدر که احساس می ­کنی نه دست راست داری و نه پای راست. سوزن هم که فرو کنند به طرف راست بدنت، متوجه نمی­ شوی. چرا این اتفاق، درست در بهترین و شاداب­ ترین روز‌های زندگی ­ات افتاده؟ نمی­دانی! یعنی هیچ کس نمی­ داند. حتی دکتر‌های فوق تخصص. رام­یل، برادر بزرگترت، از خارج که زنگ زده بود، به مادر گفته بود که این دختر از بس به پدر فکر کرده، این طور شده. این را، وقتی یواشکی به تلفن مادرت گوش می­دادی فهمیدی؛ بی راه هم نمی­ گوید. دکتر‌ها گفته ­اند فقط مشکل عصبی و تألمات روحی شدید می ­تواند چنین حادثه ­ای بیافریند. اما خب، مگر می­ شد به پدر فکر نکنی؟! به پدری که هنوز، بعد از بیست و یک سال، نامش میان تمام آشوری­ ها به عنوان شهید، مثل ستاره می­ درخشد. تقریباً کل فامیل فهمیده ­اند. مریض شده ­ای و به ملاقاتت می ­آیند؛ اما تو حوصله هیچ کس را نداری. فقط یک نفر است که دوست داری به ملاقاتت بیاید، فقط یک نفر. یعنی دوست نداری به ملاقاتت بیاید، آرزو می­ کنی که بیاید! دلِ دردمندت آرزو می­ کند که آن مرد به دیدنت بیاید. تو سلامش بدهی و او، گرم جوابت را بدهد؛ بعد حالت را بپرسد و برایت حرف بزند و خاطره تعریف کند و دلداری­ ات بدهد. به مادر هم گفته ­ای آرزویت را، اما او گفته که حرفش را هم نزنی، چون: نمی­ شود!

نشست ه­ای روی ویلچر و قاب عکس پدر را به دامن گرفته ­ای. داری از نبودنش گله می­کنی. این روز‌ها که ویلچرنشین شده ­ای، خیلی بیشتر دلت هوای پدرت را می­ کند:

«پدر ... پدر ... پدر ... چند شب پیش که ایام محرم بود، یک شعری یاد گرفتم که این روزها، خیلی تکرارش می ­کنم. داشتیم با مادر از خیابانی رد می­ شدیم که دیدیم صدای گریه و عزاداری و این‌ها می ­آید. مجلس روضه بود. به مادر گفتم کمی بایستد تا به صدای بلندگو‌ها گوش بدهم. یک آقایی داشت یک شعری درباره دختر امام حسین می­ خواند. درباره رقیه. در شهرش، یک بیتی بود که وقتی شنیدمش، زدم زیرِ هق هقِ گریه.
رفتی و از خودت نپرسیدی- دختر تو، پدر نمی­ خواهد؟!
حالا پدرِ عزیز و مهربان و فداکارِ من! دختر کوچکت هم به تو همین را می­گوید رفتی و از خودت نپرسیدی؛ دختر تو، پدر نمی­ خواهد؟!»

دو ماهه بودی که پدرت شهید شد. تو، با مادر و خواهر و برادرت، تهران بودید و پدرت، تک و تنها در اهواز. روز‌های اول جنگ بود و اهواز زیر بمیاران شدید متجاوزین عراقی. مهندس برق بود و مسئول اداره برق کل اهواز. در آن روزها، اغلب کارمند‌ها محل کار خود را ترک کرده بودند؛ اما پدرِ تو این کار را نکرده بود. گفته بود در این اوضاع و احوال، مردم بیشتر به وجودم نیاز دارند و مانده بود اهواز. هر روز صبح ساعت هفت، به محل کارش می‌­رفت و خودش شخصاً، با اینکه رئیس بود، آستین بالا می­زد و تا دوازده شب، کار‌ها را انجام می داد. حتی فرصت نکرده بود به تهران بیاید و تو را که تازه به دنیا آمده بودی، ببیند. فقط به مادرت گفته بود که نامت را بگذارند رادرینا. اسم خودش یرمی بود. پدرت در ارومیه به دنیا آمده بود و یرمی در زبان آذری‌­ها، یعنی بیست!
پنجشنبه هفدهم مهر سال پنجاه و نه، نزدیک محل کارش بود که جنگنده­ ها آمدند و مثل نقل و نبات که بر سر عروس و داماد می‌پاشند، بمب­ هایشان را ریختند روی سر مردم. پدرت روی زمین می­ خوابد تا شاید نجات پیدا کند، اما، چون یکی از بمب­ ها نزدیکش فرود آمده بود، ده­ ها ترکش به یک طرف بدنش اصابت می ­کند. به بیمارستان که می ­رسانندش، زنده بوده و به هوش. دکتر علوی، دوست صمیمی ­اش، بالای سرش می ­آید و می ­گوید اتاق عمل را برای جراحی آماده کنند. قبل از عمل، پدرت همه توانش را جمع کرده و یک جمله، به دکتر علوی گفته بود.
- مراقب بچه­ هایم باش و بهشان بگو خیلی دوستشان دارم.
جمله ­ای که آخرین جمله پدرت در این دنیا بوده.

اولین و آخرین باری که آن مرد را دیدی، هنوز نُه سالت تمام نشده بود. شبِ کریسمس بود و او آمده بود عید را تبریک بگوید و حالتان را بپرسد و از پدرت بشنود و حرف بزند. وقتی آمد، فقط تو خانه بودی و مادر. فقط شما دو نفر. رامونا و رام­ایل خانه نبودند. یادت نیست کجا رفته بودند و چرا نبودند. چهره مرد را از تلویزیون زیاد دیده بودی، چون آن مرد رئیس­ جمهور کشور بود که به خانه­ تان آمده بود. آقای خامنه­‌ای.

از آن دیدار چیزی یادت نمی­ آید. فقط یادت هست که رفته بودی و خودت را چسبانده بودی به رئیس جمهور. او هم پدرانه دست به موهایت کشیده و نوازشت می ­کرد. دو عکس از آن دیدار برایت آوردند که هر وقت آن­ها را نگاه می­ کنی، یاد آن شب، برایت زنده می شود. مرد، انگار پدرت بود که آن طور دست به سرت می­ کشید.

 
آشنایی با شهدای اقلیت­های دینی/ زندگینامه شهید یرمی یعقوب (شهید آشوری)
دیدار نخست مقام معظم رهبری با خانواده شهید یرمی یعقوب
 
هر چه مادر می­ گوید: «دخترم! ایشان رهبر کشور هستند؛ وقت ندارند به ملاقاتت بیایند» حرفش را قبول نمی­ کنی. آن قدر به او فشار می­ آوری تا راضی می‌­شود زنگ بزند به دفتر ایشان و درخواستت را با شرمندگی و خجالت مطرح می­‌کند. چند هفته می­‌گذرد و خبری نمی ­شود. هر چه مادر می ­گوید که نباید از ایشان انتظار داشته باشی که به دیدنت بیایند، بی فایده است. به دلت افتاده که در یکی از همین شب­ های دراز زمستانی، به دیدنت خواهند آمد و حالت را خواهند پرسید.

امروز صبح تلفن زده­‌اند به مادرت و حال و احوال تو را جویا شده ­اند. مادرت توضیح می­ دهد و آن‌ها درخواست می­ کنند که امشب بیایند و تو را از نزدیک ببینند. با خودت فکر می ­کنی که حتماً از طرف حاج آقا هستند و می­ خواهند تو را ببینند تا حالت را به ایشان گزارش بدهند. تا شب، روی ویلچر، داخل اتاق می ­چرخی و بی­قراری می­ کنی. با اینکه می­دانی این‌ها که می­ آیند، نماینده رهبرند، اما باز دل توی دلت نیست. کمد لباس­هایت را به هم ریخته ­ای تا یک مانتو و روسری قشنگ برای امشب بپوشی. مادرت مستأصل شده از رفتارت؛ نمی­ داند با اینکه امیدی که داری، چه کند. چشمانش پر از اشک است و دستانش رو به آسمان، که خدایا! این دختر دل شکسته­ مرا، نا امید نکن!
زنگ به صدا در می ­آید و بعد از باز شدن در، چند نفر می ­آیند داخل. شروع می ­کنند به پرسیدن احوالت. چند دقیقه ­ای که از آمدنشان می­ گذرد، یکدفعه، بی­سیمِ یکی­شان صدا می­ دهد. به گوشه­‌ای می­رود و آرام با بی­سیم حرف می­ زند. بعد بر می­ گردد و می­ گوید: قرار نیست گزارش حال شما را ما به رهبر برسانیم، یکی دو دقیقه­ دیگر خودشان تشریف می ­آورند اینجا و از نزدیک ...
دیگر صدای مرد را نمی ­شنوی. قلبت از شادی لبریز می­ شود و چشم­هایت، از اشک شوق، خیس. به قاب عکس پدر خیره می­ شوی: «پدرِ عزیز! ممنونم که به فکر دخترت هم هستی».

قبل از اینکه آقای خامنه‌­ای بیایند داخل، رامونا، خواهر بزرگت که دکتر فیزیوتراپ است، می­ آید، محکم بغلت می­ کند و چندین بار صورتت را می ­بوسد. دفعه­ پیش که از آقای خامنه‌­ای آمده بودند خانه­ تان، او خانه نبود و در این سال­ها همیشه حسرت آن شب را می خورد. می­دانست که دیگر امکان ندارد آقای خامنه­‌ای را از نزدیک ببیند، آن هم در خانه­ ی خودتان!
همیشه به تو می­ گفت: «خوش به حالت! آن شب بودی و کنار حاج آقا نشستی». فکـر می­ کـردی این جمله را برای دلخوشی تو می گوید و خودش خیلی از حاضر نبودن در آن جلسه ناراضی نبوده. اما حالا از حالش متوجه می­ شوی که نه؛ واقعاً چقدر حسرت می­خورده و ناراحت بوده از اینکه در آن دیدار غایب بوده. رامونا، امشب بعد از سیزده سال از آن دیدار، به خاطر درخواستِ تو، آقای خامنه‌­ای را از نزدیک خواهد دید.
حال و هوای مادرت هم دیدن دارد. اصلاً باورش نمی ­شود که آقای خامنه ­ای، وقت گذاشته باشند برای ملاقاتِ تو. رهبر انقلاب و دیدار از یک خانواده­ی آشوری؟! آن هم برای بار دوم! اصلاً باورش نمی ­شود.

صلیب گردنبندش را مقابل لبانش گرفته و دارد نجواکنان، از مریم مقدس تشکر می­ کند.

عمه­ ات هم در جلسه حاضر است. همین چند ساعت پیش، از همدان رسیده، آمده است تو را ببیند که این دیدار نصیبش شده.

لحظه ورود آقای خامنه‌­ای به خانه، حال تک­ تک آدم­ های خانه، دیدن دارد. مادرت دست به سینه گذاشته و اشک، چشم­ هایش را پر کرده. عمه­ ات دست­ هایش را به بدنش چسبانده و سر به نشانه­ ی احترام فرود آورده و تو... و تو، با کمکِ دسته ­های ویلچرت، به هر زحمتی هست، ایستاده­ای و به پهنای صورت، لبخند زده­ای.

- سلام علیکم.
مادرت با صدایی بغض­آلود می­‌گوید: منت بزرگی گردن من گذاشتید که تشریف آوردید.
رهبر، چشم می­ چرخانند و تو را که ایستاده­ ای به احترامشان، پیدا می ­کنند و به طرفت می­ آیند. در این یکی دو هفته اولین باری است که از روی ویلچر بلند می­ شوی و سرِ پا می­ایستی.
- خب! دختر خانمی که کسالت پیدا کردند، ایشان هستند؟
مادرت حدس حاج آقا را تأیید می­ کند و تو سلام می­ دهی به ایشان.
لحظاتی طولانی، با وقار و مهربانی و لبخند، نگاهت می­ کنند. تو هم به ایشان را یک دل سیر تماشای ­کنی. بعد از یک تأمل طولانی، می‌پرسند: «ان­شاءالله بهترید؟»
سر به نشانه­ی رضایت تکان می­ دهی و می­ گویی: بله! خوبم.
- الحمدلله. امیدوارم همیشه خوب باشید.
«پدر... پدر. پدر نمی­دانی وقتی حالم را پرسیدند، چه حالی شدم! انگار خوشبخت­ ترین دختر دنیا بودم. پدر جان! کاش بودی و می­ دیدی... شاید هم بودی و می­دیدی».
آقای خامنه‌­ای حال خواهرت را هم می ­پرسند و بعد، وارد اتاق پذیرایی می­ شوند. مادرت کنار ایشان می ­نشیند و تو، به خواهرت می‌گویی ویلچرت را جایی ببرد که درست رو­به ­روی ایشان باشی.
- گفتیم هم به دیدار شما بیاییم، هم عیادت دختر خانم. ان­شاءالله که خداوند به شما‌ها اجر بدهد، صبر بدهد، تحمل و قوت قلب بدهد.
آقای خامنه­‌ای بعد از گفتن این جملات به مادرت، از حال تو می ­پرسند؛ از اینکه چطور شد یک دفعه این اتفاق برایت افتاد.
مادرت برای حاج آقا توضیح می­ دهند و تو، آرام و سر به زیر و خجالتی، به گفتگوهایشان گوش می ­دهی.
مادرت، خودش از پرستار‌های قدیمی درجه یک است. اصلاً در بیمارستان بود که پدرت او را دید و یک دل نه، صد دل عاشقش شد. عاشق خانم خانم پرستار «رونی بت اوشانا».

مادرت حتی بعد از شهادت پدرت و با وجود سختی­ ها و مشکلات زندگی، پرستاری را رها نکرد. زمان جنگ، به مدت هشت سال در بیمارستان امام خمینی [ره]، پرستار مجروحانی شد که مراقبت خیلی ویژه احتیاج داشتند. بعد از جنگ نیز به تدریس پرستاری و بهیاری مشغول شد، تا تجربیات سالیان پرستاری­اش را در خدمت جوان­ های دانشجو قرار بدهد.

توضیح مادرت که تمام می­‌شود، آقای خامنه­‌ای رعایت می­ کنند و از سختی ­های زندگی می گویند:
- ان­شاءالله خداوند شفای کامل عنایت کند و غم و نگرانی را از شما دور کند. البته این سختی­ های زندگی برای انسان آزمایش است و آزمایش‌­های الهی، مثل آزمایش­های دنیایی، فقط برای این نیست که انسان یک چیزی را بفهمد و بشناسد. آزمایش­‌های دنیایی این طور است؛ سرِ کلاس امتحان می­ گیرند برای اینکه بفهمند خوب درس خوانده یا نه. اما در آزمایش ­های الهی، این فایده هم وجود دارد که انسان خودش را بهتر می شناسد و به استحکام جوهر وجودی خودش، بهتر واقف می­ شود و می­ فهمد که چقدر استحکام و آمادگی و قوت قلب در درونش هست. این آزمایش مثلِ مسابقات ورزشی است. مسابقات ورزشی، هم آزمایش است، هم ورزش. یعنی در آزمایش الهی، اگر شما صبر بکنید و امیدتان را به خدا از دست ندهید، یک قدم به جلو می ­روید. یک قدم به درجات الهی و معنوی نزدیکتر می­ شوید. این خاصیت آزمایش ­های خدای متعال است.

خب البته بعضی­ ها این حوادث برایشان پیش می­ آید، نه عبرت می­ گیرند، نه به خدا دل ­هایشان نزدیک می­‌شود و نه تصمیم می­‌گیرند که با خداوند متعال یک مقداری آشتی‌­تر بشوند. رنجی که این‌ها می­برند، با رنجی که آن شخص مومن می­ برد، تفاوتی ندارد؛ لکن آن شخص مومن یک وسیله آرامش و تسکینی اولاً دارد؛ ثانیاً همین حادثه تلخ برای او می­ شود یک فرصت، یک پله برای بالا رفتن. او نه! درد را کشیده، رنج را برده! اما چیزی گیرش نیامده.
این حوادث برای همه هست، برای هر کسی یک طور است؛ برای این دختر خانمِ شما یک طور، و برای بقیه طور دیگر. بعضی ­ها هستند، مشکل جسمانی ممکن است نداشته باشند، اما آن قدر گرفتاری ها و عوارض و مشکلات قلبی و روحی و عصبی دارند که فشار، گاهی بعضی ­ها را وادار می­ کند به خودکشی! بعضی‌­ها را واردار می­ کند به آوارگی، به پریشانی مطلق. این‌ها سخت ­تر است. وقتی شما نگاه می­‌کنید به زندگی انسان­ها، می­بینید هر کسی یک چیز این طوری دارد. بعضی ­ها همین گرفتاری­ های جسمانی را دارند، در اولیات زندگی­ شان هم گرفتارند. یعنی بیماری را دارد، وسیله درمان ندارد. بیماری را دارد، دارو ندارد. بیماری را دارد، پرستار دلسوز ندارد.

آقای خامنه­‌ای وقتی می­‌گویند بیمارانی هستندکه پرستار دلسوز ندارند، با دست مادرت را نشان می­ دهند و تو، دلت غنج می­رود از اینکه چنین مادری داری. البته همیشه و همه جا، به مادرت افتخار کرده­ ای؛ اما حالا، با تعریف رهبر از خوبی ­های مادرت، طور دیگری به او افتخار می­کنی و از داشتنش، شاد می­شوی.

بعد، آقای خامنه­‌ای، تو را مخاطب قرار می‌­دهند و از آن دیدارِ اولی که داشتید، یاد می­‌کنند؛ کریسمس سال شصت و هفت: من یک بار دیگر آمدم اینجا. شما آن وقت را یادت هست.
مگر می­ شود یادت نباشد. آن روز، با اینکه چیزی از صحبت ­های ایشان یادت نمی‌­آید، یکی از بهترین روز‌های زندگی­ات بوده. با گفتن «بله! بله!» و تکان دادن سر، نشان می ­دهی که خوب به یاد داری.
- چند سالت بود آن موقع؟
بعد از حادثه­ سکته مانند، نه تنها طرف راست بدنت، که زبانت هم بی­حس شده و کلمات را به خوبی نمی­توانی ادا کنی. فقط مادر است که خیلی خوب همه­ حرف­هایت را متوجه می‌­شود.
به آقای خامنه­‌ای پاسخ می­‌دهی «هشت سال، نه سال» و از ترس اینکه ایشان به خوبی متوجه نشده باشند کلامت را، با دست، قد و قامتِ آن سال­ هایت را نشان می­ دهی.
ایشان سری تکان می ­دهند و با لبخندی پدرانه به تو نگاه می ­کنند.
- بله دیگر. زمان همین طور مثل برق می­‌گذرد. از آن سالی که ما آمدیم، الان سیزده سال گذشته.
آقای خامنه‌­ای حواسشان خیلی جمع است! می­دانند که اگر فقط با تو حرف بزند، ممکن است بقیه­ حاضران خاطرشان برنجد، با آن­ها هم کلام می­ شوند. اول با خواهرت کمی حرف می ­زنند و بعد با عمه. با خواهرت درباره کار‌هایی که انجام می­ دهد و با عمه درباره­ ی آشوری ­های همدان.
به پسرِ کوچکی خیره شده ­ای که کنار خواهرت، آرام و مودب، چهار زنانو، روی مبل نشسته. به نوه آقای خامنه‌­ای! حضور و همراهی این پسر با پدربزرگش برایت خیلی شیرین و جالب است. با خودت می­ گویی: خوش به حالش؛ چه پدربزرگی دارد...
آقای خامنه­‌ای از مادرت درباره­ کلیسا رفتن و مذهب آشوری­ها و تعداد آن­ها در تهران می­ پرسند و دوباره، با تو هم صحبت می ­شوند: شما درد که ندارید خانم؟!
لبخند می­زنی و انگار که بخواهی پدری را از نگرانی حالِ فرزند بیرون بیاوری، می­ گویی «نه، درد ندارم».
- آن وقت راه رفتن با چوب و این‌ها را یاد گرفتی؟
سر و شانه ­هایت را به نشانه­ تأسف و ناتوانی تکان می ­دهی. مادرت می ­گوید، چون دستت حس ندارد که چـوب و عصا را بگیرد، نمی‌توانی راه بروی.
- ها! پس دست راستت مشکل دارد. درست مثل دست راستِ من.
حاج ­آقا دست دست راستشان را بالا می­آورند و نشانت می­ دهند و لبخند می­ زنند.

تا حالا نمی­دانستی که دست راست ایشان آسیب دیده. وقت که می­‌کنی به دست ایشان، می­بینی دستشان از مچ به پایین صاف است و هیچ حس و تکانی ندارد. انگشت­های دست راست ثابت هستند. دوست داری داستانِ این مشکل را بدانی. اینکه کی، چطور و کجا این طور شده.

- دستِ راست من، آن اولی که فلج شد به خاطرِ حادثه ­ی ترور [روز ششم تیرماه سال ۱۳۶۰ ش. توسط گروهک تروریستی فرقان] تا مدتی این دست، اصلاً حرکت نمی­‌کرد و ورم داشت. بعد به تدریج دیدم که یک کمی از شانه حرکت می‌­کند. دکتر به من گفت: وقتی راه می‌روم، دست­ هایم را به طور طبیعی حرکت بدهم. من همین کار را کردم، دامنه­ حرکت بیشتر شد. بعد یواش یواش دیدم می­‌توانم دستم را خم کنم از آرنج. در همان اوقات، خدای متعال یک یک فرزند دختری به ما داد که به من خیلی انس داشت. زیاد سراغ من می­ آمد دفتر ریاست جمهوری، من بغلش می ­گرفتم. یواش یواش دیدم با این دست هم می ­توانم بغلش بگیرم. دکترم یک روز دید که با این دست بغلش گرفته ­ام، خیلی تشویق کرد. گفت این بچه دست تو را خوب می ­کند! وقتی از روی محبت این بچه را بغل می­ گیری، همین باعث می­شود سنگینی ­اش را تحمل کنی، همین طور هم شد. بغل می­‌گرفتم، می­‌آوردم و می­ بردم، بعد یواش یواش این دست قوت پیدا کرد. الان هم انگشت­‌ها و از مچ به پایین، دست نیست، صورت دست است؛ چون هیچ کاری برای ما، تقریباً - تقریباً! - انجام نمی‌­دهد، بعضی از کار‌ها را فقط می­ کند. ولی دست، دست است دیگر. حالا شما هم می‌­شود دستتان را با تمرین و پیگری و این‌ها بهتر کنید.
از همان ابتدای کلام حاج ­آقا، وقتی فهمیدی ایشان را ترور کرده ­اند و دستشان مجروح است، دلت حسابی می­گیرد. در تمام طول صحبتشان، سرت را پایین می ­اندازی و به نقطه‌­ای از فرش خیره می­ شوی.
آقای خامنه‌­ای یک بار دیگر، برای اینکه از خوبی حالت مطمئن بشوند، از درد داشتنت می­پرسند. این بار کتف راستت را نشان می­‌دهی و می­‌گویی در این ناحیه، کمی درد داری، برایت دعا می­‌کنند و بعد از درد‌های دست مجروحشان می‌­گویند.

- من هم درد‌های شدیدی داشتم. چند سال، درد‌های خیلی شدیدی داشتم. بالاخره شما بدانید که همه جورش هست. حالا ان شاءالله همین دردی هم که هست، بهتر می­‌شود و شاهد سلامتشان خواهیم بود.. خب! ما قصدمان این بود که مجدداً یک اظهار ارادت و محبتی بکنیم به خانواده­ شهید به شما، به خصوص این دفعه، عمدتاً نظرمان به عیادت از این دختر خانم بود که فهمیدیم کسالت دارند. از خدای متعال می­‌خواهیم که رنج‌­های شما را کم کند و روز به روز به شماها، توکل بیشتری، قوت قلب بیشتری، اعتماد به نفس بیشتری بدهد که بتوانید این بارِ زندگی را، به سهولت ان­شاءالله بردارید و پیش بروید. با ما هم اگر کاری داشتید، دوستان هستند. اگر ما را لازم داشتید و کاری از ما بر می‌­آمد، ما در خدمتیم.
با این جملات، معلوم است که دیگر وقت رفتن آقای خامنه­‌ای آمده است. مادرت درخواست کمک می­‌کنند برای اعزام به خارج از کشور و آقای خامنه‌­ای ضمن تعریف از تجهیزات یکی دوتا از بیمارستان­‌های داخل کشور، می‌­گویند که اگر مشکلت در همین بیمارستان‌­ها مرتفع نمی­‌شود، منعی برای خارج رفتنت نیز وجود ندارد.

***
آقای خامنه­‌ای رفته ­اند و تو، حالی داری میان شادی و غم. شادی برای اینکه ایشان، با همه ­ی بزرگی­شان به دیدارت آمدند و با تو مفصل حرف زدند و گفتند که برای عیادت از تو آمده اند؛ شادی از اینکه این قدر خاطرت برای رهبر کشورت عزیز است و شادی از اینکه مادر و خواهر و عمه­‌ات هم از دیدار شادند و غمگینی از رفتن ایشان؛ چون می­دانی از این به بعد، خیلی بیشتر از قبل دلت برای ایشان که حس می‌­کردی به مهربانی پدرت هستند تنگ می‌­شود. مثل همین حالا که نیم ساعت هم از رفتنشان نگذشته و تو دلتنگشان شده ­ای...».
 
آشنایی با شهدای اقلیت­های دینی/ زندگینامه شهید یرمی یعقوب (شهید آشوری)
دومین دیدار مقام معظم رهبری با خانواده شهید یرمی یعقوب
 
نام گذاری کوچه‌ها و خیابان‌های کشور به نام شهدای عزیز انقلاب و دفاع مقدس یکی از افتخارات نظام جمهوری اسلامی ایران است. در همین راستا خیابان ۲۱ کیانپارس اهواز به نام شهید مسیحی یرمی یعقوب نامگذاری شده است.

منابع:

  • پایگاه اطلاع­رسانی فرهنگ ایثار و شهادت
  • پایگاه جامع عاشورا
  • خبرگزاری پانا
  • سایت حلقه وصل
  • رهپویان ولایت
  • قاسمی فاخر، امیر، شهدای اقلیت­ دینی، تهران، انتشارات نظری، 1396.
  • موسسه فرهنگی هنری ایمان جهادی، مسیح در شب قدر (روایت حضور مقام معظم رهبری در منازل شهدای ارمنی و آشوری از سال 1363 تا 1389)، تهران، انتشارات صهبا، 1395.
  • وبلاگ جوان گمنام.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین ها
آخرین عناوین